پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۵

ته دنیا




بعد از دو ساعت دوچرخه سواری تو یه جاده ای در امتداد راین که به نظر میاد کنار این آب به طرف آخر دنیا داری حرکت می کنی و از همه آبادی های دنیا داری دور می شی،می رسی به دو تا کافه قدیمی.جایزه ات هم یه قهوه است با این آسمون سرخ
پ.ن.:موبایل دوربین دار هم بد چیزی نیستا

گاهی خفت پسند می شوم

بنده خدا،مرد گنده،تا ساعت سه صبح خودشو جر داد که بفهمم دوستم داره.و بعد باز کلی فک زد که بفهمه کجای زندگی منه و به قول خودش لیمیتش چقدره
روز بعدش ساعت سه نصفه شب می شینم تو قارقارک این جوجه.خودمو جر میدم که دوست دارم باهاش باشم.بعدش یک ساعت فک می زنم که بفهمم کجای زندگیشم و به قول یه بنده خدایی:لیمیتم چقدره

بگذار پاهایم سبز شوند


درسته که خردادی ها برای شاد بودن به دوستانشان و جمع احتیاج دارند.اما دوست بازی زیادی آدم رو از همه چیز میندازه.سه هفته تا امتحانها مانده و من هنوز شروع به درس خواندن نکردم.حتی برای بعضی از درسها نمی دانم باید از چه جزوه یا کتابی بخوانم.این ترم هم همه کار کردم جز درس خواندن.اسباب کشی هنوز تمام نشده و این آخر هفته به جای خر زدن باید خانه قدیمی را نقاشی کنم.هوا گرم شده و من شنا نمی کنم.عوضش انگشت پاهای همه پسر های دانشگاه رو از بر شدم.پای مردانه را دوست دارم.و احتمالا اگر یک روزی این درس تمام شود من طراح صندل مردانه می شوم
کاپشن قرمزی لاغره و دمپاییه لای انگشتی می پوشه.من بیشتر از همه پاهای اون رو از بر شدم.با همه زاویه ها و انحناهاش.اینکه شصت پاش بلند تر از بقیه انگشتاش است.قد بلند است و دست و پای کشیده دارد.می شد حدس زد که انگشتهای پایش هم کشیده باشد.عینک آفتابی می زند.شاید خیال می کند اینطور نمی شناسمش.حتما نگران من است که هربار می بینمش تا چند ساعت غصه نداشتنش را می خورم.من هم نگاه سمجم را پشت شیشه های سیاه عینک آفتابیم قایم می کنم که اون اذیت نشه.هر دو به فکر همیم
گاهی صندل هایش را در میاورد و انگشتهای پایش را لای چمن ها می کند.فهم طراوت زمین از شخصیتش بعید به نظر می رسد.گاهی آرزو های طلایی توی سرم تاب می خورند.مثلا اینکه:کاش انگشتهای پای من،چمن فضای سبز پشت سالن غذاخوری بودند
بستنی دوست دارد.شاید چون مثل خودش سرد و شیرین است. خوردنی می شود وقتی چند تکه مو جلو پیشانی اش میریزد.شکل سالاد تازه هاوایی است با تکه های آناناس خنک.بر خلاف دوستش که زشت و بد ترکیب است.دوستش شکل آش رشته است.ته مانده غذای هفته پیش.شاید کمی بهتر باشد.اما از چشه من که کمی-فقط کمی- حسود هستم،اینطور به نظر می رسد
آفتاب بدی است.پشت گردن و سر شانه ها را بد می سوزاند.البته بازوهای مردانه ورزیده وقتی سرخ/برنزه می شوند،من را شیطان می کنند.چشم های من این روزها روی زمین می دوند.سر به زیر و خانم شده ام
پاهای دختر ها احمقانه معصوم اند.گاهی دلم برایشان می سوزد.بعضی ها خیلی راحت به دست آوردنی هستند و بعضی همیشه نگران وزنشانند
کف پاهام خنک شیشه سالن غذاخوری را می خواهد.یا خیس چمن های حیاط پشتی.همان جا که صبح کاپشن قرمزی پا گذاشته بود.شاید اینطوری پاهایم سبز شوند.صندل های جدیدم را دوست دارم.طرح رومی دارند .با این صندلها پاهای من تا برهنه شدن فقط یک سگک فاصله دارند
...........................................................................
پ.ن.:تا وقتی با رویاهایم-هر چند دست نیافتنی- زندگی می کنم،زندگی خوشرنگ است.امتحانها پشت همین هفته ها هستند و من پا تماشا می کنم و وسط رویاهای خوشمزه ام پرواز می کنم.تا وقتی تو وسعت کهکشانی رویاهایم معلقم،حالم خوش است.اما همین که فاصله خودم را تا این دنیای بی وزنی-که اندازه فاصله میز من تا میز اون توسالن غذا خوری است-می بینم،بد حال می شوم.مریض می شوم.چیزی مثل گرمازدگی.روده هایم به هم می پیچد.سرم سنگین می شود.دلم آب طالبی خنک می خواهد.و آهنگ های خودم را.شاید ناله تاری یا آهنگی از التن جان.که باز هم دنیا خلاصه شود به پاهای من و پاهای اون

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

برای نیلوفر که نا حق کتک می خورد


یه شب ماه میاد عزیزم
.......................................................................................
این نقاشیم برای تو که برام خیلی عزیزی

یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵

دوست من!زود بیا


دو ساعت پا زدن
یک طرف دشت بکر،یک طرف راین
کافه قدیمی آلمانی دم راین
یک گلاس شراب قرمز و تماشای سرخ غروب
و من تو دلم بلند بلند صدا میزدم:ناهید!ناهید!زود بیا.اینجا خیلی کمی

برای تو که دلتنگ خنده گمشده منی


دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف
بام و در اين سرای می‌رود از هوش
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدايی گوياست
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند
مرغ معما در اين ديار غريب است

