شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

راحتم کن


تو که نه دلت هوای منو می کنه،نه از اینطور مجنون بودن من خوشت میاد،نه حرفامو می فهمی،نه دوست داری که بفهمی
نه راهی به من نشون می دی برای پر کردن این فاصله
نه خودت حاظری قدمی برداری
بی مهری های تو عادتم شده.به بی خبر بودن ازت هم دارم عادت می کنم
نمی فهمم چه اصراری داری که این ارتباط حفظ بشه؟شاید میترسی شرمنده احساس من بشی؟یا خوب می فهمی که شاید دیگه تو زندگیت کسی نیاد که اینقدر احمق باشه و دیونه تو بشه؟می ترسی بری و دیگه از چشمم بیافتی؟نه عزیزم.من همیشه هستم و می پرستمت
دلم رو ازت پس نمی گیرم.هر چند که تو از اول هم نمی خواستی بگیریش
اگه بری،نمی میرم.اما با اینطور بودنت من را هر روز می کشی

از فضایل شب قدر


اینکه ما اینجا اشتباهی شب قدر هم به حساب اینکه آخر هفتس میشینیم به عرق خوری و ساز زدن و ساز کوک کردن و بیهودگی تزریق کردن،اصلا به این دلیل نیست که ما اینجا خدایی نکرده تقویم ایرانی نداریم و نمی دانیم اون ورا چه خبره.قضیه،قضیه بلاد کفر هم نیست که ما رو جو گرفته باشه
قضیه اینه که:خانه از پای بند ویران است
یادم میاد اون دورانی که زندگی اعیونی خیلی یکنواخت و کسل کننده بود و من و برو بچ واسه ترشح آدرنالین دستمان کج شده بود،یکبار از یه کتاب/لوازم تحریر فروشی بیرون آمدیم و داشتیم خرت و پرت هایی که بلند کرده بودیم رو می رختیم وسط که کل همدیگرو بخوابونیم،از آستین من سه تا قرآن جیبی بیرون اومد

چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

خط


این روزها رنگ روی کاغذ می گذاریم
گاهی عریان کشی می کنیم.مرکب که روی کاغذ می دود دلم ضعف می رود
من تضاد سیاه مرکب و سفید کاغذ را دوست ندارم
من خاکستری های بین سفد و سیاه را دوست تر دارم.اما خودم فقط خط سیاه می کشم.سیاه!بدون خاکستری هایش
من انحنای پهلوی مدلمان را نمی توانم بکشم...انحنای کمرش...خطی که گردن را به سینه وصل می کند...انحنای پاهایش

ولی باید بکشیم.نقاشی برای من همیشه به دیواری نامرعی می مانده،بین آن چیز که حس می کنیم و آنچه می توانیم بکشیم.اما عریان کشی دنیایی دیگر دارد.چندین ساعت می ایستیم.قلم می زنیم.و در آخر نقاشی من پر است از خطوط مشکی.مدل زنده با همه راز ها و احساس و لطافتش،می شود خطوط سیاه،روی کاغذ سفید.چه سرد و خشک.استاد از کارم تعریف می کند
این عریان کشی ها که چه؟از همه این خطوط بیزارم.چیزی زنده می خواهم.گرم و شیرین

چشم ما


از این پایین که نگاه می کنی،همه چیز بزرگه
و از آن بالا ،همه چیز کوچک
همین بالا و پایین های زندگی چشم ما را می سازه
گاهی چشممون رو روشن می کنه
گاهی چشممون رو در میاره

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

بیا گرم کن این روز های سرد را


این روز ها تن من بد،گرمای تن تو را کم میاورد

هر چیزی جای خودش


تو خوشی هات یادش می کنی،به چشمش نمیاد.میگی می خوام بگیرمت،میگه باید فلان قدر سالم بشه.میگی تو بشین من فقط نگات کنم، بهت می خنده.دستش رو می گیری،سرده.وقتی از خوشحالی به دست آوردنش و از ترس از دست دادنش زار می زنی،میگه:"میدونی وقتی گریه می کنی خوشگل می شی؟!" میگی:"بزار برات بمیرم"می خنده.میگی:"بزار برات زندگی کنم"مسخرت می کنه

