
تو که نه دلت هوای منو می کنه،نه از اینطور مجنون بودن من خوشت میاد،نه حرفامو می فهمی،نه دوست داری که بفهمی
نه راهی به من نشون می دی برای پر کردن این فاصله
نه خودت حاظری قدمی برداری
بی مهری های تو عادتم شده.به بی خبر بودن ازت هم دارم عادت می کنم
نمی فهمم چه اصراری داری که این ارتباط حفظ بشه؟شاید میترسی شرمنده احساس من بشی؟یا خوب می فهمی که شاید دیگه تو زندگیت کسی نیاد که اینقدر احمق باشه و دیونه تو بشه؟می ترسی بری و دیگه از چشمم بیافتی؟نه عزیزم.من همیشه هستم و می پرستمت
دلم رو ازت پس نمی گیرم.هر چند که تو از اول هم نمی خواستی بگیریش
نه راهی به من نشون می دی برای پر کردن این فاصله
نه خودت حاظری قدمی برداری
بی مهری های تو عادتم شده.به بی خبر بودن ازت هم دارم عادت می کنم
نمی فهمم چه اصراری داری که این ارتباط حفظ بشه؟شاید میترسی شرمنده احساس من بشی؟یا خوب می فهمی که شاید دیگه تو زندگیت کسی نیاد که اینقدر احمق باشه و دیونه تو بشه؟می ترسی بری و دیگه از چشمم بیافتی؟نه عزیزم.من همیشه هستم و می پرستمت
دلم رو ازت پس نمی گیرم.هر چند که تو از اول هم نمی خواستی بگیریش
اگه بری،نمی میرم.اما با اینطور بودنت من را هر روز می کشی