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

هنوز کسی هست


چه اهمیت دارد اگر گاهی با معرفت ها بی معرفت می شوند.چه اهمت دارد اگر گاهی این مردم فقط ادعا می کنند.اینکه گاهی مجبوری کیسه ای پر از بی حرمتی را به دوش بکشی و حرفی برای گفتن نداشته باشی.بالاخره شنیدن دروغ برایت عادی می شود.اینکه می شنوی و باید طوری رفتار کنی انگار که نشنیدی.ببینی و سرت را به نشانه تایید تکان دهی.چه اهمیت دارد که این بلبل خوش صدا یک روز چه چه می زنند و فردا از صحنه روزگار محو می شوند
مورد عشق کسی قرار گرفتن آدم را قوی ی کند و عشق ورزیدن آدم را شجاع.چه اهمیتی دارد اگر فرصتی برای شجاع تر شدن به تو داده نمی شود
چه اهمیت دارد اگر موزیک تو مغزت می کوبد و با کسانی می رقصی که بینتان دنیا فاصله است و تنها چیزی که شما را بهم وصل می کند نیمکت های سالن دوهزار است.کسان که دوستشان نداری و حرکت بدنشان برایت موزون نیست.چه اهمیت دارد اگر موقع رقص قدمهاتان هماهنگ نباشد.چه اهمت دارد اگر گاهی اصلا دیده نشی
هنوز هوا به اندازه نفس کشیدن تو هست.هنوز هوا خوب است.هنوز پشت سالن غذا خوری چند تا نیمکت زیر نور ماه خالیست.هنوز چند تا سیگار هست که به خاطر تنهایی تو می سوزند.و هنوز کسی هست که با این موزیک مسخره دیوانه نشود.هنوز کسی هست که وقت داشته باشد.هنوز کسی هست که جرات کند پا برهنه وارد تنهایی تو شود و جسارت کند وبرایت آواز عاشقانه بخواند.هنوز کسی هست که می گوید:"دوست دارم مثل گل من بخندی و من عاشق لبخندت شوم.من از بوی زن، لذت می برم.من از لطافت زن سبز میشوم".واین صدا شبیه صدای هیچ بلبلی نیست
هنوز کسانی هستند که با وجود اینکه حواسشان خوب به زندگی شان است فراموش نکرده اند که زندگی خیلی خالی می شود اگر فقط آنجا باشند ،فقط از آن طرف بروند یا فقط به آن بقطه نگاه کنند.هنوز کسی هست که می داند هر چه هست همین جاست.ما اینجاییم.من اینجام.و تو هم
من را ببین و خودت را به من نشان بده.از من تشر کن به خاطر وقتم،که بخشیدمش به دوستی مان.نه به خاطر شرابی که با تو ننوشیدم و رقصی که با تو نکردم
از من تشکر کن چون یک فرشته زمینی هستم و هنوز دنبال چیزهایی هستم جدا از دنیای غریب اینجایی ها
من را به مهمانی آدم حسابی ها ببر.من وقت دارم.برای نوشیدن یک قهوه و یک قهوه دیگر.من همه وقتهای دنیا را دارم.من به اندازه همه این دنیا حوصله دارم.با من حرف بزن.از من تعریف نکن.گوشم پراست از این چه چه زدن های تکراری.حرفی را نزن،فقط چون همه می زنند.کاری را نکن،فقط چون همه می کنند.از خودت بگو.از زنی که دوستش داری و می دانی که دوستت دارد
قصه زمین خوردن های من در سرازیری ها و سر بالایی های کوچه پس کوچه های زندگی شنیدن ندارد.سر زانو ها و کف دست هایم را ببین.و همین بس
اصلا چیزی نگو.بگذار همینطور ساکت کنارت بنشینم و خوشحال باشم که هنوز کسی هست

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۵

گزارش کامل06.06.06


دو ساعتی مانده بود که یک سال بزرگ تر شوم.تحمل سکوت خانه را نداشتم.نمی خواستم/نمی تونستم خونه بمونم.لباس عوض کردم و راه افتادم به طرف تنها جای دوسلدرف که می دانم همیشه آنجا خوش آمد هستم
قاسم ته مغازه نشسته بود و چای سرما خوردگی با لیمو ترش می نوشید.مریض حال بود و میشد حدس زد که با خانمش هم دعوا کرده.اما مثل همیشه لبخند می زد.چند دقیقه بعد غلام-برادرش-هم رسید.رو صندلیم ساکت نشسته بودم وفکر می کردم که چقدر بد بخت شدم که امشب اینجا هستم.غلام شروع کرد به مسخره بازی و از خاطرات ایران تعریف می کرد
از زمان انقلاب که تو بلندگو اعلام می کردند :هواییه!نترسید.برید جلو.هواییه!و آن طرف خیابان مردی که روده هاش رو دست گرفته بود فریاد می زد که:مادر قهوه!اگه هواییه پس این چیه
و پسری که یکبار تو استخر شرکت نفت تو استخری که هنوز پر از آب نبود شیرجه زد و آب پر از خون شد
و اینکه سوری خانم آن روز بعد از استخر دوش گرفتنش خیلی طول کشید.حتما واجبی گذاشته بوده و داشته کیسه می کشیده
دیگه صدام در اومد:بابا حالم ر از زندگی بهم زدی.نمی خوام بزرگ بشم.این چیزا چیه تعریف می کنی.دوستی،صفا،محبت...چند دقیقه دیگه تولدمه هاااا
می خندیدم اما دلم از بد بختی و بی کسی خودم خون بود
ساعت پنج دقیقه به دوازده قاسم بطری شامپاینی آورد،چند تا شمع روشن کرد و موزیک ایرانی گذاشت.موبایلم رو نگاه کردم که ساعت رو ببینم.قاسم گفت:الان صد نفر بهت زنگ می زنند
خندیدم و گفتم:اگه تلفن من صدایی داد اسمم رو عوض می کنم
ساعت دوازده که در شامپاین پرید،از جیب کت من صدای اس ام اس نوکیا اومد.باورم نمی شد.سوت می زدند و برام دنبال اسم می گشتند
مطمعن بودم که فرشته کوچولوم منو یادش نیست.بچه ها این موقع شب خوابند.کیارش هم که قهره و سعی می کنه که یادم نباشه،تازه از این کارها هم نمی کنه.دوست عادی بودن که این حرفها رو نداره.افشین هم موبایلم رو نداره.ناجی هم مدتهاست تلفنم رو نداره.اسلان هم اهل این شیطنت ها نیست.احسان حتما فردا زنگ می زنه چون فکر می کنه سرم شلوغه و امشب رو با نیمه گم شدم جشن می گیرم.نوا انقدر گیج هست که با یکبار گفتن تاریخ تولدم یادش نمونده باشه.پویان هم شمارمو نداره و اگه داشت هم از این کارها نمی کنه که پررو نشم.امیر هم بااینکه خیلی آلمانیه اما از این معرفتها نداره.احسان هم که حتما توپ کشیده و یه جا افتاده.مغزش کار نمی کنه که بخواد تاریخ تولد و ساعت دوازده یادش بمونه.ابلفضل هم شمارمو نداره.فکرم به جایی نمی رسید.می خونمش
شیدا: هی!تولدت مبارک .صد سال زنده و شاد باشی
گلاس ها رو بهم زدیم و به سلامتی من نوشیدیم.ساعت دو شب قاسم منو رسوند خونه.بهش شربت سرما خوردگی دادم.رفت.کمی مست بودم و بد حال.انگار همه غصه های دنیا توی خونم جمع شده بودند.خواستم کتاب بخونم،نمی تونستم.با اون حال بد خوابیدم
صبح امیدوار بودم تا ظهر بخوابم که زود بگذره.اما ساعت نه بیدار شدم.گفتم میرم خرید پرده و کاغذ نقاشی که هر کدامشان یک سر دنیاست.اینطوری خسته می شم و شب فکر الکی نمی کنم
شیدا گفته بود شب برم پیشش.براش اس ام اس زدم که خرید دارم،طول می کشه و نمی تونم بیام.حالم خیلی بدتر از این بود که تا گلادباخ برم.تا ساعت شش خیلی ها زنگ زدند اما من حالم بد تر می شد وقتی میدیدم روز داره تموم می شه و همه زنگ میزنند جز اونی که از دیشب منتظرشم.دلم نمی خواست نداشتنش رو باور کنم و هر چی ساعت می گذشت حال من بدتر می شد. دلم میخواست این روز لعنتی زودتر تموم بشه و فردا بیاد.فردایی که روز خاصی نیست.زمان می گذشت و من توی مغازه ها چرخ می زدم و وقت و انرژی حروم می کردم و حالم بد تر و بد تر می شد.احساس تنها بودن داشت خفم می کرد
ساعت شش امیر زنگ زد و شروع کرد باهام دعوا کردن،که چرا نمیری پیش شیدا.تعجب کردم.آخه به این چه که من میرم پیش شیدا یا نه
گیر داده بود که باید برم.بعد از ده دقیقه چونه زدن باهام که دید حریفم نمیشه،گفت قرار بوده بچه ها خونه شیدا جمع بشن و برام کیک تولد بگیرند و سورپرایزم کنند.و گفت حالا که نمی خوام خوب پس هیچی.من هم میرم کنسرت التن جان
خشکم زده بود.این همه دنیا و دوستام با من خوب بودند و دوستم داشتند و من چشمامو بسته بودم و سرم رو فشار میدادم به دیوار.پشت کردم به این همه خوشبختیی که دارم و غصه می خورم برای اون تکه ای که ندارم.لیوان آب پر پر بود.فقط لبریز نبود و من احمق نیمه خالی لیوان و نگاه می کردم
یاد حرف های چند شب پیش مامان افتادم:اگه دنبال خوشبختی ابدی هستی،خیال باطل می کنی
مثل اینکه از ترس اینکه کریستف عاشقت بشه و تو چون دوستش نداری رابطه تان خراب شود و تو مجبور ب از دست دادن دوست خوبی باشی
برای فرشته ات هم زمان محدودی برای خوشبختی داری.زمان می گذرد و هر دو تغییر می کنید.با هم باشید و عشق بورزید،چون زمان می گذرد.ولی مستقل از هم باشید چون جدایی اجتناب ناپذیر است.عشق درست و انتخاب درست وقتی معلوم میشود که هر دو طرف مجال شکوفا شدن داشته باشند.هر کس در عشق بخواهد دیگری را تغییر بدهد در عشق تقلب کرده و کسی که بخواهد خودش را برای داشتن دیگری تغییر بدهد،باز هم متقلب است
حرف های مامان مثل همیشه ساده است و واقعی.بی رودرواسی گفت که عشق بازی بدون "تا"وجود نداره
ومن تو ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و تو شیشه مغازه روبه رو خودم رو میدیدم که چه احمقم.دوستانی دارم که من رو دوست دارند و انقدر خوب هستم می خواستند تولدم رو جشن بگیرند و امشب با من باشند.و من توی این خیابانها و فروشگاهها چرخیدم و غصه خوردم که حتما به اندازه کافی خوب نیستم که کسی که می خواهم،دوستم داشته باشد
حالا واقعا بازنده بودم
اما دوست ندارم ببازم.امشب تولدمه و دوستانی دارم که دوست دارند با من باشند
یه اس ام اس زدم برای شیدا:خانم!هنوز هم مهمان می خوای
جواب داد:معلومه.فقط ا زود تر می گفتی که میای،یه کیکی برات بخریم،برات جشن بگیریم
گفتم:همین که گفتید،انگار که انجام دادید.مرسی که هستید
به امیر هم زنگ زدم،گفتم دارم میرم پیش شیدا.بعد از کنسرت التن جان بیا

