چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟


این روزها هی بیشتر کش می‌آیند و دل و روده من رو هم با خودشون می‌کشند
...

رهایم کن از این تکرار

سه‌شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۹

خاطر خواه عوضی



همچین که خدای نکرده به خاطرت، کاری کردند
امر برشان مشتبه می‌شود
که خاطری پیش تو دارند
و حالا باید خاطرشان را بخواهی
وگرنه آشفته خاطر(ه) خاطر خواهشان می شوند

ترسو ها



آن‌ها را دیده‌ای که همیشه آرزوی خارج رفتن دارند؟
اما همیشه از تنهایی و غربتی که یک چیز هایی از آن شنیده‌اند،می ترسند
همان‌ها که همیشه می گویند: „ یک روز میروم"
اما هی نمی‌روند
آخر هم از سر بزدلی ازدواج می‌کنند و حرف حسابشان هم این است که اگر ازدواج کنم و با همسرم بروم، آنجا دیگر تنها نیستم
بعد تازه اگر میان بازی‌های بعد از ازدواج گم نشوند و سر خری که دو نفری سوارش شده‌اند را به طرف یک «خارجی» کج کنند،تازه اول گرفتاری شان است
همانها که اینجا که می‌رسند تازه وقت می‌کنند «شریک زندگی شان»را ببینند و اگر خیلی کور نباشند،شاید زندگی اطرافشان را هم دیدند
آن وقت است که تازه می‌فهمند که چه گ... خورده اند

به اینجای بازی که می‌رسند، دو حالت دارد:
یا با نا رضایتی در کنار شریک زندگی‌شان به زندگی ادامه می‌دهند و در تنهایی شان سر گرم خرده جنایت های زناشویی می‌شوند و درد غر بت مستتر می کشند
یا متارکه بر می انگیزند و درد غربت علنی


پ.ن:بق بقو جان این پست را به خودش نگیرد

ترس از پوچی



امروزدوباره با هست و نیستش درگیر شدم
گلاویز هم شدیم
اشکم را در آورد

آفتاب کم جون زمستانی تا پای دیوار خودش را ریخت کف اتاق


خوار

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹

خسته نباشی‌


راه های طولانی‌

کوچه‌های تاریک

شب‌های سرد

ساعت‌های سمج

خنده‌ها‌ی زورکی

اشک‌های خشک شده

...

این خستگی‌ خیلی‌ وقت است که با بند بند تن من اخت شده

تو خسته نشی‌

جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹

یلدا مان را هم جشن گرفتند




شب یلدا تیلیک و تیلیک،سر خورون سر خورون تو برف و یخ پاشدم رفتم یه کافه عربی‌. که خدای نکرده امسال بی‌ شب یلدا نمونده باشم

(ممم.که چی‌؟ نمیدونم. بعدش که از خودم پرسیدم چرا رفتم، دلیلم فقط بی‌ شب یلدا نموندن نبود).

کافه عربی‌

آهنگهای ترکی‌

بدون حافظ

بدون کرسی یا پتویی که بخزی زیرش

یه عالمه آدم غریبه

تو یه فضای بزرگ

حتا نمی‌شد کنار کسی‌ بشینی‌ و با حرفات دلشو گرم کنی‌

شعر‌های "کربلا ...اگه ما نیایم،یارم میایه" و "عمو سبزی فروش"...برای شادی آفرینی



خلاصه که به ما خیلی‌ خوش گذشت

به شما چطور؟





پ‌ ن:بی انصافیه اگه نگم میزبان خیلی‌ زحمت کشیده بود.اما جای من؟آدمای من؟حرفای من؟ ادعا‌های من؟

یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۹

سیاسی نوشت نیم رخی


دلم برای خاله خانم تنگ شده
همان خاله خانم ساده و با سلیقه که بیشتر از ده سال است هم‌دم و هم‌سرش را به خاک سپرده و تنها زندگی می‌کنه
همان خاله خانمی که تا همین امروز با هشتاد و خُرده‌ای سالش، هیچ وقت نمازش قضا نشد و تمام روزه‌هایش را گرفت. همان خاله خانمی که خیلی‌ها زن عامی و بی‌سواد و قدیمی میدانندش اما همه برای مهربانی هایش می‌میرند.
همان خاله خانمی که از قبل از انقلاب مذهبی بود و بعد از انقلاب باور داشت که این انقلاب، اسلامی است و آمده تا اسلام ناب محمدی را اجرا کند.
همان خاله خانمی که تا دو سال پیش عکس‌های شخصیت‌های منفور ما را به دیوار خانه زده بود و باور داشت که این‌ها بزرگ و مقدس هستند.
همان خاله خانمی که با هشتاد و خرده‌ای سالش، اگر روز جمعه می‌دانست که رهبر اسلامِ زمان، نماز جمعه را برگزار می‌کند، با پادرد و زانودردش تا دانشگاه می‌رفت و باور داشت که پشت آقا نماز خواندن، به پشتِ خودِ حضرت علی نماز خواندن می‌ماند.
همان خاله خانمی که سالهاست مُحرم ها نذری‌های بزرگ می‌دهد.
همان خاله خانمی که با اینکه سواد نداشت، برای حفظ حکومت اسلامی علی‌واری که به آن باورداشت، هر چهار سال یک بار رفت و شناس‌نامه اش را داد تا برایش رأی‌ش را بنویسند که به وظیفه دینی و شرعی و اجتماعی و سیاسی خود عمل کرده باشد.
آخرین باری که به دیدن خاله خانم رفته بودم، چند هفته‌ای قبل از انتخابات بود. کنارش که نشستم، مثل همیشه چای و پولکی جلویم گذاشت. اینبار یک قلم و کاغذ هم کنار سینی چای بود.
بعد از حال و احوال کردن‌ها که پرسیدم این قلم و کاغذ چیست، گفت چند هفته‌ای است که به کلاس نهضت سواد آموزی می‌رود.
خیلی احمقانه و ساده و ابتدایی و شاید مثل هر کس دیگری که با تمسخر پنهانی‌ای ته دلش یک «آفرین» و «بارک الله» میگوید، تشویقش کردم. اما تشویق من چهره‌اش را ذره‌ای شاد نکرد. انگار دلش خیلی گرفته بود.
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
این بار هم مثل همیشه می‌خواهم بروم و رأی بدهم. اما اینبار بر خلاف همیشه می‌خواهم رأی‌م را خودم بنویسم.
هیچ‌کس برای پیر زنی مثل من حوصله و وقت ندارد که با من نوشتن کار کند. اگر زحمتی برایت نیست، حالا که به دیدنم آمدی، کمی کمکم کن تا کلمه‌ای که می‌خواهم را درست بنویسم. قول می‌دهم زیاد وقتت را نگیرم. کلمه ای که می‌خواهم یاد بگیرم، پنج حرف بیشتر ندارد. تمرین هم کرده‌ام، اما می‌خواهم مطمئن شوم که درست می‌نویسم. نمی‌خواهم به خاطر شکی که دارم، مجبور شوم از کسی خواهش کنم که رأی‌ام را تصحیح کند.
من که حالا خودم را نمی‌فهمیدم و تمام تنم بی حس شده بود پرسیدم :
خاله جان حالا چه می‌خواهی بنویسی؟
گفت این پنج حرف را یادم بده: «م-و-س-و-ی» اگرهم بیشتر وقت داری، کمکم کن تا کلمه «مهندس» را هم یاد بگیرم. آخر میدانی،مملکت خراب را باید داد دست یک مهندس تا بسازدش.

.
.
.
و ما آن روز کاغذها آوردیم و بارها و بارها نوشتیم «مهندس موسوی». هر بار خوش خط تر و خوانا تر و خاله خانم هر بار شادتر می‌شد از خیال خوشی که آینده‌ی این مملکت، که شاید او هرگز نباشد که ببیند هم مانند کلمات روی کاغدهای ما، زیباتر شود
.

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹


میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست
و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج دستهای من است
وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم

...
صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید...انگار آمدن تو نزدیکست...

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

از رختخواب نوشت ها




امروز کمی‌ از روزمرّگی‌ها فاصله گرفتم و فرصت کردم خودم را در آینه ببینم.
چقدر موی سپید....
چه بر من گذشت در این سالها؟
سپیدی مو که نه به ارث داشتم و نه سی‌ سالگی را گذرانده ام، که سراغم آمد
تا پیش از این دو سه تا بود که پنهان می‌شدند لایه سیاهی ها
امروز نتوانستم بشمارمشان
این دوری طاقت فرسا را تحمل کردیم.پوست کلفتی‌ کردیم.اما جای پای خودش را گذشت تا یادمان نرود
امروز میخندیم
فردا شاید بیشتر
اما سپیدی مویم و سرخی خون دلم پشت هیچ لبخندی پنهان نمیماند
...
امروز که موهای سپیدم را دیدم، حس غریبی داشتم
هم ناراحت بودم، که این موهای سپید زمانی‌ که گذشت و عمری که رفت را نشانم میدهند
هم شاد بودم از زمانی‌ که گذشت و با تو بودم
زمانی‌ که پای تو و قول خودم ایستادم
با همهٔ سختی هایش
نبودن هایش
نداشتن هایش...
همه تنهایی‌‌هایش و در این حال، باهم بودن هایش
همهٔ دل‌ خوشی‌‌های کوچکمان
همهٔ از "هیچ چیز" "همه چیز" ساختن هایمان
موی سپیدم، قدر دارد. قدری به اندازهٔ عمری که گذاشتم
قدری به اندازهٔ همهٔ لحظه‌هایی‌ که همه جور حرفی‌ شنیدم و باز، ایستادم
قدری به اندازهٔ همهٔ جنگیدن هایم
و چه خوشبختم
چشما‌هایم را میبندم و پرواز می‌کنم به سالها بعد
همان سالها که همه رفته اند و ما کنار هم نشسته ایم. با موهایی‌ که یک دست سپیدند و دستهای چروکیده، که همچنان دستهای تو جایی‌ برایشان دارند
به چشم‌هایت خیره میشوم و تو مثل همیشه در چشم‌های من غرق میشوی، و از چشمهایم میشنوی که همه وجودم هنوز می‌گوید:
"مرسی‌ بخاطر تک تک نفس‌هایی‌ که با من کشیدی"
به موهایم دست بکشی و انگشتانت لا بلای آن همه سپیدی،عمر گذشته مان را مرور کنند...
و چه خوشبختیم....