وقتی خودت رو با همه دنیا غریبه می دونی،وهر دقیقه صد بار موبایلتو نگاه می کنی و هزار بار چک می کنی که نکنه صداش قطع باشه،تلفن زنگ نمی زنه
مچاله می شی کنار تخت.گوشه دیوار.در حسرت یه شب بخیر ساده خوابت می بره
روزا و شبایی که مثل خر کار می کنی،و خسته و کوفته میای خونه،هفته رو هفته می گذره،یه بار هم یادت نمی کنه
وقتی زخم زبون های دگران رو می شنوی و دیگه به جاییت می رسه که می خوای داد بزنی،معلوم نیست اون کسی که ادعای همراه بودنش می شده کجا گیر کرده



بعد یکهو ساعت شش صبح تلفن زنگ می خوره.دقیقا وقتی دلت داره ضعف می ره و یه صدای مردونه مهربون می خوای که بهت بگه:" صبح به خیر عزیزم" میبینی از مهدکودک تماس گرفتند :"ماماااااااااان!یه بچه تپل پررو خر تو کلاسمونه که موهای منو می کشه و همش منو اذیت می کنه
الهی که من قربون این طور حرف زدنت بشم.من که همشه همون مامانی هستم که قش و ضعف می کنه برای شیرین زبانی تو.بیا و تو هم بفهم که من زنم و گاهی نیازهایی دارم.و این نیاز چیزی غیر از بازی کردن نقش یک مادر است

چند ساعت بعد که فاصله به وجود آمده بینتان روی سینه ات سنگینی کرد،میگی:تو رو خدا از خودت بگو برام!بیا این فاصله رو پر کنیم
جواب میده:من که همین نزدیکی ام.فقط یادت بشه ظهر که میای مهدکودک دنبالم این بچه لوسه رو دعوا کنی

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

خوش آمدی به خانه دل


بعد از شش ماه به نیم رخ من سر زدی.بالاخره یادت افتاد که من هم هستم.بالاخره یادت افتاد که خدا رو خوش میاد اگه گاهی سراغی از من بگیری.بالاخره صدامو شنیدی.هر چند که ناله هایم را هیچ وقت نشنیدی.عیبی ندارد.شاید من از تو توقع زیادی داشتم.که حتما همین طور است.خودت زندگی شلوغی داری.مسلما توقع زیادیی است که بخوام من رو هم به زندگیت راه بدی.هر چند که من هیچ وقت نخواستم حتی با ذره ای از مشکلاتم وارد زندگی تو بشم.و اگر گاهی درد دلی کردم فقط خواستم از من و زندگی من کمی بیشتر بدانی.شاید برایت مهم باشد/مهم باشم.که اینطور نبود.من تند رفتم.شاید این اشتباهم بود که فرار کردی
آمدنت را جشن می گیرم
قدم رنجه کردی.منت سرم گذاشتی.خوش آمدی گلم
جشن می گیرم.هفت آسمان نورانی شده.از آنجا تا اینجا ،گل زیر پاهات ریخته.خوش آمدی

حرفهای من تکراریست.می دانم.کلامم تلخ است
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست

نیم رخ،نیمه رخ من است.خانه اینترنتی من.که همه اینجا خوش آمدند
اینجا یک روزی خیلی خصوصی بود.بماند که من هیچ وقت هیچ چیزی از هیچ کسی مخفی نکردم.و خواستم از تو هم هیچ چیز پنهان نماند.اما تو نخواستی چیزی بدانی
بعضی ها اینجا میایند چیزی می خوانند...اما چون من برایشان مهم نیستم یا من را نمی شناسند و نمی خواهند بشناسند میروند و دیگه هم پیداشان نمی شود
بعضی ها فقط اینطوری از من خبر دارند
بعضی ها اینطوری زندگی منو دنبال می کنند.آخه می دونی،این روز ها همه گرفتارند.وقتی برای دوستانشان ندارند.اما کمی معرفت دارند که اذیتشان می کند و مجبور می شوند گه گاهی روی آدرس بلاگم کلیک کنند.شاید هم چون یک روزی ادعای معرفتشان شده حالا گرفتار کلام خودشانند
بعضی ها با کنجکاوی بیشتری زندگیم را دنبال می کنند.همه چیز را زیر و رو می کنند.گاهی بعضی از نوشته ها را چند بار می خوانند.گاهی فضای خالی بین خط ها را هم می خوانند شاید چیز بیشتری بفهمند.گاهی کلافه می شن و سراغم میان و ازم توضیح می خوان
بعضی ها خیلی بیشتر از این حرفها لطف دارن.پا به پای من میان.با من شاد میشن.با من غصه دار می شن.دل تنگ میشن.کتک می خورن.زجر می کشن.گریه می کنن.زنده می شن.با من زندگی می کنن
من همه شان را دوست دارم

