جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

صبر عیوب



گفته بودم اگه برگردی دوباره
غم میره از دل و تاریکی میمیره
بعد از اون بی تو نشستنها یه روزی
دستای سردم و دست تو می گیره
اومدی اما دیدم دست تو سرده
گفتی اون روزها دیگه بر نمی گرده
گفته بودم اگه برگردی میبینی
نقش غم ها رو تو آیینه چشمام
میدونی اینجا تو این خونه غمگین
رنگ بی رنگی گرفته بی تو دنیا
اومدی اما دیدم دست تو سرده
گفتی اون روزها دیگه بر نمی گرده
گفته بودم اگه برگردی میبینی
روی این پنجره ها اسم تو مونده
قصه اومدنت باز منو تنها
توی این تاریکی شبها نشونده
بی تو موندن لحضه جبر منه
صبر عیوب زمون صبر منه
خونه بی تو خونه نیست قبر منه
بیا تا اون روزای خوبم بیاد
دست من گرمی دستاتو می خواد
قهر تو جونمو آتیش می زنه

شب یلدا



بس که این درسا زیادند حتی وقت نکردم تا مغازه ایرانیها برم و انار و آجیل بخرم
چند تا شمع دور اتاق روشن کردم و میز رو با خرت و پرت های جشن های اینجایی ها چیدم
و چند شیشه شراب و شاید چیزی برای "های"شدن
ندا با یه بسته آجیل ترکی آمد.و بعد کاوه و آرمین
ساکت بودم
ندا بالای اتاق روی تخت نشسته بود و شال گردن می بافت.و چه شیرین جای خالی مادر بزرگ را گرفته بود.کرسی نداشتیم
کیسه آب گرم را زیر پتویی گذاشته بود و پاهایش را سر داد زیر پتو.آرمین – داریوش می خواند و کاوه می پیچید
و من ساکت بودم.با این بچه های های اهل دل نما چه حرفی دارم؟دهان که باز کنی،سوء تفاهم و بعدش خاله زنک بازی ها و پچ پچ های تو سالن غذا خوری
بد بختی اینه که وقتی ساکت میشم هم جور دیگه ای تیکه میندازن
بحث نادر شاه بود و آغا محمد خان قاجار
آرمین رفت و با رفتنش هارمونی نا بیشتر شد.مولانا.دف.یا هو
بودیم یا نبودیم بماند
دلم سه تار می خواست
تو بزن.تو بخوان.من دیگه صدایی ندارم.دیگه نفسی ندارم

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

فاصله لب و گونه


وقتی موقع خداحافظی گونه ام را می بوسی،یادم می آید که فاصله بین ما چقدر زیاد است.شاید تو هم-اینطور که ادعا می کنی-منطق قویی داری.و همین دست و پایت را می بندد
من این رابطه مان را که تو تعریف کردی خیلی راحت پذیرفتم.چون خیلی وقت است قبول کردم که قلبی که من روی این شیشه های بخار گرفته می کشم،فقط تا آفتاب بعدی دوام می آورند
تو به دل من که می لرزد وقتی گیسوانت را شانه می زنی،زانوی من که شل می شود،وقتی به چشمانم خیره می شوی،قلبم که تند تند می زند وقتی منتظرت هستم کاری نداشته باش.من خودم و این دل صاحب مرده ام را خوب می شناسم
تو می گویی آدم خوبی نیستی-من این آدم بد را می خواهم
تو می گویی هواییت نکنم-من آمدن با خواسته خودت را می خواهم
من کاری نمی کنم.حرفی نمی زنم.رفتار و زبانم را کنترل می کنم.اما قولی نمی دهم که چشمانم را بتوانم ساکت کنم
تو اگر چیزی خواندی از چشمهایم،این کلام دل بود