....

.....


سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است آورده‌ایم
اگر داغ شرط است ما برده‌ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم
گواهی بخواهید: اینک گواه
همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم

قيصر امين پور

چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹

تنگ


فردا دو ماه و بیست روز می‌شود که رسماً کار آموزی می‌کنم.
البته اگر آموزش این کار فقط همان دو هفته اول بود که فقط نشانم دادند که پوشه‌های بایگانی و چوب لباسی‌ها و کتاب‌های نمونه طرح کجا هستند یا با دستگاه اسکنر چطور می‌توان کار کرد و خوب حالا همه چیز را آموختی نان و آبت هم که به راه است بنشین و طراحی کن، که پس آن همه برو بیا و درس خواندن و امتحان پاس کردن و تو سر خود زدن‌ها برای آموختن درست کشک بود؟
همین جا تا دیر نشده به دلیل حس عمیق اُسگل شدگی به دوستان عزیزی که حداقل تصمیم دارند برای تحصیلات عالیه‌شان رشته‌ای که من برایش کلی وقت تلف کردم را انتخاب کنند، توصیه می‌کنم که دانشگاه را اصلاً جدی نگیرند و خیال نکنند که چیزهای قشنگی که در کتابهایمان نوشته شده یا کلاس‌های پر‌هیجان و زندگی‌بخش نقاشی و طراحی، کوچکترین ربطی به شغل آینده‌شان دارد. البته من برای زنده به گور‌نشدنِ خرده رؤیاهای باقی‌مانده‌ام، ذکر کنم که شخصاً با این تئوری دلِ خود را خوش نموده‌ام که آلمان چون کشور ماشین و مکانیک و نظم و خط‌کش و پرگار است، پس وقتی صحبت از مُد و زیبایی و خلاقیت به میان می آید، به کل فراموش می‌شود که پارچه، جنسی متفاوت از ورق فلزی دارد و با آن، آنگونه که ماشین می‌سازند نباید تا کرد.
شاید اگر در پاریس یا میلان بودم، زبان همکاران محترم را بهتر می‌فهمیدم.

گله و گذاری را کنار بگذارم، شرکت خوبیست. برای من کار‌آموز بهترین امکانات را فراهم کردند و بعد گفتند بنشین و طراحی کن. من هم خوشحال و شادان، تمام معلومات یاد گرفته و یاد نگرفته خودم را جمع کردم و نشستم طراحی کنم که داستان‌ها شروع شد.
جلسه گذاشتند که موضوع را برایمان شرح دهند و بدانیم که طرح‌ها چه تم و جهتی باید داشته باشد. ما تا خواستیم بریم تو حس و تیریپِ آمادگیِ الهام ایده بگیریم ، ده تا دامن چین چینی و پیرهن گل‌گلی دادند دستمان و اینگونه تکلیفمان را یک نمه همچین زیادی مشخص کردند:“برو بشین پشت کامپیوتر و دقیقاً، در حد 99.99999999 درصد، عین این لباسها و گلها را بکش! „
آن 0.000000001 درصدی که بنده‌های خدا لطف کردند و تخفیف دادند، چون قانون کپی‌رایت دستشان را بسته بود؛ وگرنه این‌ها کلاً عادت دارند تکلیف آدم را خیلی خیلی روشن می‌کنند که خدای نکرده به جایی‌مان کوچکترین فشاری نیاید.