کمی اینجا غریبی.می دانم.چند تا از دوستامو معرفی می کنم
من برای اینها می نویسم
شمع کم سوی من:کیارشم.که خیلی برام عزیزه.ازش کم خبر دارم.خوب کم سوست.اما همیشه هست.حتی وقتی نیست.جایی ته ته قلبم.تکه ای از زندگیم.تکه ای وجودم.دو دوره با هم زندگی کردیم.بار اول به اجبار رفت و بار دوم به اختیار.اما من می دانم همیشه هست.این را شمعی که همیشه در جاشمعی چوبیی که به من داده بهم گفته

جادوگر:نیمه دیگر من است.افشین.یک سالیت که با من زندگی می کند.حواسمان نبود که به هم وصل شدیم.حالا رفتن غیر ممکن شده و ماندن معما.اما ما خوب می دانیم که زندگی را نباید سخت گرفت.و با همیم چون خوب می دانیم که نبودن دیگری تعریف نشده است

ناهید:مامانم/دوستم.که بوی همه خوبی های دنیا را می دهد

نیلوفر:دوست کم رنگم.که بیشتر از یک سال است زندگیش را ورق می زنم.دلم غش می رود برای دیدنش.برای بیشتر شناختنش

اصلان:برادرم.که از اون دور دورها هم ،انگار که اینجاست.مهربان است و دوست داشتنی

کریستف:تنها دوست آلمانیم که کنجکاو است.عاشق چیز های غریب است.نگران من است.مواظب من است

گاهی هم از روز مرگی ها می نویسم

و دیگه همش تویی.همه زندگیم.یک روز یک اشتباهی شد.من به تو حرفی زدم.و تو اشتباهی به من جوابی دادی و شدی همه زندگی من.فرشته کوچولوی من

خوش آمدی
خیلی وقته من و دوستام منتظر آمدنت بودیم
هر روز...نه ،هر نفس آمدنت را جشن می گیرم

بفرمایید

این هم کامنت دونی.شما که می دونید من از هر جمله کوچکی از هر جای دنیا خوشحال می شم

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

خودم خواستم


من نه خفت پسندم،نه بی لیاقتم،نه مریضم،نه ضعیفم،نه کورم،نه به مراقبت احیتاج دارم
از اینکه خودمو بهت نزدیک می دونم و چرک نویس زندگیم رو نشونت میدم سوءاستفاده نکن
من اگه زمین خوردم،خودم پا شدم
اگه مریض شدم،خودم خوب شدم
اگه چیزی رو خراب کردم،خودم دوباره ساختمش
اگه جایی به کسی توهینی کردم،خودم بعدش صد بار معذرت خواستم

اینبار نه بردی در کار بود، نه باختی

من عاشق شدم
این گناه نبود

حد اقل حرف بزن


کاش به جای اینکه فکر کنی تلفن زدن وظیفه است، یا جبران سردی هایت می شود که من را کمرنگ کرد،بلد بودی قلبت را باز کنی تا ببینم چقدر صادقی

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

تولدت مبارک


نیم رخ یک ساله شد و من نفهمیدم
من خیی وقته که نمی فهمم
اصلا از اول هم نمی فهمیدم
...
من خوبم.یعنی...اممم... وقت ندارم که بد باشم.شبها سرم هنوز به بالشت نرسیده خوابم می بره.خوبیش اینه که از خستگی جون ندارم حتی خواب ببینم


پ.ن:تولدت مبارک!امروز یک سال و هفده روزه شدی.شرمنده بابت این هفده روز

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۵

neuer Standpunkt

آسانسوری نیست


دوست خوب من
شش ماه ساکت بودی.و تو این مدت همه چراغهای کم سو و اضافی را خاموش کردی.نوعی خود سانسوری بود شاید.و شایدم این اصل که در تاریکی،فقط هدف اصلی ست که زندگی را روشن و پر معنا می کند.هر چند که راه تاریک و نا هموار و گاهی طولانی و خسته کننده می شود
سکوت و صبوری.که تو هر دو را خوب می دانی.وهمین دو آدم را تراش می دهد.و خوب،تراش خوردن بدون درد نیست
تحسینت می کنم
فقط چند پله مانده
بی صبرانه منتظر آمدنت هستم