بدون اینکه فکر کنم فردا برای دانشگاه چه جزوه هایی احتیاج دارم راه افتادم. هنوز چند ساعتی وقت بود که به چیز کمی که ندارم فکر نکنم و از بقیه روز تولدم لذت ببرم
تو اتوبوس بودم که احسان هم با دو تا کیسه خرید سوار شد
خونه شیدا بوی همه خوبی های دنیا رو میداد.من خوشبخت بودم.آهنگ های قدیمی مرتضی رو گوش می کردیم و می نوشیدیم.من هنوز نمی تونم مشروب سنگین بخورم.بعد از همون دو تا گلاس زکتی که خوردم افسردگی حمله کرد.بچه ها می خندیدند و من با سر داشتم دوباره سقوط میکردم.باورم نمی شد که اینها به خاطر من اینجا باشند.و این تلفن لعنتی زنگ نمی خورد.رفتم توالت.آبی به صورتم زدم.تو آینه خودم رو نگاه می کردم که چطور یکنفر اینقدر راحت من رو این پایین می کشه.صدای بچه ها رو می شنیدم.دلم برای آنا و کیارش تنگ شد.هر چند که اینهایی که کمتر دوستشان دارم از آنهایی که از قبل دوستشان داشتم با معرفت ترند.خودم رو جم و جور کردم و به زور لبخند زدم.از توالت که بیرون اومدم چراغها خاموش بود،فقط نور ضعیفی بود و صدای بچه ها نمی آمد.فکر کردم می خوان منو بترسونن.آروم وارد اتاق شدم.کیک تولد و شمعی که باید با آرزویی فوتش می کردم وسط میز.و بچه ها که آهنگ تولد می خواندند.بغضم گرفته بود.نمی دونستم چی بگم.تو همون یک ساعتی که من تو راه بودم شیدا رفته بود خرید.بغضم رو پشت انگشتام قایم کردم.به شیدا نگاه می کردم که می خندید و شعر تولدت مبارک می خواند.سرم را تکان می دادم و می گفتم:شیدا تو دیوانه ای

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۵

و متولد شدم


اما اینبار اگر دوباره متولد بشم از همه کوچه پس کوچه های زندگی که عبور می کنم خط قرمزی به دیوار خانه ها می کشم و درشت روی درها می نویسم:منتظر هیچ کس نخواهم ماند.من لیاقت همه خوشبختی های دنیا را دارم.بودن هیچ کدامتان که به اشتباه بهتان دل خوش کردم ابدی نیست.اینبار می نوشم زندگی را،با هر کسی که نوش گفت
................................................................................

گزارش دیشب ساعت دوازده شامپاین نوشیدن و امروز از صبح تا حالا تنهایی کشیدن بماند بعد از مهمانی امشب که بچه های ایرانی دانشگاه برام گرفتند همه را می نویسم.کون لق همه آنهایی که از صبح منتظر تلفنشان ماندم و زنگ نزدند و الان هم می بینم حتی امیلی ندارم.امشب با شیدا و احسان و امیر و پویان به سلامتی من شراب می نوشیم و به هیچ چیز جز شش شش دوهزارو شش فکر نمی کنیم
...................................................................................
مرسی همه گل هایی که من رو فراموش نکردید.روز تولدم رو رنگی کردید

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۵

ای ول معرفت آلمانی ها






اولها که اومده بودم اینجا،یکبار تو کلاس زبان معلممان گفت:آلمانی ها خیلی سخت با کسی دوست میشن ولی وقتی دوست شدند تا آخر دنیا میشه رو دوستیشون حساب کرد
امروز که آمده بودم خانه قبلی تو صندق پست یه نامه از کریستف بود.باز کردم.یه کارت تبریک بود.وطبق معمول دست خط نا خواناش.گاه گاهی برام کارت پستال میفرسته و حالمو می پرسه.اول فکر کردم یک کارت عادیه.مثل همیشه
چای گذاشتم و نشستم سر تنها میزی که تو این خونه مونده.کارتش رو باز کردم.نوشته بود

آزاده عزیزم
تبریکات صمیمانه من برای تولدت.در سال جدید زندگیت هم برات زندگی قشنگی ر آلمان آرزو می کنم.اگه بتونم کمکی بهت بکنم،میدونی که با کمال میل انجام میدم.خیلی خوشحالم که اجازه داشتم/تونستم با تو آشنا شم/میشناسمت.و خوشحالم که به زودی دوباره میبینمت.شاید بتونم دوباره باهم بریم باله ببینیم.بلیط باله کادوی تولد من به تو
سلام دوستانه/از ته دل من به تو
پ.ن:من با یه تور دوچرخه سواری شمال آلمان هستم.سه شنبه برمیگردم و باهات تماس می گیرم که همدیگرو ببینیم
کریستف تو
..............................................................................
همیشه وقتی میبینمش بعدش تا مدتی زندگیم منظمه و حال روحیم خیلی خوبه.اگه مسافرت نبود حتما تو این تعطیلات مسخره یک هفته ای میرفتم پیشش

