یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۴

بابا بزار بخوابم


آخر مجبورم برم زبان لتی یاد بگیرم بلکه بتونم به این دوستم با زبان مادریش حالی کنم که:"بابا جان مادرت ساعت چهارونیم صبح که از سر کار میای خونه،منو بیدار نکن"به آلمانی که نمی فهمه
دوستم تو شهر مونشن گلادباخ زندگی می کنه و مدتها اونجا دنبال کار می شت.اما خب تو شهر های کوچیک خیلی سخت کار گیر میاد .من برای چهار شنبه ها و گاهی هم شنبه ها تو خانه رقص دوسلدورف براش کار پیدا کردم. و چون ساعت سه-چهار صبح کارش تموم میشه و این ساعت قطاری برای شهرش نیست،اینه که این یک-دو شب رو میاد پیش من.من هم جای خوابش رو روی مبل آماده می کنم،کلید را از پشت در بر میدارم،لباس راحتی براش آماده میذارم،گاهی هم یه نامه خسته نباشی میذارم رو بالشتش.چند شبی تو امتحانها که من شب تا صبح بیدار می موندم وقتی میرسید خونه کلی حال می کرد که یه چای داغ میدم دستش و حالا میشست به تعریف کردن از چیز هایی که ونجا دیده:رضا-رییس قبلیت-بایه دختره اومده بود...یه پسره به من شماره داد...یه ایرانی هم امشب آمده بود...و...و
حالا هم مثل اینکه بد عادت شده.حالا از بیرون که میاد یه راست میاد بالا سر من و بلند میگه:"خوابی؟!".من هم می گم:"خوب!الان دیگه نه"و بعد چراغو روشن می کنه و همین طوری که داره لباس عوض می کنه شروع می کنه به تعریف کردن.(اون موقع قیافه من مثل کیانوش ه تو این شب های برره)دیشب هم که شنبه بود خانم حدود ساعت چهار رسید و اینبار طبق معمول اول از کارش شروع کرد به تعریف کردن و بعد ماجرای پارتی دانشگاه که جمعه شب بوده.(حالا بگزریم از اینکه من هم خیلی دلم می خواست برم و به همین خانم خواهش کردم که بریم چون تنها حوصله نداشتم برم-اونم پارتی آلمانی ها-،اما خانم گفتند حال ندارند و با دوست پسر جدیدشان دیت دارند.)و خب مسلما چون من از پارتی دانشگاه خیلی ها رو می شناسم در نتیجه موضوع برای غیبت کردن خیلی داشت
اون پسره از کلاس نقاشی مون فکر کنم هم جنس باز باشه...اون دختره که هفته پیش تو ناهار خوری پیش ما نشسته بود با اون پسرس که همه لباس هاش مال گوچیه...اون پسر هندیه حال تو رو می پرسید...کافه ای که برای پارتی گرفته بودند خیلی قشنگ بود...(و من شش دنگ حواسم رو جمع کرده بودم که خبری که منتظرش بودم رو بشنوم)اون پسره هم که....(وای...خودشه!خدا کنه چیز بدی نگه...نگه که با اون دخترس که کاپشن آدیداس می پوشه)...اون پسره که عضو گروه کپی جزوه های رشته ماست....همون که کاپشن قرمز می پوشه....اااه...همون که موهاش قهوه ای خیلی روشنه و چشای خاکستری داره...ااااه....چرا اسمش یادم نمیاد....همون که تو ازش خوشت میاد
قلبم اومد تو دهنم حالا اگه گفت
حالا بگو-
اسمش چی بود؟-
آرون!حالا میگی-
اها...آره...اون هم با اون دخترس که همیشه کاپشن آدیداس می پوشه-
سرم رو کردم زیر بالشت و با دو طرف بالشت گوشامو گرفتم
واااا...چی شد؟حرف بدی زدم؟خوبی-
آره!سرم درد می کنه.می خوام بخوابم-
آزاده!من که بهت گفتم اون به درد تو نمی خوره-
میزاری بخوابم-
باشه خوب بخوابی.فردا بقیه شو برات می گم
-