قبل‌تر‌ها در دانشگاه که همکلاسی‌های نخبه‌ام در کلاس آموزشِ خلاقیت، هی استاد را سؤال‌پیچ می‌کردند که موضوع را به طور کامل و با جزییاتی در حد ویرگول و نقطه یا اینکه کجا سرِخط است می خواستند، تهِ دلم به ذهن‌های مکعبی شکلشان می خندیدم، که «اینا رو نیگا! می‌خوان بشن طراح و نو‌آور» و حالا همان بچه‌ها که درسشان چند سالی زودتر از من تمام شده، با همان کله‌های مکعبی شکل، پشت این کامپیوتر‌ها نشسته‌اند و خیلی راحت طراحی می‌کنند و به من می‌خندند که چقدر برای فشار آوردن به خودم، مشتاقم.

حالا با این مسایل تا امروز که هفتاد و نهمین روز کار آموزی‌ام بود یک جورایی کنار آمده‌ام و هر روز سوهان به دست، از این ور و آن‌ورِ کله‌ی گرد و قوس دارم می تراشم، که هر چه زود‌تر مکعبی شود و هیچ ایده‌ی جدیدی حتی خیال بیرون خزیدن از ذهنم هم به سرش نزند.

مشکل اساسی که دارم و هنوز راه حلش را نیافتم، صندلی‌ام است.
این صندلی که من دارم، با صندلی بقیه همکاران هیچ فرقی نمی‌کند و مانند خیلی از صندلی‌های دیگر یک ماس‌ماسکی زیرش دارد که برای تنظیم سطحِ نشیمنگاه نسبت به سطح میز از آن استفاده می‌شود.
من بعد از هفتاد و نه روز، هنوز نفهمیدم که به این صندلی بعد از تنظیم کردن ارتفاع مطلوب، چطور بفهمانم که جان مادرت در همین ارتفاعِ مناسب پاهای کوتاه آسیایی من بمان.
آقا به جان شما کافیست ده دقیقه از جایم بلند شوَم یا خدای نکرده بیشتر از زمان معمولی در توالت گرفتار بمانم. همچین که بر می‌گردم قد علم کرده و استوار مقابلم می‌ایستد. انگار انگشت شصتی، انگشت وسطی هم حواله‌مان می‌کند و با پوزخندی می‌گوید: " این صندلی برای آلمانی‌های رشید که از نسل برترند طراحی شده. ماتحت آسیایی شما متزلزل. اگر می‌خواهی بنشینی، بیا اول ماسماسک را بگیر و تلنبه بزن."
خلاصه که روزهای کاری ما با مقداری خوددرگیری، مقداری مفهوم‌درگیری و مقداری صندلی‌درگیری سپری می‌شود.

درگیریی از نوع دیگری به نام «زنانه در گیری» هم کشف کردم که چیز‌هایی راجع به آن حدس میزدم. اما این روز‌ها مفهومش برایم روز به روز، لحظه به لحظه روشن‌تر می شود. این نوع درگیری، زبانم‌لال فقط زمانی برای آدم پیش می‌آید که در محیطی کاملاً زنانه و فقط با همکاران از نوج جنس لطیف مجبور به کار باشی. خدا برای هیچ‌کس نخواهد.
راجع به این دردِ بی‌درمان بعداً سرِفرصت با شرح خاطره‌های شیرینِ‌ کاری‌ام بیشتر می‌نویسم.



پی نوشت 1: از تنبلی دست کشیدم و نوشتم. تشویق فراموش نشود.
پی نوشت 2: اصطلاح بیگانه «ماتحت متزلزل» از حسین عزیز آموختم. حق کپی رایت را باید رعایت کرد. این کشور صاحب دارد. حداقل این مسئله را در این هفتاد و نه روز کارآموزی، خیلی خوب یاد گرفته‌ام.
نتیجه جغرافیایی : اینجا آلمان است.
نتیجه علمی : ذهن اینجایی‌ها گوشه‌دار و مکعبی شکل است؛ مکانیکی است و با سیستم صفر و یک عمل می‌کند و انتظار هرگونه خلاقیت و لطافت، انتظار بیهوده‌ای‌ست.
نتیجه مشاوره تحصیلی : در کشور آلمان، طراحی لباس خواندن اشتباه است. همان عمران و آی‌تی بخوانید. حداقل اوسگل نمی‌شوید.
نتیجه مکانیکی : در محل کارتان حتماً پیچ‌گوشتی، آچار فرانسه‌ای چیزی داشته باشید که اگر صندلی‌تان خراب بود، پای راسیست بودنِ یک ملت را وسط نکشید و ادعا نکنید که صندلی‌هایشان را هم به اندازه‌ی قد خودشان می‌سازند، حالا چون یک روزی یک ابلهی ادعا کرد که آلمانی‌ها نسل برترند دلیل نمی شود که ما راه به راه سر هر مشکل پیش پا افتاده ای،تاریخ خاکستری شان را بر سرشان بکوبیم که بی عرضگی خودمان را پنهان کنیم.

یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۹

فکر کردن



ما فکر می کنیم که چقدر فکر می کنیم؟
یا اصلاً فکر می کنیم؟
به نظر من ما بیشتر وقت ها فقط فکر می کنیم که فکر می کنیم. اما در واقع بیشتر وقت ها می ریم تو فکر، فکر نمی کنیم.
(فکر کنم خیلی فکر تو فکر شد. شاید بهتر باشه اول "فکر کردن" و "تو فکر رفتن" رو از دید خودم رو تعریف کنم.)
به نظر من تو فکر رفتن یعنی
اون وقتهایی که تصویر یک موضوعی – چه بسا که بیشتر اوقات بسیار مبهم - میاد تو ذهن ما و برای چند لحظه – شاید چند ساعت- یا چندین روز - همین طور شروع می کنه به چرخیدن و ما خیال می کنیم داریم به اون موضوع فکر می کنیم.
حتی مثلاً به اطرافیان می گیم: "چند وقته که دارم به فلان موضوع فکر می کنم" و این جمله بیشتر باعث می شه که ما باور کنیم که واقعاً داریم به موضوعی فکر می کنیم.
اما فکر کردن
من اگه بخوام "فکر کردن" رو تعریف کنم می گم:
از خود سوال کردن و دنبال جواب سوال ها گشتن - راجع به موضوعی
راستی، ما واقعاً در مورد موضوعهایی که برایمان مهم هستند (حالا چه خوشایند و نا خوشایند) چقدر از خودمان سوال می کنیم؟ یا اگر سوالی برایمان پیش بیاید، چقدر برای پیدا کردن جواب آن به خودمان فشار می آوریم؟
به نظر من، ما بیشتر وقت ها تو فکر می ریم - اما به مسائل فکر نمی کنیم و فقط خیال می کنیم که داریم فکر می کنیم.
و خوب چون "تو فکر رفتن" (بر عکس فکر کردن) نتیجه ای ندارد، انرژی زیادی از ما می گیرد – یا حتی اگر موضوع خوشایند نباشد یا پای مشکلی یا سوء تفاهمی در میان باشد به خاطر زمان زیادی که تصاویر و افکار در ذهن ما چرخ میزنند – بد حال هم می شویم – شاید یک نمه افسرده هم بشویم.
فکر کردن هم انرژی می گیرد، حتی بیشتر .اما انتها دارد. چون منطق دارد و ما را به نتیجه می رساند. مثل تلاش کردن برای انجام کاری یا رسیدن به هدفی.
اما ما چون تصویرسازی را بیشتر از ریاضی و دودوتا-چهارتا دوست داریم سرگرمش می شویم و طبیعتاً در چرخه تصویرهای ذهنی مان گیر می کنیم.
مثلاً وقتی با کسانی که دوستشان داریم جایی می رویم – شاید تا چند روز صحنه های آن ساعت‌های مشترک در ذهن ما پنچرند و ما را سرگرم کنند. و ما ادعا می کنیم "که به فلانی فکر می کردم".
اما انصافاً چقدر به فلانی فکر کردیم؟ آیا از خودمان پرسیدیم: فلانی چرا حاظر شد وقتش را با من بگذراند؟ فلانی چرا به من فلان حرف را زد؟ یا فلانی چرا فلان رفتار را کرد ؟
و بسته به جوابهایی که خودمان بهتر از هر کسی می دانیم – حالا از خودمان بپرسیم که حالا من باید چکار کنم؟ که دوستی های خوب و لحظه های شیرین مان تکرار شود و بیشتر دوام داشته باشد؟ ...
یا وقتی مساله نا خوشایندی پیش می آید:
تا مدتها به صحنه ها و تصاویر ذهنمان را مشغول می کنیم – یا حرفها را در ذهنمان با همان لحنی که بیان شده‌اند تکرار می کنیم و ناراحتی خودمان را عمیق تر و دردناک تر می کنیم.
حتی گاهی اخمها را هم درهم می کشیم – تا قیافه افراد متفکر را هم بگیریم – یا سیگار پشت سیگار روشن می کنیم – یا آهی عصابی و کوتاه می کشیم و یک ابرو را بالا می اندازیم که اطرافیان هم باور کنند که ما به طور جدی در حال فکرکردن به مسائل هستیم.
اما آیا واقعاً از خودمان سوال می کنیم: چرا اینطور شد؟ چرا فلانی فلان حرف را زد؟
من چه کار کردم که کار به اینجا رسید؟ یا چه کار می توانستم بکنم و نکردم؟ - یا، حالا با شرایط جدید و شناختهای جدید – چه باید کرد؟ چطوری از تکرار چنین شرایط ناخوشایندی می توانم جلوگیری کنم؟