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

خ استگاری خیس



این سوری خانم هم یا فکر می کنه خیلی زرنگه یا یادش رفته اینجا کجاست و ما کیوم
البته بد هم نیستا.من که هر کاری می کنم جز درس خوندن.بزار این وسط یه شوهری هم بکنیم.یه کم بخندیم
چند سالته؟-
بیست و چهار-
عالیه-
چی عالیه؟مگه بیست و چهار سالگی سن خاصیه؟-
نه!آخه پسر من بیست و نه سالشه.من و قدیری هم که مغازه رو فروختیم-
خونه رو هم که گذاشتیم برای فروش.می خوایم تا یک ماه دیگه برای همیشه یا بریم آمریکا یا اسپانیا.بیست و پنج سال اینجا رستوران مکزیکی داشتیم.پول در آوردن دیگه بسه.فقط می خوام تا فبل از اینکه از اینجا برم خیالم از بابت انوشم هم راحت بشه
یعنی کمتر از یک ماه می خواید زنش بدید؟-
خوب اگه بشه که این آخرین آرزوم هم براورده میشه حالا بیا-
شنا کنیم و حرف بزنیم.بچه کجایی؟بابات چی کارس؟چند وقته اینجایی؟پناهندگی اومدی؟پسر من پاس داره هااااا اگه راضی بشی اقامتت هم تضمینه.تازه اگه بخوای درست که تموم شد می تونید بیاید آمریکا.(بد میزنه به پهلوم و آروم در گوشم میگه)فقط انوشم یکم دست پا چلفتیه.ولی خیلی زن ضلیله.قلقش بیاد دستت می تونی هر جا بخوای ببریش.درسش رو با هزار جور دعا و التماس منو قدیری تموم کرد.الان تو فلان رستوران مکزیکی واسه خودش کسیه.نه اینکه به خاطر پول کار کنه هاااااا.هر چی بخواد من و باباش بهش می دیم اما رستوران مکزیکی رو خیلی دوست داره.واسه تفریح کار می کنه
خوب حتما از آمریکایی جنوبی ها هم خوشش میاد.شاید هم دوست دختر داشته باشه-
غلط کرده!انوش من رو حرف من حرف نمی زنه.من می خوام-
عروسم ایرانی باشه.خونه ما تو ابربیلک دوسلدرفه.میدونی که اونجا گرون ترین محل دوسلدرفه.عروسیتونو تو فلان قصرمی گیریم.لباستم از فلان مجله سفارش میدیم.شماره منو حفظ کن:صفر.صد و هفتاد و هفت...امشب انوش تو رستوران خودمونه.فلان جا.برو خونه به خودت برس.یه سر برو اونجا.بگو من امروز تو استخر با مامانت آشنا شدم.راحت می شناسیش.قد بلند و لاغره.خیلی هم خوش تیپه.موهای بلند مشکی داره
آخه برم بگم چی؟(تو دلم میگم:اون که اینجا بزرگ شده-
به من می خنده.شاید هم بد نباشه.میشینیم کلی با هم به این سوری خانم می خندیم)همین جوری که نمیشه
تو چی کار داری.حرف منو گوش کن.الان هم دیگه شنا بسه-
برو لباس بپوش برو خونه به خودت برس.کلر زیادی هم واسه پوستت بده
..................................................................................................
چه حالی میده این جور مامانها رو سر کار میزارم.از این بازیها دوست دارم

کادوی تولد


کادوی تولد
میگه:کم حرف شدی.عادت ندارم اینجوری آروم بشینی.حالا چرا زکتت را نمی خوری
از اون شبی که شکوفه زدم دیگه نمی تونم الکل بخورم-
حالا کادوی تولد چی می خوای؟-
مرگ موش-
اااااااا.جدی می گم.حرف مفت نزن-
دلم می خواست بگم:دلم نمی خواست الان پیش تو باشم.دلم برای فرشته کوچولوم تنگ شده.فرشته ای که زمینی نیست و از دلتنگی های زمینی ها چیزی نمی داند
کار برام پیدا کن.می خوام کار کنم.دستهاش پینه بسته.کادوی تولد،پینه های دستش رو به دستام هدیه کن.من عینک آرمانی یا کفش گوچی نمی خوام.بزار مغازه ات را تمیز کنم.بهم کار بده.انقدر به فکر ناخن های مانیکور شده من نباش.میدانم که معشوقه می خواهی.ولی من فرهادم.تقصیر من چیه که اینجا کوهی نیست برای کندن
باید ورزش کنم
فردا میرم استخر-
منم میام.بعد از استخر هم ناهار مهمون من.مرغ سوخاری-

سر گیجه های حاصل از تنهایی


حتما نباید آن کسی که فکر می کنی می خواهی حرف هایت را بشنود باشد تا آرام شوی.گاهی کسی از راه میرسد و ادعا می کند دوستت داشته...دوستت دارد.و شنیدن حرفهایش دیوانه ات نکند.لبخند بزنی.اما نه از خوشحالی.گاهی وبلاگ گردی و خواندن تکه تکه های زندگی دیگران هم لذتی ندارد و نه فایده ای.به هیچ جای دنیا بر نمی خورد اگر گاهی کسی که دلت برای صداش تنگ شده زنگ نزند.و اگر هم بزند چیزهایی را نگوید که تو دوست داری بشنوی.به هیچ جای دنیا بر نمی خورد اگر یک آخر هفته نه حوصله کسی را داشته باشی و نه کسی باشد که چند ساعتی باهم بگردید.به هیچ جای دنیا بر نمی خورد وقتی با مترویی به خانه می روی که همه مسافرانش لباس مرتب پوشیده اند و به شهر میروند تا در دیسکوها و مشروب فروشی ها پول خرج کنند
کمی،فقط کمی تو اعصابته وقتی از کسی که تازه باهاش آشنا شدی هیچ خبری نمی شود.وقتی دوستهای قدیمیت فراموشت کرده اند،یا نشان می دهند که فراموشت کرده اند
هیچ اتفاق بدی نمی افتد اگر این ضبط را خاموش کنی و این آهنگ هایی که فکر می کنی از افسردگی نجاتت می دهند را نشنوی.گاهی نوشیدن چای شادی بخش نه شادت می کند و نه از ناراحتی ات کم می کند.فقط باید باور کنی که تنهایی و این تنهایی آنقدرها هم ناراحت کننده نیست.دوست های خوب گاهی هستند و بیشتر وقتها نیستند.عیبی ندارد
حتی عیبی ندارد که نمی دانی دفتر خاطراتت را توی کدام جعبه بسته بندی کردی که ساعت های ناراحتی ات را بنویسی که جایی بماند و دیگر نخوانی شان.یک تکه کاغذ که پشت آن متن دیگری نوشته شده و کمی کثیف و تا خورده است هم هنوز انقدر صبور هست و برای حرف های بی سر و ته تو جا دارد
هیچ بد نیست اگر تا امتحانها چیزی نمانده و تو درس نمی خوانی.گاهی همان بس که توی تخت،لای ملحفه های تمیز و قرمز،لخت دراز بکشی و بزاری زخم سوختگی پات هوا بخورد.یکی از کتابهایی که دوست داری تمامش کنی را دست بگیری و در نور کم اتاق کتاب بخوانی و با مداد ب چهار زیر جمله هایی که به نظرت قشنگ میاید خط بکشی.حتی اگر دیگر هیچ وقت سراغ این کتاب نیایی
کتاب می گوید:به صدای طبیعت گوش کن
من جز صدای ماشین هایی که توی اتوبان با سرعت میرانند و صدای موزیکشان چیزی نمی شنوم.آنها هم که می روند خوش بگزرانند و با من حرفی ندارند
..............................................................
پ.ن:تو طالع بینی خردادیها خواندم:خردادیها عاشق جمعند.اگر دوستان و جمع را ازشان بگیری دیوانه می شوند.....و خندیدم