موفقیت دانشگاه و قبولی امتحان زد-د گوته را برایت جشن می گیرم

پ.ن:دو تا شیرینی طلب من

همش می گه خودم! خودم


خودم میام!خودم زن می گیرم!خودم خونه می گیریم!خودم عاشق می شم!خودم میارمت!خودم حتی مرد می شم!خودم کار می کنم!خودم پول در میارم!خودم ...خودم...خودم...اه بشین بچه!ه

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

Mahatama Gandhi

من خودم رفتنی ام


با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به من خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین
به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این
زحمت اقرار نده
به خدا،به خدا،من خودم رفتنی ام
من خودم رفتنی ام
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خواموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
به خدا،به خدا،من خودم رفتنی ام

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

کدوم چیز مهم؟



میگه:تقصیر توه که به جای اینکه بشینی با من حرف بزنی،نهایت چهار تا داد سر هم می کشیم،شش تا فوش به هم می دیم و مشکلاتمون رو حل می کنیم.اینجوری هم اطرافیانمون رو بهتر می شناسیم، هم اجازه نمی دیم هر ننه قمری که از راه رسید-حالا یا از حسادت یا به خاطر منافع خودش-با چهار تا کلمه حرف مفت،گند بزنه به رابطمون
موضوع اینه که من اصلا دیگه نمی خوام حرف کسی رو باور کنم.چه حرف تو که آسمونی هستی و خوب حتما اصلا بلد نیستی دروغ بگی،چه معنی متن آهنگ های فیلمهای هندی،چه چیز هایی که با چشمهای خودم می بینم
گوشم پره از این حرفا:"تقصیر خودته!خودت کردی!خوب اشتباه بوده!اصلا از اولش انتخابت غلط بود!تو که خودشو می شناختی!خونوادشو می شناختی!اون که از اولش تو رو کوچیک کرد تا آخرش!تو که خودت همه چیز رو می دونی!پس چرا اونجا هم اینطوری کردی؟چرا اینجا اونطوری کردی؟چرا با خودت اینجوری می کنی؟تو الان باید به خودت به چشم یک مریض نگاه کنی.کسی که به شدت آسیب دیده..."ولم کنید.دست از سرم بردارید
خوب کردم.دوست داشتم.تنهام بزارید.برید
خودت هم برو!اصلا چرا اومدی؟اومده بودی بازی؟یا حال گیری؟پوز زنی؟که ثابت کنی هنوز خواستنی هستی؟که سر تر از اون خاطرتو می خواد؟که اینطوری خاطرتو می خواد؟که واست می میره؟...اصلا مهم نیست برای چی اومده بودی.حالا چرا دوباره اومدی
من دیگه هیچ چیز رو باور نمی کنم
بله!خودم گفتم وقتی دو نفر با هم هنوز دعوا می کنند و حرفی برای گفتن دارن،یعنی بینشون هنوز چیزی هست.یعنی هنوز همدیگرو می خوان.و واسه داشتن طرفشون می جنگن...داد می کشن...فوش میدن...دنبال واقیت می گردن...اما آیا واقعا تو اصلا منو می خواستی؟مهم نیست
اینا مهم تره
آیا من دیگه چیزی رو باور می کنم
آیا واسه من چیزی مونده که به خاطرش دنبال واقییت بگردم و دعوا کنم
پ.ن:تو نمی خواد نگران عشق من باشی.دوستت دارم!تا ابد.اما تو نمی فهمی

دیگه نه


با دست راستم چشم چپم را می گیرم
با دست چپم به چشم راستم اشاره می کنم
و می گم:دیگه این چشمم به اون چشمم هم اعتماد نداره