به دنبال چه می گردی؟


تو که این همه خواندی و این همه می دانی.از این همه به در آمدن چه سود؟سکوت و آرامش و صلح،همه در خانه پدری نبود؟حقیقت منم!تویی!کدام واقعیت جز اینکه من اینور دنیا در اتاقم تنهایم و دستهایم سرد.و تو آن ور دنیا در اتاقت تنهایی و دستهایت به سردی دستهای من
زندگی،تنها معنایی ندارد.ما برایش معنی تعریف می کنیم.تو بگو چطور باشد بهتر است
دنیای این سوی آبها به جنگلی می ماند سرد و مه گرفته.و ما درختان جنگل
این فقط مه است که نمی گذارد دو درختی که کنار همند،همدیگر را ببینند.تو که جسوری.از ین مه نترس و گله ای نکن
من هم درختی ام.شاید نزدیک ترین درخت به تو
مه است، که باشد.صدایت را که می شنوم.صدایم کن

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۵

منو از تنم بگیرین، تو ترانه هام می مونم


با رویاهام جون سالم به در می برم
از غربت و دل تنگی ها و خشکی اینجایی ها که بگذریم
خوشهالم که همین سه ماه دیگه بابا رو بغل می کنم و ازش می خوام که منو ببخشه.و چه شبها که تا صبح بشینم و با آرزو غیبت همه پسر های شل و بی شعور را بکنیم.و به حماقت های خودمان بخندیم
خانه مان سرد است که باشد.گرمش می کنم.از سرو کله زدن با این اینجایی های زبون نفهم که سخت تر نیست
گور بابای دوست های بی معرفت.کلمه"عزیز"رو دوباره تو فرهنگ لغتم معنی می کنم.اینبار خیلی خلاصه تر.من که به معنی های جدید کلمات زود عادت می کنم

آب و نون و نفس


امروز تو سالن غذا خوری دانشگاه با این یارو دختر لتیه از خشک بودن آلمانی ها می گفتم.اینکه وسط حرفم بلند شد و رفت شیرینی بخره،شاید از این باشد که آلمانی خوب نمی دونه و نفهمید حرفم هنوز تموم نشده
اینکه در اتاق همخانه ای من همیشه بسته است،شاید از این است که می خواهد صدای تلوزیونش من را اذیت نکند
اینکه من از راه می رسم و عدس پلو سرد دیشب که از دیشب رو میز اتاق مانده را می بلعم،شاید به خاطر این است که عدس پلو مانده هم می تواند خوشمزه باشد
اینکه درس های سنت ماه و خورشید را وقت نمی کنم دوره کنم،شاید از این است که درسهای این ترم خیلی زیاد شده اند
اینکه وقتی من از ایستگاه اتوبوس تا خونه میام و همه پهنای صورتم خیس است شاید از این باران باشد.که هیچ وقت بند نمیایداینکه سنگینی کیفم را روی دوشم حس نمی کنم و چند خیابان هم از خانه ام رد می شوم،شاید از حواس پرتی ام باشد.یا سر شدن عضلاتم