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۵

ساده مهمان

از تنهایی اسباب کشی کردن،سرما خوردگی،سوختگی حاصل از بی تجربگی در اتو کردن،گم شدن جزوه ها سه هفته قبل از امتحان،یک گوشه خلوت تو دنیا برای گریه تنهایی پیدا نکردن و دل تنگ شدن های کودکانه برای ایران که بگذریم،جای همه شما که دوستتان دارم خالی،امروز سفره غذا را در بالکن پهن کردم و مهمانهای من گنجشکهایی بودند که به ته مانده بشقاب های ما هم راضی ا ند.و گلهای لبه بالکن،که فقط کمی آب می خواهند
چرا ما اینقدر راحت فراموش می کنیم

تب


تب که داری انگار سقف تا جلو دماغت پایین میاید.پتو به سنگینی بتون می شود.گاهی سرت کف اتاق روی زمین است.گاهی سر هر ده انگشت دستت سوزن فرو می کنند و گاهی از نوگ انگشت های پات بنفشه یرویه.گاه گاهی صدای زنگی می شنوی.تلفن است یا زنگ در،زیاد مهم نیست.سعی می کنی بخوابی و فقط برای خوردن قرص ها بیدار شوی.چون شنیده ایم اگر خوب بخوابیم،زودتر خوب می شویم.حتما خواب که هستی زلزله ای هم میاید.چون بیدار که شدی هیچ چیز سر جایش نیست.فصل ها را گم می کنی.شنیده ای که آخر بهار است اما دلت شومینه هیزم سوز می خواهد.کتابهای روی میز کنار تخت،مثل آجرها روی هم چیده شده اند.وقت داری،به اندازه همه ساعتهای دنیا که به هر چیز می خواهی فکر کنی.از عشق های ممنوع گرفته تا دستور پخت لوبیا پلو با سالاد شیرازی.به تولدت که نزدیک است.به کسانی که می دانی فراموش می کنند تولدت را تبریک بگویند.وباران که با خشم می کوبد به تنها پنجره اتاق. راستی باران از کدام طرف پنجره اینطور بی امان می بارد؟راستی چند روز است که خوابیدم؟چند روز است که دانشگاه نرفته ام؟پس کجا هستند این بچه هایی که اگه دو تا زنگ تفریح پشت سر هم خبری ازت نشود،زنگ تفریح سوم تیکه میاندازند که حتما با کاپشن قرمزی رفتی هوا خوری.کنترل رادیو کجاست؟امروز چند شنبه است؟پانسمان پایم را باید عوض کنم.با من والس می رقصی؟من خوب می رقصم...خوب می رقصم.تا صبح با تو می رقصم تا هر دو پاهام تاول بزنه.بیا باهم برقصیم
....................................................................................
پ.ن .:تمام این چند روز قشنگ ترین تکیه آسمان را دوخته بودند جلو پنجره اتاق من.بازی ابر و نور

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

خانه جدید


یک روز بدون مبایل توی شهر
تلفن که زنگ نمی خورد.چرا با خودم الکی اینور اونور ببرمش.چرا یک روز تمام توی یک خونه خالی بشینم منتظر یک تلفن
صبح ها کلاس های دانشگاه رو یکی در میون می رم.لباسهام هنوز تو چمدانند و تا وقتی کمد لباسها را نیارم خانه جدید نمی تونم چمدانها را باز کنم.یک هفته ای می شود که این دامن مشکی،جوراب شلواری مشکی،کنونی مشکی و کت یشمیم رو می پوشم.از جزوه های درسیم خیلی دورم.حتی نمی دانم بعضی هاشان را توی کدام جعبه بسته ام ازروزها و شبها جا میمونم.از خانه جدید تا اولین ایستگاه مترو ده دقیقه پیاده راه است شبها دیر میام خونه و کسی نگرانم نمی شود
هم خانه ایم را تا حالا دو بار دیده ام.فقط میدانم مثل خودم عاشق کارت پستال است.به دیوارهای حمام و کابینت های آشپزخانه کارت پستالهایی چسبانده که که ویشان جمله های جالب/قشنگی نوشته شده.یکی از کارتها رو خیلی دوست دارم.روش نوشته
فاصله"خیلی زود" و "خیلی دیر" گاهی کمتر از یک ثانیه است
این کارت را جلو ظرف شویی چسبانده
خانه جدید بالکن ندارد.اما پنجره قدی دارد که می شود روی نرده جلو آن گلدانهای بالکن را آویزان کنم
ظرفهای آشپزخانه را هنوز نبرده ام و مجبوم از ظرف های لنگه به لنگه هم خانه ایم استفاده کنم
در خانه جدید تلوزیون و کامپوتر ندارم.خانه بدون کامپوتر و تلوزیون آدم را آروم و باهوش میکند.فقط ضبط قدیمی ام را آورده ام.خانه که می آیم رادیو گوش می کنم
کتاب می خوانم اما عادت کتاب خواندن را فراموش کرده ام.کتاب ها جالبند ما من زود خسته می شوم.هنوز کار مناسبی پیدا نکرده ام.زمان زیادی داشتن کلافه ام می کند.عادت به این همه وقت داشتن ندارم.بلد نیستم باهاش چی کار کنم.بیشتر وقت تلف می کنم.حجم زیاد کار در زمان کم من را پرانرژی می کند.درس نمی خوانم.کار نمی کنم.کتاب نمی خوانم.ورزش نمی کنم و همه اینها من را کلافه تر می کند.توی سرم هزار تا موضوع که بهم هیچ ربطی ندارند چرخ می زنند و فکر کردن به آنها فقط انرژی ام را می گیرد.تو کتاب"یک دقیقه برای خودم"خواندم
هرگز به جایی که نمی خواهی به آنجا بروی نگاه نکن
وقتی این فکر ها بهم حمله می کنند،این جمله را برای خودم تکرار می کنم.اما زیاد اثری ندارد
از نوشته های وبلاگهای دوستام دورم.از زندگی دورم.شاید باید کمی بدوم.یا دوچرخه سواری کنم.ورزش همیشه باعث می ود کلم نفس بکشه
یک هفته است که یک ریز باران میاید.توی روز های جدید معلقم.اما چه سنگین