در اینکه ما انسان‌ها به طور کل موجودات تنبلی هستیم و ترک عادت همیشه موجب مرض بوده و هست-شکی نیست. اما خدایی حالا که فکر کردن از مواردیست که قرار بوده انسان را از حیوان متفاوت کند-چرا از انسان وار عمل کردن فرار می کنیم؟
مگر زندگی ما-عملکرد های ما-روابط ما-دوستی های ما-انتخاب های ما و در نهایت اصل وجود ما ارزش اینکه کمی- فقط کمی- به خودمان فشار بیاوریم را ندارد؟

پی‌ نوشت: به لطف دوستان تشویق شدم کمی از تصاویری که مدام در ذهنم بیهوده چرخ می‌خوردند را روی کاغذ بیاورم.تنبلی من برای تایپ کردن که از شما پنهان نیست.امیرعلی عزیز زحمت تایپ این پست را کشید و من را کلی شرمنده کرد.و از آنجایی که در مدت کوتاه آشناییمان با شیوه‌های خودش من را کم و بیش شناخته- عکس مناسبی هم برای متن انتخاب کرد.عکسی که خودم انتخاب کرده بودم باشد برای زمانی دیگر که شایدهمت کردم و دوباره از فکر کردن نوشتم

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹


آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

فاصله


زندگی‌ رویا نیست

زندگی‌ زیباییست

میتوان از میان فاصله‌ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله‌ها است







حمید مصدق

نقاشی از نقاش فوق رئالیست "روبرتو برناردی"

سه‌شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

کار - آموز


بالاخره قسمت شد و بعد از عمری پشت میز دانش آموزی و دانشجویی نشستن، پشت میز کاری هم نشستم.

البته هنوز کامل نشستم.یعنی‌ نشستم، ولی‌ همش بلندم میکنند.

(از بس که تنبلم و اینجا کم مینویسم، مجبورم داستان رو از یکم قدیم تر بگم)

قضیه از این قراره که ما بالاخره بعد از ۱۰ ترم دانشجویی بالاخره به اندازهٔ کافی‌ واحد پاس کردیم و مجاز به کار آموز شدن شدیم.بعد نشستیم به تقاضای کار آموزی نوشتن.حالا اینکه زبان ناقص ما برای تقاضای رسمی‌ نوشتن کفایت نکرد و یه ملتی بسیج شدن و کمک کردن که ۱ صفحه نامه نوشته بشه و باز یه ملت دیگه بسیج شدن که طرح‌های ما سکن بشه و کلی‌ پول خرج شد که با وجود قیافهٔ ضایع ما عکس پرسنلی خوب گرفته بشه و باز کلی‌ پول خرج شد که پوشه‌های تقاضای کار آماده و پست بشه، و کلی‌ کتاب خونده شد که یکم ترس از مصاحبهٔ کاری ریخته بشه، و کلی‌ نصیحت شد که روز مصاحبه ما چی‌ بپوشیم و بعد از رد شدن در مصاحبهٔ اول چه روحیه‌ای از ما خراب شد، همچین که فکر کردیم تا آخر عمرمون بی‌ کار میمونیم و بعد دوباره این پروسه تقاضای کار دادن انقدر تکرار شد که یکهو ۱۰ تا شرکت گفتن شما باید بیاید فقط واسه ما کار کنید و...

این طوری بود که ما شیر یا خط کردیم و یکی‌ از شرکت هارو انتخاب کردیم و بالاخره دیروز رفتیم سر کار. البته کار کار که نه. کار "آموزی"

آقا یه شرکت چسکی و یه کار آموزی ۶ ماههٔ چسکی تر بیا و ببین چه بریزو بپاشی کردن. مارو از وسط یک عالم راهرو‌های پیچ در پیچ و ۱۰۰ تا میز و ۱۰۰۰ تا طبقه‌های انبار پار چه و ۲۰۰۰ تا میله لباس که به هر کدوم ۱ کلکسیون کامل لباس آویزون بود رد کردن و بردن تو یه اتاق یه میز گنده با کامپیوترو سکنرو پرینتر و کلی‌ تشکیلات مال آدم حسابی‌‌ها بهمون نشون دادن و گفتن اینجا میز کار شماست.

دهن من که همین طور باز بود. اما وقتی‌ دیدم روی میز یادشت گذاشتن که " خیلی‌ معذرت میخوایم، اما صفحه قلمی آ۳ طراحی شما چند روز دیگه میرسه، لطفا ما رو ببخشید" دیگه چونم داشت میخورد رو میز.

حیف که هنوز نمیدونم " بابا بی‌خیال، اینقدر مارو تحویل نگیرید" به آلمانی‌ چی‌ می‌شه.

خلاصه اینجوری شد که ما میز کار دار شدیم. بعد هم گفتن بشین تو اینترنت بچرخ.آب ودونت هم هر چی‌ خواستی‌ برو از آشپزخونه بردار و بخور.