به بزرگی دل تو


از آن طرفها چه خبر؟از ته دلهای خاک گرفته؟از ما چه خبر؟همه چیز رو به راه است؟ما اینجا خوبیم.زندگی اینجا خیلی خلاصه تر از این حرفهاست که بخواهم از روز ها بنویسم
تو بگو!از آسمان آنجا که شنیده ام ابری شده
از پدر بزرگ ها و مادربزرگهایی که به خاک می بخشیمشان و بعد می خوانیم: پدر بزرگ!می شه فقط یک بار دیگه بیای این پایین.کنار هم بشینیم.شاید فقط به اندازه یک چای خوردن. می خواهم کنارت بنشینم.سرم را روی زانو هایت-که همیشه درد داشت-بذارم و بگویم،حرفهایی که می زدی را الان تازه می فهمم
از ترافیک ها بگو.از شوفر تاکسی های قر قرو و بد اخلاق که همیشه از گرانی حرف می زنند و گاهی سیاست نشخوار می کنند
از حلیم صبح جمعه و غیبت کردن و پچ پچ کردن خانمها تو آشپز خانه.از اینکه همیشه از شوهر هاشان گله دارند ولی هر شب با سینی چای داغ ،دست به سینه جلو مردشان ایستاده اند و آماده خدمات دادنند.از آنها بگو که یادشان رفته انسانند
از شب های جمعه بگو.از خاله بازی ها.سفره ها.از این سر اتاق تا آن سر اتاق.و غذایی که آماده شدنش یک روز کامل طول کشیده ولی ظرف مدت کمتر از نیم ساعت خورده می شه.و هیچ کسی یادش نمانده تشکر کنه
از دوستی های پر از خنده بگو.از لیله بازی ها.وسطی.گرگم به هوا ها
از مسافرت های دست جمعی بگو.از شومینه شمال.از شب تا صبح بیدار ماندن ها.از نان و پنیر خوردن ها.از بوی گند سیر که تو خونه می پیچید
از عشق اول.از چهاده-پانزده سالگی.از خواهر و برادر ها
از خر زدن های شب کنکور
از نان داغ-کباب داغ.از اکبر جوجه.از بستنی اکبر مشتی
از اذان صبح.دعاهای ماه رمضان و برنامه های مضخرف تلوزیون.از صبح به خیر ایران.بنیاد خانواده.حتی برنامه خردسالان.همان که شاپرک داشت.کدوم کدوم شاپرک؟همون که روی بالش،خالهای سرخ زرده.با بالهای قشنگش،می ره و بر می گرده
از السون و ولسون-اون دو تا یار مهربون
یا خونه مادر بزرگه که همیشه هزار تا قصه داشت
از اتو بوس شمران تا پا سید خندان بگو.از راننده زشت و بو گندوش.از کمک راننده هیز و پرروش
از وقت تعطیل شدن دبیرستانهای دخترانه و پسر هایی که تازه پشت لبشان سبز شده بود و چهار تا متلک یاد گرفته بودن و جلو در دبیرستان این پا اون پا می کردن تا زنگ مدرسه بخوره.و دختر های لوس و هر هری

دلم تنگ است.خیلی بیشتر از این حرفها که با این تعریف کردن ها باز شود.بگذار بخوابم و خوابهای طلایی ببینم.به شوق صبحی که بیدار می شوم و دستهای مردانه تو موهای آشفته من را روی بالشت نوازش می کند
بیا و تو هم هیچ چیز نگو
ساکت باشیم بهتر است
من هستم.تو هستی.همین ما را بس

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

پاییز طلایی


ما همچنان روزها قلم میزنیم و شبها خواب جعبه رنگ می بینیم
باز زمستان شد و ما در تاریکی ته مانده شب از خانه بیرون می رویم و عصر قبل از وداع خورشید به خانه نمی رسیم
از آسمان فقط سیاهی اش به ما می رسد.دلم تکه ای غروب می خواهد.ذره ای پاییز.ترد برگی شاید
باز ماشین شدیم برای بقا
این مرز قطور بین خودم و اینجایی ها(و آنجایی ها)را چه کنم؟امید داشتم که پاییز شود و از طلایی اش به روز هایم بکشد
پاییز هم به مان حرام کردند