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵

زندگی خالی نیست


امروز به پارچه های جدید توی فروشگاه دست می کشیدم و ایده های یک سال پیشم را مزه مزه می کردم.انرژی دارم.هنوز کلی ایده دارم
دو ماه دیگر چرخ خیاطی می رسد
گیتاری هم می خرم
وقت برای خوابیدن یا نالیدن ندارم
ترجمه مجله های مد زمستان و بهار مانده
درس تؤری فرم با همه تحقیق های اینترنتی اش باید این ترم پاس شود
درسهای تؤری خیاطی باید پاس شود
امروز نخواستم که بیشتر بخوابم.زود بیدار شدم
گلدانها را آب دادم.گلهای خشک را کندم و گل جدید خریدم
امروز نیم ساعت دوچرخه سواری کردم
من خوبم

تولد دوباره من


تولد دوباره من دستهای مامان.ترش و سالم

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

چهار کلمه از کریستین بوبن



ستایش هیچ

چیزی که دوست داری را روشن کن،بی آنکه به سایه اش دست زنی
باید به دیگری چیزی را داد که برای خود منتظر است،نه آن چیزی که شما برای خود می خواهید.چیزی که او می خواهد، نه آن چیزی که شما هستید.زیرا چیزی که او به آن امید دارد،هرگز چیزی که شما هستید نمی باشد.همیشه چیز دیگری هست.بنابراین من خیلی زود یاد گرفتم چیزی را بدهم که ندارم
پ.ن:نه فقط چیزی که ندارم را

چه کسی یک بزرگ سال است؟کسی که در گفتارش مانند زندگی غایب است و آن را پنهان می سازد.کسی که دروغ می گوید.او درباره این یا آن چیز دروغ نمی گوید،اما درباره آنی که اوست.یک کودک وقتی بزرگ می شود که قادر به گفتن دروغی چنین بزرگ و اساسی می گردد
پ.ن:ادعا نکن که هنوز بزرگ نشده ای

به نظر چیزی را که می شود در ده خط گفت،در بیست خط گفتن نا به جا می آمد.اغلب واژه ای کافیست،و حتی هیچ
چیزی که به زندگی معنا می بخشد؟ هیچ و به ویژه نوشتن
گویی نویسندگان بر مبنای دانش می نویسند.عکس آن حقیقت دارد:آنها آنها نمی توانند خوب بنویسند،مگر درباره آن چیزهایی که نمی دانند.نمی توان خوب نوشت مگر در گام برداشتن به سوی ناشناخته ها-و نه برای شناختن آنها بلکه برای دوست داشتن آنان
حوصله ام از فلسفه سر می رود.زبان فلاسفه تلخ است.خواسته هایشان برای اینکه ارضا شوند،خیلی بی صبرانه است.عرفا مرا محسور می کنند وقتی که با عشق و آب زلال زندگی می کنند.اما نه هنگامی که می اندیشند
نمی توان وقتی عاشق هستیم فکر کنیم.خیلی سرگرم سوزاندن خانه هستیم هیچ فکری برای خویش نگاه نمی داریم همه آنها را به سوی معشوقه می فرستیم.وقتی عاشقیم،مستیم.مثل آن مردی هستیم که دیروز در کوچه،مست می،گام بر می داشت.صدای بلند،حرکات زیاد،با خود گفت و گو می کرد.ناگهان شروع به جستجوی جیب های بارانی خود کرد،از آنها پول بیرون آورد و مشت مشت در راه ریخت.سپس به راه خود ادامه داد...بله.وقتی عاشقیم کمی ایگونه هستیم.جیب هایمان را خالی می کنیم.نام خود را فراموش می کنیم.با شعف یقین هیچ بودن را کشف می کنیم
پ.ن:پایمان زخم می شود-نمی فهمیم.وزنمان زیاد می شود-نمی فهمیم.موهایمان بلند و سفید می شود-نمی فهمیم.زیر چشمهامان سیاه و چروک می شود-نمی فهمیم.کسی که بدون دست زدن به سایه ات دوستمان دارد را نمی بینیم

تبدیل به چیزی بی معنا.زندگی ازمان می گریزد.زندگی به سوی من باز نمیاید مگر غیبتم،در روشنایی فکری بی تفاوت درباره اندیشه هایم.در نابی بی تفاوت به امیالم