دیسکو ایرانی


چند شب پیش دیسکوی ایرانی بود
شیدا خیلی مست بود.طوری که موقع رقص چندبار نزدیک بود زمین بخورد.و چه راحت و سبک تمام شب شاد بود.مهم نبود کجاست.با کی می رقصد.چطور می رقصد.فکر تعطیل بود.دنیا تعطیل بود
من قطره ای ننوشیده بودم.به گروهی که می خواستند بنوشند قول داده بودم بعد از دیسکو با ماشین می برمشان خانه.راضی بودم.زندگیم هیچ وقت مثل الان خالی از دوست و پر از مشکل نبوده،اما از هوشیاری خودم راضی بودم.کمتر از بقیه نرقصیدم.کمتر از بقیه نخندیدم. تمام رفتار دوستانم قابل توجیه بود.همه جرات میکردنند و هر حرفی می زدند و هر حرکتی می کردندو هیچ کس نمی گفت بی ادبند.و من باید مواظب می بودم که هر حرفی نزنم و هر حرکتی نکنم.جرم من هوشیاری من بود.اما این مردم همیشه دلیلی برای محکوم کردن من پیدا می کنند.و من هم عادت ندارم نگران حرف مردم باشم
دم صبح با نوا آشنا شدم.فوتبالیسته و خیلی خوب می رقصه.چهار سال تو یه گروه رقص می رقصیده.گوشه ای کنار بار ایستاده بود و نوشابه می نوشید.من و شیدا جلوش می رقصیدیم.از نوشابه اش به ما تعارف کرد.نوشیدیم.شیدا روی پاش بند نبود.تکیه داد به صندلی جلو بار و با نگاهش دنبال دوست پسرش می گشت.گفتم،دست شوییه.الان میاد
نوا دستش را به طرف من دراز کرد و اجازه رقص گرفت.شک کردم که ایرانی باشد.مردهای ایرانی خیلی دریده تر از این حرف ها هستند.حرف نزدم.آهنگ ریتم سالسا داشت.با چند قدم فهمیدم سالسا بلده.پرسیدم تو حتما سالسا بلدی.به آلمانی گفت:تو خیلی زیبایی
پرسیدم ایرانی نیستی
نه-
پس از کجایی؟ترکی؟-
اگه درست حدس نزده بودی میگفتم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم-
مردهای ایتالیایی و اسپانیایی ها هم کمتر از ترک ها بد نیستند-
با شیطنت خاصی خندید
پرسید:تو ضد مرد هایی
نه!اما تجربه های بدی داشتم.و مرد هایی که تو دیسکو دنبال-
رابطه می گردند رو خوب می شناسم
حرفت رو قبول دارم.مردها خوکند-
و من ثابت کردم که زنها هم گاهی می تونند خوک باشند

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵

آخرین شب نشینی های خانه قدیمی


راست یه پیرزن تنها،چپ یه پیرزن تنها

دیوار بین بالکن های دو همسایه رو به روی من فقط باعث شده رنگ شمعدانی های جلو پنجره شان متفاوت باشد
حتی شاید تا امروز همدیگر را ندیده باشند.زندگی شان از بالکن من دیدنی تره.اینجایی ها خیلی دیوار دوست دارند.همیشه دقیق مشخص می کنند که کجا تا کجا مال آنهاست.و تنها چشمهای همسایه هاست که اجازه عبور از این دیوارهای کوتاه را دارداما از همه این دیوار کشی ها که بگذریم،همسایه من پیر مرد هفتاد ساله مهربانیست که من رو گاه گاهی به صرف چای دعوت می کند.و با اینکه هیچ شبیه پدربزرگ های من نیست،من دوست دارم یک بار هم که شده "بابایی" صداش کنم.ساعتها با هم می نشینیم.تو قوری و استکانهای پنجاه ساله اش چای اعلای انگلیسی می نوشیم.و از الیزابت و پانکها صحبت می کنیم.و گاهی از سیاست.و گاهی غیبت همسایه ها رو می کنیم.و عکسهای قدیمی شهر دوسلدرف که بسته بسته از ته کمد بیرون کشیده میشن.و من خودم رو تو عکس ها با لباسهای هفتاد سال پیش تصور می کنم.با سبدی در دست لای بازار محلی-که سالهاست نیست-تخم مرغ و نان محلی می خرم.و عاشق پسری می شوم که اسب کالسکه مردی سر شناسی را قشو می کند و کیسه های سیب زمینی را جا به جا می کند

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

بی دلیل


امروز رفته بودم خرید مواد غذایی.موقع حساب کردن دم صندوق،خانمی به همه مشتری ها یک شاخه گل رز می داد.اول فکر کردم تبلیغ است.اما هر چی نگاه کردم ندیدم اون خانم چیز دیگری هم همراه گل به مشتری ها بدهد.مثل کاغذی...عطری...کاندومی...شکلاتی...اما خوب پس چرا اونجا ایستاده بود و به همه گل میداد؟گفتم حتما از پرسنال فروشگاه و این گل ها تبلیغیست برای فروشگاه.اما شک داشتم چون همه پرسنال لباس مخصوص تنشان بود و اسمشان با آرم فروشگاه روی لباسشان نوشته شده بود
کنجکاوی مثل همیشه انگولکم می کرد.دم صندوق از خانم صندوقدار پرسیدم: این گلها تبلیغ مغازه است
نه!این خانم از ما نیست.از صبح اینجا بین مردم گل پخش می کنه-
گیج شده بودم.آخه مگه میشه؟تو آلمان؟آلمانی ها که از یک سنت نمی گذرند؟وسایلم را جمع کردم اما از فروشگاه بیرون نیامدم.همینطور به خانمی که با لبخند قشنگ روی صورتش ،به مردم گل می داد نگاه می کردم.و مردم.که اول گل را با تعجب می گرفتند و اول فکر می کردند حالا باید حرف های تکراری تبلیغاتی را گوش کنند.ولی بعد که می فهمیدند اون خانم چیزی جز اون لبخند قشنگش برای بخشیدن نداره ،لبخند می زدند،تشکر می کردند و می رفتند.و اون خانم می گفت:روز خوبی داشته باشید
کلافه شده بودم.معنی این کار رو نمی فهمیدم.رفتم جلو و پرسیدم:این گل ها برای چیه
گل دادن دلیل خاصی می خواد؟-
اووووم!خوب...تبلیغی...یاد روز/شخص خاصی...-
خوب حالا که شما حتما دلیل خاصی می خواهی،باشه!چون امروز شنبه اس-
خوب شنبه باشه.امروز چه خبره مگه؟-
هیچی!امروز یک شنبه عادیه و الان هم ساعت یازده صبحه-
خانم محترم!شما دقیقا منظور من رو می فهمید.و خوب می دانید که-
من منظور شما رو نمی فهمم .می شه کمی ساده تر/عامیانه تر توضیح بدید
امروز شنبه اس و الان هم ساعت یازده صبحه, ساده نیست؟-
دلم می خواست از دستش سرم رو بکوبم به دیوار.از صورتم فهمید که کلافه شده ام.و دست بردار هم نیستم.گفت
لبخند بزن-
شما من رو گیج و عصبانی کردید.چه جوری لبخند بزنم-
بی خود عصبانی شدی.بخند!خیلی راحته.بخند-
لبخند زدم
زندگی به همین سادگیست.الکی سختش نکن!الکی به دنبال بررسی کردن-
و دلیل های خاص نگرد.زندگی رو بپذیر .همینطور ساده که هست
گل دادان را انتخاب کردم ،چون کسی که گل می گیرد حس میکنه"مورد توجه (ه)/دوست داشته میشه".به دلیل این احساس قشنگ لبخند می زنه.چرا وقتی می تونیم به این راحتی یکی از حس های خوب زندگی/زنده بودن رو در کسی بیدار کنیم،ای کار رو نمی کنیم
کم آورده بودم.به خاطر سوالهای مسخره ام خجالت می کشیدم.حرفی هم نداشتم.دست کردم تو ساک خریدم.یک سیب سبز در آوردم و دادم به خانمه
ازم گرفت و لبخند زد.بی حرفی به طرف در فروشگاه رفتم.از در که داشتم خارج می شدم برگشتم به خانمه نگاه کردم که سیب می خورد،لبخند می زد و گل پخش می کرد
یاد شعر"ساده رنگ" سهراب افتادم.بلند صدا کردم:خانم!خانم محترم
رو به من کرد
بلند گفتم
زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست-
دقیقا-
روز خوبی داشته باشید-