گل یخ


به خیالم همه زیبایی ها آن سوی میله ها جمع شده اند.انگار هنوز دلم،جایی آن طرف ها جا مانده.حفره ای خالی توی سینه ام است که صداهایی مبهم در آن می پیچند و انعکاسشان چهار چوب بدنم را می لرزاند.دیگران می گویند به جنازه ای متحرک می مانم.می گویند به نقطه ای(شاید جایی آن سوی میله ها)خیره می شوم و پرواز می کنم به شهری که برای خیلی ها فراموش شده است
چه پروازی؟چه خیالی؟کدام شهر قشنگ؟من همان بی سرزمین هستم که پاهایم از این راه رفتن روی ابر ها خسته اند.جایی سفت و محکم می خواهم.یک وجب خاک شاید
شبیه جزیره ای شدم که تا چشم کار می کند خشکیی اطرافش دیده نمی شود.مثال کوه یخی بی ریشه که خود را از روی اجبار به رقص آبها سپرده
به راستی آن طرفها هنوز نان تازه خوش بوست؟روی اجاق خانه ها هنوز قابلمه ای منتظر آنهایی که دیرتر به خانه بر می گردند سوت می کشد؟کرسی ها ...چراغهای زنبوری...شب بو ها...قل قل سماور ها...چارقد مادر بزرگها...سنجاقک ها...عکس های یادگاری...کدام هنوز مانده
به خیالم هنوز آنجا زیباست و مردم روزها مهربانی می نوشند. به گمانم به خاطر همین خیال خامم دلم را جایی آن طرفها جا می گذارم و اینجا هم دنبال آن جایی ها می گردم
از جستجوی خانه ای در آسمان خسته ام.جایی برای نشستن می خواهم.و شاید کسی برای حرف زدن.اینبار من گوش می شوم.و چشم.دل من را پیدا کنید،دل هم می شوم

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

شب خوشرنگ


سیاهی شب را دوست دارم اما رنگی بودن آن چشم و دل را بیشتر نوازش می کند
اینکه گاهی بعضی از معما ها بدون حل بمانند،قانون های دنیا بهم نمی خورد.بیا و مغز را در این شبها تعطیل کن.لباس روحت را بدر و بگذار سبک تر برقصیم
گاهی اعتقاد به ورد و جادو لازم است.مخصوصا وقتی پیدا کردن جواب بعضی از معما ها خیلی سخت است.بیا زندگی را راحت تر بگیریم.ولی حواسمان به فاصله بین دو ریل قطار باشد وگرنه قطار چپ می کند و آن روز همان روزیست که برای ما تعریف نشده است.بگذار همین طور با معمای حل نشده مان موازی حرکت کنیم

پ ن:اگر زاویه دیدمان را عوض کنیم،بدیهی ترین قانونها هم قابل انکارند.معماها حل می شوند.و دو خط موازی جایی به هم می رسند.بیا هنر انعطاف پذیری و تغییر زاویه دید را بیاموزیم

همه چیز رو به راه است


تخم که حرام باشد،شعور تابع منفی ایکس به توان سه را با شیب خط زیادی طی می کند ، در طویله باز می شود و هر جور حرف مفدی بیرون می ریزد

شاید اینبار بد باید زمین می خوردم.یا تو می خواستی که زمینم بزنی اما به کوری چشم تو حال من خوبه
یک ماه پیش بهت گفتم که اینبار به تو اعتماد نمی کنم و برای بلند شدن دست تو را نمی گیرم.به عصای شکسته تکیه کردن خریت است.من شاید مجنون باشم اما خر نیستم
من از فمینیست احمق بودن خسته شدم.اشکال کار همین جا بود(و شاید چند جای دیگر)کور و کر نیستم و هنوز جدول ضرب را از برم

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

بگو دیگر چه خواهی


مریم چرا با ناز و با افسون و لبخندی
به جانم شعله افکندی
مرا دیوانه کردی
امشب چه با ناله،غم از هر دیده می بارد
دلم در سینه می نالد
مرا دیوانه کردی
مرا دیوانه کردی

رفتی مرا تنها،به دست غم رها کردی
به جان من خطا کردی
مرا دیگر نخواهی
پیدا شدی بازم،تو در جام شراب من
از این حال خراب من
بگو دیگر چه خواهی
بگو دیگر چه خواهی
اشکی که ریزد ز دیده من
آهی که خیزد ز سینه من
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم،شور یا امیدی
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد
همچون نسیم از برم بگذر
یک لحظه در دیده ام بنگر
شاید نشانی ز عشق و وفا
بینم به چشم تو بار دگر

اشکی که ریزد ز دیده من
آهی که خیزد ز سینه من
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم،شور یا امیدی
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد

دو دو تا


دو دو تا،فقط میشه چهار تا
نه پنج تا
نه شش تا
نه صد تا

با ذره بین دنبال عزت نفس می گردم



یک نخ سیگار ارزش اینو نداره که بذاری پسر پاکستانیه باهات لاس بزنه

یک شام خوب،تو یه رستوران گرون،ارزش اینو نداره که تا یازده شب با تخم حرومی بیرون باشی و به خاطر الکل زیاد،فرداش روزت به گا بره
سفر اروپا رفتن ارزش اینو نداره که رابطه ها رو پیچیده کنی.مرد زن دار که به همسرش وفادار نیست،برای تو دوست خوبی نخواهد بود
وقتی پول نداری،دیسکو بی دیسکو
#
آقا ما نیستیم.دور ما یکیو خیط قرمز بکش

کلاس آموزش خلاقیت


قلم می زنیم.مرکب می دود.ما سر حال می آییم
...
لکه پهن و کمرنگ از دیگری
خط فرم دهنده از ما.ما سر حال می آییم
...
زبان کم می دانم.کلمه کم دارم.استاد از کارمان راضی ست
ما سر حال می آییم
...
من نرمم.اینجایی ها خشک.دوستی نیست."تفاوت"دیوار می سازد.سکوت سنگین می سازد
کلاس طولانیست.اما وقت نیست.ما سر حال می آییم
...
ما خلاق می شویم.ما سر حال می آییم
...
نقاشی من انتخاب می شود.لپهایم گل می اندازد.من همان خارجی خنگه هستم
من سر حال می آیم

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

قلب سنگی تو


روز به روز نرم تر میشم.باریک میشم.له می شم.تا شاید راهی به قلب سنگی تو پیدا کنم
نه!این حرفهای من نیست
اینبار کمی خشک تر
از ناله های خودم خسته ام.از صدای خودم خسته ام.از نوشته های خودم خسته ام
من تو ده متری زمین معلق بودن را دوست دارم.اما تو حتی این سبک بالی خیالی من را هم نمی توانی ببینی.بدن فکر(شاید هم خیلی حساب شده)از قلب سنگیت چهار تا جمله خشک می کشی بیرون و منو از اون ارتفاع ده متری پایین می کشی.این پایین از من چه می خواهی؟زندگی این پایین را دوست ندارم. دور خودم می چرخم.دور دل سنگی تو می پیچم. خسته ام از این چرخ زدنهای بی حاصل
تو از اون آزاده پر شور پیچکی ساختی که فقط دور دل سنگی تو می پیچد
خنده دلم را دزدیدی.سرخی گونه هایم را.دویدنهای کودکانه ام را.صدایم را.برق چشمانم رادیگر چیزی ندارم.از من چه می خواهی

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۸۵

عزیزم جشن میلادت مبارک



روز بیستم اکتبر باید توی تقویم بدرخشد.پاییز همیشه طلاییست.و تو که از قلب مهر متولد شدی.با پاییز آمدی و من عاشق پاییز شدم.باش تا پاییز همیشه خوشرنگ باشد.پرستو ها کوچ می کنند.تو که پرستو نبودی.روز های سرد پشت همین هفته ها هستند و نور شمعی که توی جا شمعی چوبی من روشن است باید دل من را گرم کند
نگو که فقط یک فوت لازم است تا برای همیشه خاموش شود.پاییز باد دارد.باد های سرد.من دستهای کوچکم را دور شمعم می گیرم که خاموش نشود.دستهایم را پس نزن.بیا و تو هم دستهایت را کنار دستهای من بگیر تا با هم مواظب این تنها روشنی اتاق سرد من باشیم.این روزها دستهای کم است.و آهنگهایمان.ما کمیم.من اینجا تنها مانده ام.چرا کمکم نمی کنی؟چرا من را نمی بینی؟سکوتت را دوست ندارم.بیا خاطره هامان را فریاد بزنیم.بیا بدویم مثل قدیم تر ها. و هر کدام زمین خرد،دیگری کمکش کند که دوباره بر خیزد.شاید تو برای دویدن هم پا نخواهی.ولی جاده عمر من پاهای تو را کم میاورد
دوست من!عزیز من!همیشه به یادتم