خلاصه تر اینکه ما روز اول کاری رو کاملا در یک هتل ۸ ستارهٔ رویایی کاری سپری کردیم.

اما در عوض امروز - روز دوم کاری- در حد مهمانسرا‌های چاله میدون ازمون خر کاری کشیدن. طوری که فقط وقتی‌ می‌خواستم آب بخورم پشت میزم میشستم.

و این داستان تا ۶ ماه ادامه دارد.اما خودم هم از ادامه‌اش بی‌ خبرم.حالا اگه همینطور مدل مهمانسرا یی هم جلو رفت، سگ خور.ما دلمون رو خوش می‌کنیم به حرف همکار ایرانیمون که فرمودند: " بچسب به کار و ول نکن، که اینا نیروی کار کم دارن، استخدامت می‌کنن"

من ، تو ، او ... هیچ گاه در کنار هم نبوده ایم



من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا ؟!

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم ...
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت !

معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است ، مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت ...

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد ...
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم ...
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد ...
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت ...

روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم ...
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي ...
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود !!!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي ، کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه : براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود ، جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد ، هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم : من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي : تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم
اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود...؟!!



نویسنده : زهرا گماری
منبع : مارشال

یکشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۹

سوراخ پر از خالی‌


بعضی‌ وقتا آدم حال خودشم نداره.انگار از همه چیز می‌خواد فرار کنه.معمولان هم تو این موقع‌ها خیلی‌ کار واسه انجام دادن داره. اما آدم می‌خواد حتا از خودشم فرار کنه.چه برسه به کارها و مسئولیت ها. من اسم این "وقت" رو گذشتم سوراخ پر از خالی‌

من خیلی‌ وقتا می‌افتم تو این سوراخه.مخصوصاً بعد از یه مدت طولانی‌ که دور و ورم شلوغه و شرایط باعث می‌شه که واسه خودم و کارهام وقت نداشته باشم.مثلا وقتی‌ که مهمون دارم، یا باید یه کارهایی‌ واسه کسی‌ انجام بدم که خیلی‌ وقت میگیره.من تو این روزها، همش دقیقه شماری می‌کنم که زود تر روزی برسه که واسه خودم دوباره وقت داشته باشم و تو ذهنم صد بار برنامه ریزی می‌کنم که از اولین روزی که سرم خلوت شد، همهٔ کارهای عقب مونده‌ام رو مو به مو انجام میدم.

اما وقتی‌ اون روز میرسه، انگار تمام تنم قفل می‌شه و هیچ کاری نمیتونم انجام بدم. همهٔ اعضائ بدنم. به جز مغزم. که‌ای کاش مغزه هم قفل میشد. چون حالا هی‌ مغز هنوز داره برنامه ریزی و یاد آوری می‌کنه که چقدر کار دارم.و بعد حملهٔ عذاب وجدان.و این پروسه مثل این حلقه میشه و من گیر می‌افتم توش...و انقدر هیچ کاری انجام نمیدم تا دقیقهٔ نود که دیگه مجبور بشم لوس بازی رو بذارم کنار و خودمو جمع و جور کنم

این دفعه که افتادم تو این سوراخه، هر چی‌ این یارو مغزه خواست ایجاد عذاب وجدان کنه، تحویلش نگرفتم. یک هفتهٔ تمام بیرون از خونه خودم رو سرگرم کردم و هر کی‌ رو که میشناختم و مدتها بود که ندیده بودمش رفتم و دیدم. چه کسایی‌ که دوستهای واقعیم هستن، چه آدمای الکی‌ که زیاد هم ازشون خوشم نمیاد، اما خوب یه جورایی چسبیدن به زندگیم. حالا اسمشو میذارید فرار از خودم و کارهام، یا ضعف، یا نداشتن جرات برای مواجه شدن با واقعیت، یا هر چیز دیگه

اما واقعیت اینه که راه بدی هم نبود.اول این که اصلا نفهمیدم این هفته چجوری گذشت.دوم اینکه تو این دید و بازدید‌های الکی‌، کلی‌ کارها که اصلا یادم رفته بود باید انجام بدم یا براشون برنامه ریزی کنم، انجام شد. و از همه مهم تر اینکه الان انقدر حالم خوبه و انرژی دارم، که می‌تونم چند شب پشت سر هم بیدار بمونم و کارهای واجبی که باید انجام میدادم و بخاطر گرفتار سوراخ پر از خالی‌ بودن، نمیتونستم واسشون قدمی‌ بردارم رو انجام بدم

خلاصه که دوباره کم شدنم رو بذارید به حساب این سوراخه

قول میدم کمتر بیفتم تو این سوراخه کذایی. تو این مدت هم یه چیزهایی‌ نوشتم که سر فرصت تایپ می‌کنم واو میذارم اینجا

باز هم مرسی‌ که این ادا و اصول‌های منو تحمل می‌کنید و سر میزنید

پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۹

با من یک قهوه میخوری؟


پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند

خدایتان

خانواده تان

فرزندانتان

سلامتیتان

دوستانتان

و مهمترین علایقتان

چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند

مثل کارتان

خانه تان

و ماشينتان.