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

یادت به خیر،بازیهای کودکانه


یادش به خیر!بازی ...بازی...بازی
از بچگی تا بچگی بازی
از آن روزها... حکم و دوچرخه سواری ویلای شمال گرفته تا این چند روز پیش ها...ماشین بازی،وبلاگ بازی
همبازی من،مثل خودم عاشق بازی بود.با این تفاوت که من بازیهای هیجان دار و ترسناک دوست دارم و اون بازی های آروم
از اون روز ها خیلی دور شدیم.از این چند روز پیش هم خیلی زود،خیلی دور می شیم
هم بازی من بزرگ شده.حوصله شیطنت ها و بالا و پایین پریدن های من رو نداره
من کی می خوام بزرگ شم؟اصلا می خوام؟اصلا تو چرا بزرگ شدی که من تنها بمونم؟نگفتی لای این نوشته های وبلاگ نویسها دلم هوای نوشته های مبهمت رو می کنه؟فکر نکردی اگه بری من دیگه با کی بازی کنم
اگر می دونستم رفیق نیمه راهی،از همون بچگی باهات دوست نمی شدم
اصلا باهات بازی نمی کردم.از اسباب بازی هایم هم بهت نمی دادم
راستی حالا که بزرگ شدی،چرا قاطی کردی؟شایدم اول قاطی کردی بعد بزرگ شدی
خلاصه که من با همبازیی که بد اخلاقه و حوصله بازی نداره بازی نمی کنم.برو ته صف!مثل آدرس بلاگت که رفته ته لیست وبلاگ هایی که می خونم
هر وقت اخلاقت خوب شد،اخمهای بی دلیلت رو باز کردی و باز خندیدی و گذاشتی ما هم بخندیم،باز بیا سر صف.همون جا که نیلوفر وایساده.همون نیلوفری که وقتی نوشته هاشو برات می نوشتم می گفتی:آزاده ننویس!یه جوری می شم.حالم گرفته میشه
من برای اینکه حالت گرفته نشه خودم تنهایی می خوندم.تنهایی براش نگران می شدم.تنهایی از خوشحالیش خوشحال می شدم
راستی چرا همان روز نفهمیدم رفیق نیمه راهی؟چرا من انقدر ساده م؟چرا نفهمیدم که با من دوست شدی فقط به خاطر... نکنه وقتی می گفتم:"یادت میاد بچه بودیم...." الکی می خندیدی و می گفتی"آره...یادش به خیر!"من چقدر ساده بودم
من احمق هنوز دلم برای ساده کودکانه ات تنگه و دنبال یار می گردم که حکم بازی کنم
..........
پ.ن:هر وقت خواستید این جور دوستاتون رو بشناسید وبلاگشون رو بخونید.تا وقتی می تونید بخندونیدشون حالشون خوبه و وبلاگشون تند تند آپ می شه.بعد که اخمو و بد اخلاق میشن و شما رو از زندگیشون میندازن بیرون وبلاگشون کم پست میشه.و اونی که گاه گاهی هم می نویسند تمام سعی شان را می کنند که از نوشته شان اینطور برداشت شود که حالشان بدون شما خیلی هم خوب است و اصلا راجع به شما فکر نمی کنند و نمی نویسند

تازه بهار


دل قاب چوبی پنجره،عجیب هوای طراوت دارد
دوباره بهار شده
دوباره خاک می خرم.گل می خرم.شمعدانی
بارانهای بهار به تن فرسوده پنجره می زند
به غنچه های نیمه باز شمعدانی
و من از این سوی پنجره به تماشای نفس می نشینم
و گاهی از آن سو

دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۵

گرمای کلافه کننده



همین کم بود تو یکی دمپایی لای انگشتی بپوشی.خیلی محکم راه می رفتی!حالا از ته حیاط که میای از خش خش دمپاییات که موقع راه رفتن می کشی زمین باید مو به تنم سیخ شه.من صدای قدم ها تو خوب می شناسم
حیف اون چشای خوشرنگ نیست پشت عینک آفتابی قایمشون میکنی؟دلم برای خاکستری نگات تنگ شده
ظهر،دمپاییاشو در آورد و کف پاهاشو گذاشت رو آسفالت داغ.یه لحظه نزدیک بود احمق بشم و برم بهش بگم:من هم با حسهای کف پاهام زندگی میکنم

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵

اسباب کشی


از وقتی اومدم اینجا این هفتمین اسباب کشیمه.اسباب کشی هام هم همش پره از خاطره های تنهاییام که با این یه وجب قدم این اسباب ها رو این ور اون ور می کشیدم.البته تو هر اسباب کشی کسانی هم بودند که واقعا با دوستی های بی توقع شون کمکم کردند.مژگان و بابک و اصلان و خوان تو برلین.و احسان و عمو مسعودم تو بخوم.و این اسباب کشی آخری وسط زمستون که مامان هم بود.اینبار هم کمتر از همیشه،اما هنوز یه دوستهای نصفه نیمه ای هستند که قول کمک کردن دادن.حالا کی پیداشون میشه،خدا میدونه
دو روزه دارم وسایلامو از ته کمد ها و قفسه ها می کشم بیرون و می چپونم تو این کارتن ها و چمدانها
یاد چند ماه پیش افتادم که نیلوفر به خاطر اسباب کشیش گم شده بود.چقدر دلم می خواست پیشش بودم و با هم جعبه می بستیم و گل می کشیدیم
.............
در حاشیه
از تو جیب یه چمدون کلی مجله باربی کشیدم بیرون و یه کیف پول قدیمی با لگو نقشه قدیمی که دگمه ش افتاده.و تو جیبش یه کارت بیمه،یه کارت واکسیناسیون ،یه کارت تلفن پنج مارکی، و دو تا کارت ویزیت دکتر عسکری بود. دو تا صد تومانی و یک دویست تومانی کهنه.چقدر دلم برای سادگی هات تنگ شده آرزوی گلم.ای کاش بودی.گاهی بد جور بوی خواهری تو زندگیم کم میشه
از ته یه چمدان دیگه یه کیف چرم قهوه ای و یه دست گرم کن میاد بیرون و منو میبره وسط روز های سرد دسامبر که با مامان لای دکه های بازار کریسمس قدم می زدیم.بوی سوسیس و شراب داغ. و نرمی دست کش های مامان.و لپ های ناز گل انداختش
و رادیو موجی سونی و بابا که دنبال موج رادیو آمریکا می گشت.و بوی قلیان و خر خر رادیو
من اینجا لای این کارتن ها چی کار می کنم؟دنبال چی می گردم؟این کارتن های سنگین رو تنهایی بلند میکنم و این ور اون ور می کشم که بگم چی؟بگم من خیلی قویم؟خیلی پوستم کلفته؟این منم!همه ببینید چقدر قویم!من می تونم
درد هاشو هم همش میندازم گردن روزگار و می خونم