چیزی که به زندگی شما معنا می دهد
کلمه معنا را حذف کنیم این سوال جواب خواهد داشت
چه چیزی زندگی شما به شما می دهد؟همه چیز
تمام آن چیزی ه من نیستم و روشنم می کند.تمام آن چیز هایی که نمی دانم و منتظز آن هستم.انتظار گل ساده ای است،در حاشیه زندگی رشد می کند،گلی فقیر است که تمام درد ها را بهبود می بخشد.زمان اتنظار زمان رهایی است.این رهایی درون ما بدون آگاهی ما عمل می کند.از ما هیچ نمی خواهد مگر آنکه آزادش بگذاریم.زمانی که باید.زمانی که می بایست
پ.ن:شمارا به خدا من را بیدار نکنید

تنها عشق است که ما را بلند می کند بی آنکهاز هیچ چیزی ما را نجات دهد.تنها مانند تیغی در ماست، که عمیقا در پوست ما فرو رفته.نمی توان آن را بدون اینکه بلافاصله کشته شویم از ما گرفت.عشق تنهایی را دور نمی سازد.آن را کامل می کند.عشق برای تنهایی تمام فضا را برای سوزاندن باز می کند.عشق چیزی بیشتر از این سوختگی نیست.مانند سوختگی از شعله های آتشی سرخ.فضای بازی در خون.نوری در نفس.نه هیچ چیزی بیشتر و با این وجود به نظرم می آید با خم شدن بر روی این هیچ تمام این زندگی سبک خواهد شد.سبک شفاف:عشق کسی را که دوست دارد اندوهگین نمی سازد.غمگین نمی کند.برای اینکه در جستجوی گرفتن او نیست.لمسش می کند بدون اینکه او را بگیرد.به او اجازه رفتن و آمدن می دهد.به دور شدن او نگاه می کند،با گامهایی آرام که مردن او را نمی شنویم:ستایش کم،مدیحه ای ظریف.عشق می آید،عشق می رود.همیشه به هنگام خوش،هیچ وقت به گاه ما.برای آمدن اجازه می خواهد،تمام آسمان،تمام زمین،تمام زبان.نمی تواند در تنگنای معنایی جا گیرد.او نمی تواند حتی راضی به یک خوشبختی باشد.عشق آزادی ست.آزادی به خوشبختی نمی آید.با شادی همخوان است.شادی مانند نردبانی از نور در قلب ماست.بالا تر از ما به سرانجام می رساند.بالا تر ز خود را:به آن جا که هیچ چیز گرفتنی نیست مگر درک ناشدنی.بطور یقین من واقعا دیگر پاسخ نمی دهم:آواز می خوانم.اما آیا از پرنده می توان دلیل آوازش را سوال کرد؟...م

پای من کی زخم شد و من نفهمیدم؟



مثل باد سرد پاییز
غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی به من زد
رگ رو ریشه هام سیاه شد
تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم
به غم زمونه خندید
...
آسمون مست جنونی
آسمون تشنه خونی
آسمون مست گناهی
آسمون چه رو سیاهی
اگه زندگی عذابه
یه حبابه روی آبه
من به گریه ها می خندم
می گم این همش یه خوابه
مثل باد سرد پاییز
غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید
که چه آفتی به من زد
...
آسمون تو مرگ عشقو
توی یاخته هام نوشتی
این یه غمنامه تلخه
که تو سر تا پام نوشتی
من به لحظه شکستن
اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار
من خودم سنگ صبورم
آسمون تیشه ات شکسته
من دیگه رو پام می مونم
منو از تنم بگیرین
تو ترانه هام می مونم
اگه زندگی عذابه
یه حبابه روی آبه
من به گریه ها می خندم
می گم این همش یه خوابه

پنجره



وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه
همه غصه های دنیا توی سینه منه
توی قطره های باون میشکنه بغض صدام
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام
پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم
منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره
بعضی وقتا که میای سر روی شونم می ذاری
تموم غصه ها رو از دل من ور می داری
اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم میشینه تو هنجره