ماسه ها هم سایر چیزها هستند مسایل خیلی ساده.

پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. ..... اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!

حالا با من یک قهوه میخوری؟




پی‌ نوشت:من متن رو از صفحهٔ "نوشته‌های دلنشین" پیدا کردم. متن ارسالی‌ از خانوم بیتا سینا بود. اما من قبلا متن را جای دیگه‌ای خونده بودم. خلاصه پیدا کنید منبع اصلی‌ را


پی‌ نوشت۲: پول به طور معجزه آسایی پیدا شد.دیگه دعا نکنید


سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۹

ال وعده وفا



امروز صبح یه آقای بد اخلاق اومد اینجا و بعد از یه سری غر غر، بالاخره یه سیمی کشید، بیا و ببین.و ما هم سیم رو بعدش وصل کردیم به ما تحت کامپیوتر، و بالاخره حال سرعت این بنده خدا خوب شد


پست تاخیری رو زیاد درازش نکنم فکر کنم بهتر باشه.فعلا عناوین اخبار رو مینویسم تا بعدا سر فرصت گزارش کامل این روزهای بیخود رو شرح بدم


-۳ هفتهٔ امتحانها مثل برق گذشت و من به بهترین شکل ممکن ..دم به این ترم که بیشتر از همیشه وقت داشتم واسه درس خوندن
-فعلا به وظیفهٔ مزخرف مهمان داری مشغولم، چون خواهر جان ۱ ماهی‌ هست که اومده اینجا ، و ما به شدت داریم سعی‌ می‌کنیم با وجود مختلف بودن شخصیت و نظرهامون، کوچکترین اختلافی بینمون پیش نیاد


-هفتهٔ پیش که داشتم از خیاطی دانشگاه دکمه‌های قشنگ میدزدیدم، شلور مردانه نصفه‌ای که از ترم ۳ باید دوخته میشد و واحد ش بالاخره ترم ۹ پاس شد پس گرفتم و با افتخار و غرور فراوان انداختم تو سطل اشغال


-دیگه اینکه یه پول گنده که در واقع خرج ۳-۴ ماه آیندهٔ زندگیم بود رو به احتمال زیاد گذشتم لای کتابی که از کتابخونهٔ دانشگاه قرض گرفته بودم، و چند روز پیش پس دادم. حالا فردا به امید نداشته به خدای متعال و یاری امام زمان میرم کتابخونه که بین شونصد هزار تا کتاب، بگردم دنبال کتاب مربوطه.بلکه هیچ غیر انسانی‌ دست به پولها نزده باشه و من تو چند ماه آینده از گشنگی نمیرم-در این مورد خطرناک و حساس به شدت به دعای شما دوستان محتاجم


-با وضع این کار آموزی و قیمت بالای بیلیت هواپیما برای ایران، سفر من به مام وطن در این تابستان آتشین لغو شد.باشد که پدر بزرگ جان یک چند ماهی‌ هم بیشتر از این ۱۰۰ و خورده‌ای سال زنده بماند،که من بعدا یک وقت خدای نکرده دچار عذاب وجدان نشوم


-در کلّ این روزها به شدت به گیج زدن و دور خود چرخیدن سپری شد.امیدوارم ماه‌های آینده آدم تر باشم


در خاتمه: پست قبل بی‌ عکس مانده بود چون سرعت اینترنت اجازه هیچ حرکت جانگولری رو بهم نمیداد.الان یه دونه میندازم تنگش. نه بخاطر اینکه بی‌عکس نمونه هااا. بلکه بخاطر اینکه دارم با سرعت این اینترنت جدید حال می‌کنم و سر از پا نمی‌شناسم
foto :Audrey Tautou

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

عاقبت ژیگول بازی


وقتی‌ برای باز کردن صفحه گوگل حد اقل به ۱۰ دقیقه زمان احتیاج داری،یعنی‌ اینترنت پکیده

.
از روز اول هم گفتم من به تکنولوژی جدید اعتماد ندارم. آخه این ماسماسک بدون سیم، به قد و بالش هم نمیومد که بتونه به جایی‌ وصل بشه چه برسه به اینترنت. گول تبلیغات رو خوردم دیگه. مرگ بر آمریکا

.
از ۱۲ جولای با اینترنت سیم دار در خدمت هستم

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

تولد


سال ميان دو پلك را

ثانيه هايي شبيه راز تولد

بدرقه كردند