خسته شدم از بد این سرگذشت
غم نمی خوام اشک من از حد گذشت

تو خیلی احمقی


اصلا مهم نیست که خونه ریخته به هم و کارتن های اسباب کشی رو هنوز نبستم.مهم نیست که ساعت یازده شبه.یه پاچه شلوارم رو میزنم بالا،هد فونو میذارم گوشم.دینام رو چرخ ها رو میدم پایین.میرم از خونه بیرون.تو این خونه که کسی منتظر من نیست
آهنگ های اسکوتر خوب رو اعصابه.اما من اینجوری می خوام.حوصله پا زدن ندارم.نمیدونم چرا همش فقط تا یک متری جلو چرخ رو نگاه می کنم
شاید بهتر بود خونه می موندم.شاید بهتر باشه دوچرخه رو یه جا ببندم و با مترو برگردم
کجا برگردم؟بر گردم به چهار دیواری که هر روز شاهد حماقت های منه؟آدم که از عصر تا شب تو یه اتاق خودشو حبس کنه و با اینکه میدونه احتمال اومدنش یک درصد هم نیست،هی بشینه انتظار بکشه ،خوب مغزش تعطیل هم نباشه،تعطیل میشه
تازه بعد از چهار-پنج روز که بی خبر غیب شده،وقتی بالاخره لطف میکنه و رخ می نمایه میگه:""آزی تو خیلی خری.خیلی احمقی.بد نیست گاهی یه کم فکر کنی"من قبول دارم عزیزم
میرم پیش یکی از آشناهای قدیمی.میگه
این چه قیافه ایه بابا.بعد از مدتها اومدی پیش ما،غم باده ها تو-
آوردی؟بیا یه آب جو بخور.چهار تا سیگار بکش خوب میشی
این هم آب جو و سیگار.پس چرا مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
...
تو که از زندگی من خبر نداری.تو که منو هنوز نشناختی،چه جوری اینطور راحت نظر میدی؟نمی گم نظر نده.اما نظر هم میدی،به عنوان یه آدم خنثی نظر بده.نه اینکه بخوای از طریق من حال کسی رو بگیری
راست میگه.احمقم.بی شعورم که به هر کسی اجازه میدم تو زندگیم راحت نگاه کنه و نظر بده
میگه

من اگه بی شعورم،اما عقلم یه کم کار میکنه.تو هم بد نیست گاهی از مغزت استفاده کنی.چرا میزاری ازت سو استفاده کنن؟چرا دورو وریات فقط وقتی یه گندی میزنن سراغتو می گیرن،که بری ماله کشی؟تا کی می خوای کولی بدی؟یه کم واسه خودت ارزش بزار
...
عزیز من!شاید حرفات خیلی جاهای زندگیم صدق کنه.اما اینجا...اشتباه می کنی
...
نکنه حق داره؟نمی خوام به حماقت هام فکر کنم.می خوام اسکوتر گوش کنم و تا خونه رو ده دقیقه ای برم
...............................................................
پ.ن.:سوتفاهم نشه لطفا.مخاطب پست کسیه که تا حالا هیچ وقت به اینجا سر نزده.حالا حالا هم سر نمی زنه.خوب آخه نوشته های من همه یک جوره و حوصله شو سر می برهمن هم که احمقم

امید پاره شده


دیروز که داشتم یه کم وسایلم رو برای اسباب کشی جمع و جور می کردم از ته جعبه خرت و پرتام یه گردن بند با مهره های سبز کشیدم بیرون و پرتاب شدم وسط روزهای دو ما پیش
همون شب که ساعت سه و نیم شب موبایلم زنگ خورد و من صبحش بهشت زهرا بودم.و شایدم شبش
بعد از سه بار زنگ خوردن تلفن جرات کردم و گوشی رو برداشتم.چیزی نمی گفتم.حرفی نبود.چهار تا بد و بیراه و گله و فوش های محترمانه شنیدم و گردنبندم پاره شد
گوشی رو گذاشت
حال هر سه ما گرفته شده بود.فرشته کوچولو از روی زمین مهره های گردنبند من رو جمع می کرد و دنبال ره حل می گشت
آهنگ و عوض کردم
حالا که چی.غمباده گرفتید.گندیه که خودم زدم.یه تلفن که نباید بتونه شب ما رو خراب کنه.اصلا خاموشش میکنم
هر چند همه می دانستیم تلفن دیگه زنگ نمی خوره.ساعت یک ربع به چهار صبحه.و همه خوابن
بزارید براتون بخونم.پژمان!آهنگ منو میزاری

چو اسیر دام تو ام رام تو ام...ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم
...
و یک ساعت بعد،همه خواب بودند
من به گردنبند پاره شده ام خیزه شده بودم و آروم آروم زمزمه می کردم
...
بی گناهم...بده پناهم...کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی...ای ساییه لطفت به سرم


بر و بچه های دانشگاه

کمتر از دو ماه دیگه امتحانا شروع میشه و من به جای اینکه خودم رو تو کتابخونه زندانی کنم،میام می شینم وسط حیاط.عینک آفتابی گنده رو میزنم و بهار تماشا می کنم و برای اینکه خودم رو جدی و مشغول نشون بدم جزوه ها رو ورق می زنم
زنگ تفریح ها هم که با این بچه ایرانیا معرکه می گیریم اینجوری دوست صمیمیم رو هم نمی بینم.بهتر....هنوز ازش دلخورم
احسان بچه باحالیه.خوش تیپ و خوش قیافس.یه کم بچه اس و این روزا نگران امتحان ریاضی دو،چون اگه این بار-برای سومین بار- بیافته،اخراج میشه.میگه:من ریاضی نمی فهمم
خوب بگو بچه یه کم کمتر سبزی بکش،بزار مغزت کار کنه
امیر اینجا بزرگ شده و گاهی تو حرف زدن منو گیج میکنه.من ترجیح میدم باهاش آلمانی حرف بزنم تا اینکه بعد از هر جمله پنج کلمه ای فارسی مجبور باشم معنی سه تا کلمه هاش رو براش توضیح بدم.اما فارسی حرف زدنش با نمکه
شیدا تازه اومده اینجا و هنوز نمی دونه کتابخونه دانشگاه کجاست.به انگلیسی درس می خونه و خیلی سعی میکنه بگه خیلی روشن فکره
پویان رو کامبیز صدا می کنم.چون از اسم های سوسولی خیلی بدش میاد.اونم به من میگه شهلا.میگه عاشق ایران و دختر ایرونیه.اما نمی دونم چرا اشتباهی دوست دخترش ترک شده.زنگ تفریح ها من منشم لیلا اون میشه صمد.اما بیشتر ناصر ملک مطیعیه
بهنام رو هیچ وقت خندون ندیدم.همیشه اعصابش از همه خورده
لنا از ازبکستان میاد.دوتا بچه داره.شوهرش آلمانیه و بیست ساله اینجاست.اما وقتی حرف می زنه یکی باید واسه من ترجمه کنه
آیزون ترکه .اینجا بزرگ شده.همیشه می خنده و خیلی سعی می کنه با من بیشتر دوست بشه.اما هنوز عروسک به کیفش میبنده.من حرفی برای گفتن باهاش ندارم
سوزی آلمانیه.زیاد نمیشناسمش.سر کلاس ردیفای آخر میشینه وتمام وقت داره مجله مد ورق میزنه
از ژیویله چیزی ندارم که بگم جز اینکه همچنان دیر وقت میاد خونه و نمیزاره من بخوابم
چند روز پیش تو حیاط بودیم یکهو دیدم فرشته کوچولوی من داره از ناهار خوری میاد.به همزاد اعتقاد دارید؟من اعتقاد پیدا کردم
هوا گرم شده این کاپشن قرمزی دیگه کاپشنشو نمی پوشه.اما تمام طول این هفته یه تی شرت سبز تنش بود. عشق میکنه که بیاد بالای حیاط وایسه یه عینک آفتابی قدیمی بزنه و دخترارو دید بزنه...و خوب دل منو ببره