من را بیدار نکنید



هر شب خواب می بینم.ما هیچ شبی خوب نمی خوابم.صبح که بیدار می شم انگار تمام شب بیدار بودم.انگار هنوز خسته ام
توی خواب همه چیز خوب است. همه جا نرم و خوش آهنگ و روشن و گرم و خوش بوست همه چیز همان طوریست که من تصور می کردم.همان طور که من می خواستم
خانه مان را ساخته ایم.و من خواستنی هستم.خواستنی تر از هر زن دیگری. و فرشته کوچولوی من،مرد بالغیست که حرف های من را می شنود و می فهمد.با من راه میرود.من را به اسم صدا می کند
فرشته کوچک من،من را می بیند
...
..
.
بعضی وقتا که میای سر روی شونم می ذاری
تموم غصه ها رو از دل من ور می داری
اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم میشینه تو هنجره
...
..
.
شما را به خدا،من را بیدار نکنید

یار دیرینه



معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت
بعد از این،دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت،بر سر بازار فریبم بفروخت
نا جوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم دل کین توختگان
خوش بخندید رفیقان!که در این صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

ستاره سهیل



تو پنج سال گذشته بار ها لیست آشناهای یاهو مسنجر رو خانه تکانی کردم و آی دی هایی که بشتر از یک سال است حتی روشن هم نمی شوند پاک کردم.اما هربار دو تا آی دی رو با اینکه الان حدود سه-چهار سال است روشن نمی شدند دلم نمی آمد پاک کنم.می گفتم این دو تا آی دی با اینکه آی دی های دوره شیطنتشان است و امکان داره دیگه حتی پس وردشونو هم فراموش کرده باشند،اا تنها نشانه یست که من ازشان دارم.هر دفعه که کلی آی دی پاک می کردم،انگار ته دلم ی جوری می دونستم که بالاخه این آی دی ها روشن می شن
که بالاخره سه هفته پیش که خیلی هم بد حال بودم یکی از این ستاره ای سهیل روش شد.باورم نمی شد.با اینکه گفتم شاید اصلا من و فراموش کرده باشد پی ام دادم
....
منو سوار ستاره دنباره داری کرد و با من پرواز کرد به روزهای خاکستری پنج سال پیش.آن زمان که ویزای آلمان نمیامد و من خودم رو تو ونه حبس کرده بودم و روی نقشه از یک شهر به شهر دیگه آلمان سفر می کردم
آن روز ها نقطه خوشرنگ روز،ساعت دو بعداز ظهر بود که مدرسه راهنمایی پسرانه توی کوچه ما تعطیل می شد.از نیم ساعت قبلش میرفتم تو تراس و هرثانیه بی تاب تر می شدم تا بیاد.با اینکه می دانستم فقط داخل حیاط می شود.فقط یک لحظه بالا را نگاه می کند.پوز خندی میزند و میرود
و دوباره همه ثانیه ها خاکستری می شد تا ساعت شش و هفت عصر ک تاه آنهم اگر بچه ها درسهایشان را می خواندند و مادرشان را اذییت نمی کردند اجازه داشتند برای بازی به حیاط بیایند
سن من زیاد بود و حرفهای من برای بچه ها خیلی غریب بود.دوست کوچک من حرفهای من را جدی نمی گرفت و همش از دستم در می رفت.ساعتهای شیرینی بود.بازی می کردیم.من لحظه خداحافظی و بیرون رفتن از آسانور رو دوست داشتم.که لپهایش را سفت میگرفت که نتونم ببوسش
روز آخر هدیه ای بهش دادم.گیتارم که عزیزم بود.گفتم شاید اینطوری بفهمد چقدر برایم عزیز است.و رفتم
سه-چهار ماه بعد از رفتنم ازشان نامه ای رسید.آن موقع ها هنوز با معرفت ت بودند و من را فراموش نکرده بودند.نامه اش را خواندم.شیرین بود و کودکانه.با کلی غلط املایی
آخر نامه نوشته بود:آزاده جان!من هم تو را دوست داشتم.با اینکه تحویلت نمی گرفتم
عکسهایش را دیدم.خیلی عوض شده.اما مثل قبلها دوست داشتنیست.
حالا بهم قول داده که از خودش من را بی خبر نگذارد.گاهی اگر من چیزی بنویسم ازش خبری می شود.اما تا حالا فقط همان روز اول بود که نشستیم به ورق زدن دفترخاطرات مشترک خاک گرفته مان و سعی می کردیم از لا به لای این همه خاک و دست نوشته هامان روی کاغذ های کهنه،هنوز تکه رنگی،تکه ای زندگی،لبخند کودکانه ای یا ذرهای احساس خط نخورده پیدا کنیم