برای روز میلاد تن خود
من آشفته رو تنها نزاری
برای دیدن باغ نگاهت
میون پیکر شبها نزاری
همه تنهاییا با من رفیقن
منو در حسرت عشقت نزاری
برای روز میلاد تن خود
من و دور از دل و دیدت نزاری
دلم دلتنگ و مهر تو می خواد
دلم رو در پی غم ها نزاری
میام تنها توی قلبت می شینم
منو قلبت رو جایی جا نزاری
عزیزم جشن میلادت مبارک
منو اون سوی جشن دل نزاری
عزیزم جشن میلادت مبارک
منو اون سوی جشن دل نزاری
کیارش عزیزم!تولدت مبارک

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

هوای پاییز دارم


این روز ها همه جا پر شده از پاییز و من دلم تنگه برای نوشته های نیلوفر و موزیک وبلاگش
شاید روزی بیاد که ما با هم توی یکی از پارکهای تهران قدم بزنیم و از خاطره های پاییز هایمان برای هم بیشتر بگوییم.شاید چیزی بیشتر از چند خط اینجا
من کنارش راه بروم و دلش را گرم کنم
کاش دوبال داشتم که بهش هدیه کنم
کاش سوزن و نخی آسمانی داشتم که بال های کنده شده اش را می دوختم
وقت پروازش باید هر چه زود تر برسد
کاش می توانستم یکی از همین شبها وقتی چشمهای کبودش را بسته و خواب پرواز می بیند،همه تنهایی هایش را بدزدم

غذا پختن من


به قول آرزو:هر چیز خوشرنگوخرد می کنه میریزه تو قابلمه،میگه آشپزی کردم.بعدشم اگه کسی نخوره،بهش بر می خوره.من که هر وقت آزاده آشپزی کنه،یا رژیمم یا نون و ماست هوس کردم

پنجره اتاقم



همیشه یک تکه آسمون داره.اگه نبود،مرده بودم
گلهامم که می شناسید

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۵

راحتم کن


تو که نه دلت هوای منو می کنه،نه از اینطور مجنون بودن من خوشت میاد،نه حرفامو می فهمی،نه دوست داری که بفهمی
نه راهی به من نشون می دی برای پر کردن این فاصله
نه خودت حاظری قدمی برداری
بی مهری های تو عادتم شده.به بی خبر بودن ازت هم دارم عادت می کنم
نمی فهمم چه اصراری داری که این ارتباط حفظ بشه؟شاید میترسی شرمنده احساس من بشی؟یا خوب می فهمی که شاید دیگه تو زندگیت کسی نیاد که اینقدر احمق باشه و دیونه تو بشه؟می ترسی بری و دیگه از چشمم بیافتی؟نه عزیزم.من همیشه هستم و می پرستمت
دلم رو ازت پس نمی گیرم.هر چند که تو از اول هم نمی خواستی بگیریش
اگه بری،نمی میرم.اما با اینطور بودنت من را هر روز می کشی

از فضایل شب قدر


اینکه ما اینجا اشتباهی شب قدر هم به حساب اینکه آخر هفتس میشینیم به عرق خوری و ساز زدن و ساز کوک کردن و بیهودگی تزریق کردن،اصلا به این دلیل نیست که ما اینجا خدایی نکرده تقویم ایرانی نداریم و نمی دانیم اون ورا چه خبره.قضیه،قضیه بلاد کفر هم نیست که ما رو جو گرفته باشه
قضیه اینه که:خانه از پای بند ویران است
یادم میاد اون دورانی که زندگی اعیونی خیلی یکنواخت و کسل کننده بود و من و برو بچ واسه ترشح آدرنالین دستمان کج شده بود،یکبار از یه کتاب/لوازم تحریر فروشی بیرون آمدیم و داشتیم خرت و پرت هایی که بلند کرده بودیم رو می رختیم وسط که کل همدیگرو بخوابونیم،از آستین من سه تا قرآن جیبی بیرون اومد

چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

خط


این روزها رنگ روی کاغذ می گذاریم
گاهی عریان کشی می کنیم.مرکب که روی کاغذ می دود دلم ضعف می رود
من تضاد سیاه مرکب و سفید کاغذ را دوست ندارم
من خاکستری های بین سفد و سیاه را دوست تر دارم.اما خودم فقط خط سیاه می کشم.سیاه!بدون خاکستری هایش
من انحنای پهلوی مدلمان را نمی توانم بکشم...انحنای کمرش...خطی که گردن را به سینه وصل می کند...انحنای پاهایش

ولی باید بکشیم.نقاشی برای من همیشه به دیواری نامرعی می مانده،بین آن چیز که حس می کنیم و آنچه می توانیم بکشیم.اما عریان کشی دنیایی دیگر دارد.چندین ساعت می ایستیم.قلم می زنیم.و در آخر نقاشی من پر است از خطوط مشکی.مدل زنده با همه راز ها و احساس و لطافتش،می شود خطوط سیاه،روی کاغذ سفید.چه سرد و خشک.استاد از کارم تعریف می کند
این عریان کشی ها که چه؟از همه این خطوط بیزارم.چیزی زنده می خواهم.گرم و شیرین

چشم ما


از این پایین که نگاه می کنی،همه چیز بزرگه
و از آن بالا ،همه چیز کوچک
همین بالا و پایین های زندگی چشم ما را می سازه
گاهی چشممون رو روشن می کنه
گاهی چشممون رو در میاره

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

بیا گرم کن این روز های سرد را


این روز ها تن من بد،گرمای تن تو را کم میاورد

هر چیزی جای خودش


تو خوشی هات یادش می کنی،به چشمش نمیاد.میگی می خوام بگیرمت،میگه باید فلان قدر سالم بشه.میگی تو بشین من فقط نگات کنم، بهت می خنده.دستش رو می گیری،سرده.وقتی از خوشحالی به دست آوردنش و از ترس از دست دادنش زار می زنی،میگه:"میدونی وقتی گریه می کنی خوشگل می شی؟!" میگی:"بزار برات بمیرم"می خنده.میگی:"بزار برات زندگی کنم"مسخرت می کنه

وقتی خودت رو با همه دنیا غریبه می دونی،وهر دقیقه صد بار موبایلتو نگاه می کنی و هزار بار چک می کنی که نکنه صداش قطع باشه،تلفن زنگ نمی زنه
مچاله می شی کنار تخت.گوشه دیوار.در حسرت یه شب بخیر ساده خوابت می بره
روزا و شبایی که مثل خر کار می کنی،و خسته و کوفته میای خونه،هفته رو هفته می گذره،یه بار هم یادت نمی کنه
وقتی زخم زبون های دگران رو می شنوی و دیگه به جاییت می رسه که می خوای داد بزنی،معلوم نیست اون کسی که ادعای همراه بودنش می شده کجا گیر کرده



بعد یکهو ساعت شش صبح تلفن زنگ می خوره.دقیقا وقتی دلت داره ضعف می ره و یه صدای مردونه مهربون می خوای که بهت بگه:" صبح به خیر عزیزم" میبینی از مهدکودک تماس گرفتند :"ماماااااااااان!یه بچه تپل پررو خر تو کلاسمونه که موهای منو می کشه و همش منو اذیت می کنه
الهی که من قربون این طور حرف زدنت بشم.من که همشه همون مامانی هستم که قش و ضعف می کنه برای شیرین زبانی تو.بیا و تو هم بفهم که من زنم و گاهی نیازهایی دارم.و این نیاز چیزی غیر از بازی کردن نقش یک مادر است

چند ساعت بعد که فاصله به وجود آمده بینتان روی سینه ات سنگینی کرد،میگی:تو رو خدا از خودت بگو برام!بیا این فاصله رو پر کنیم
جواب میده:من که همین نزدیکی ام.فقط یادت بشه ظهر که میای مهدکودک دنبالم این بچه لوسه رو دعوا کنی