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۴

مودم،وسیله ارتباطی

سوختن اتفاقی یک مودم،که تنها یک معجونیست از مقاومت،خازن و ...که به زور لحیم کنار هم جمع شدند من رو برد به خاطرات پنج سال پیشم
که با بی خیالی خواص هفده هجده سالگی چه راحت خوش بودیم.چه راحت فکر میکردیم عاشقیم
اولهاش از یه کلاس زبان شروع شد.یادمه که چون کلاس مختلط بود مامان قبل از اولین روز کلاس با من کلی حرف زد که:"تو که واقعا تصمیم داری از ایران بری،پس با پسری دوست نشو.که هم حواست به درس و زندگی و رفتنت باشه،و هم پسرای مردم رو با رفتنت اذیت نکنی." و به همین دلیل با هم رفتیم یه انگشتر خریدیم که شکل حلقه ازدواج بود و به اصطلاح قرار بود من کلاس که میرم دستم کنم که همه فکر کنند من ازدواج کرده ام.اما مگه شیطنت تین اجری من گذاشت!!!یادمه همون روز اول بعد از اینکه مامان منو جلو موسسه پیاده کرد انگشتر رو در آوردم و گذاشتم جیبم.و وقتی بعد از کلاس می خواستم سوار ماشین شم دوباره دستم می کردم
یک سال تمام خوش بودیم.ارتباط ما خلاصه می شد به کلاس زبان،تلفنهای شب تا صبح، و ساعتهای بعد از امتحانهای من که بعدش از شمرون تا فلکه اول تهرانپارس با تاکسی می رفتم.یادمه حتی سر امتحانها نمره سوالهایی که جوابشون رو نوشته بودم رو میشمردم، تا ده که مینوشتم ورقه ام رو تحویل میدادم که زود تر راه بیفتم.و هیچ وقت فکر نکردم که چرا من حاظرم اینطور ریسک و بدو بدو کنم،در حالی که اون تو خونشون نشسته و اگه واقعا بخواد بیشتر با هم باشیم میتونه بیاد تا در مدرسه من که وقت تو راه بودن من هم گرفته نشه.و چرا همیشه تا فلکه اول می رفتم.چرا حد اقل با هم یک جایی که بین فاصله راه بینمان بود قرار نمی زاشتیم.چرا همیشه من ده قدم میرفتم و اون یک قدم.چرا همیشه ناراحتی خودم و راحتی اون رو می خواستم.با اینکه من دختر بودم و اون پسر و نه بر عکس.این" ده قدم از من،یک قدم هم اگه از تو نبود مهم نیست عزیزم!" تا این آخری ها هم ادامه داشت که من هشت شب از دوسلدرف تا بخوم میرفتم
...
گاهی درست مثل یکی از دوستام عمل می کنم که همیشه به خاطر این جور کاراش حرص می خورم
...
بعد ها که من ماشین داشتم،روز ها هیجان بیشتری داشت.و این بار دیگه مسلم بود،اونی که ماشین زیر پاشه باید میومد. اما هیچ
وقت فکر نکردم که چرا...؟چرا...؟حتی رابطه مون رو با رابطه دختر و پسر های اطرافم هم مقایسه نکردم. حتی با خواهرش.که این آخر ها از نظر خودش و خانوادش امر مسلم بود که اگه می خواد با دوست پسرش جایی بره پسر باید بیاد و دختر رو ببره.و احترام همه سر جایشان بود
اما من باز از خودم نی پرسیدم"چرا...؟چرا...؟حتی تا روز آخر
روز های ایران روزهای خوبی برایمان بود و حسهای- طلب هیجان-و-عشق خواص دوره هفده هجده سالگی-خوب ارضا می شدند.
انقدر خوش بودیم که یادمان رفته بود قطع شدن یک ارتباط به سادگی سوختن یکی از خازن های یک مودم امکان پذیر است
روز های آخر ایران تقریبا هر روز با هم بودیم.تا خبر رسید که با ویزاشان موافقت شده و باید بره.دیگر با هم بودنمان شده بود"باید".و هر دو خانواره غر نمیزدند.یکی از همین روز های زمستان بود که رفت
دقیقا مثل هفته پیش که یک مودم سوخت
همه چیز قطع شد.همه چیز
فکرشو کن یک چیزی که به بودنش تو ساعتهای طولانی عادت کرده باشی،یکهو نباشه
دیگه ارتباط خلاصه شده بود به گاه گاهی یک امیل،ودیگه هیچ
و این هیچ،چه که با آدم نمی کنه

آتیش


عجیب دلم هوس آتیش روشن کردن کنار دریای شمال کرده
به بعضی چیزا هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر دلم می خوادشون
بابای من هیچ وقت نذاشت من شب آتیش روشن کنم
اما من آتیش روشن میکنم

جمعه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۴

عبادت عمومی

یکشنبه گذشته بر خلاف همه یکشنبه ها زود(ساعت نه ونیم)بیدار شدم.ساعت یک رب به ده صدای زنگ کلیسای نزدیک خونم رو شنیدم.هر یکشنبه ساعت ده عبادت روز یکشنبه شروع میشه.گفتم برم.شاید حکمت اینکه اتفاقی زود بیدار شدم و اتفاقی متوجه صدای زنگ کلیسا شدم،این باشه که داره صدام میکنه.آماده شدم.کلی به خودم رسیدم و راه افتادم.از اینجا تا اونجا بیست-سی قدمه.ساعت ده جلو در بودم.در رو باز کردم رفتم تو.وااااااااا!همه چراغها خاموش بود و در داخلی هم بسته بود.فقط صدای ارگ کلیسا شنیده میشد.یه کم وایسادم.به هیچی فکر نمی کردم.موضوعی برای فکر کردن نداشتم.چند دقیقه بعد اومدم بیرون یک پیر زنی صندلی چرخ دار شوهرش رو هل میداد و به طرف کلیسا میامد.پرسیدم
میخواهید برید تو؟کمکتون کنم؟!در رو نگه دارم؟!-
مرسی خانم جوان-
همین طور که در رو باز نگه داشته بودم
البته کلیسا تعطیله-
وا!مگه میشه؟!کلیسا هر یکشنبه بازه و ساعت ده عبادت عمومیه. ما مرتب میایم-
خوب خودتون ببینید-
با اطمینان کامل رفت تو .وقتی چراغهای خاموش و در بسته رو دید،انگار براش تعرف نشده بود
وااااا.دیگه به کی اعتقاد داشته باشیم
-

همین طور که در رو نگه داشته بودم که بیان بیرون گفتم
من که گفتم-
میدونید!تو کشور ما وقتی ما میریم خونه کسی و اون طرف نیست رو یه تیکه کاغذ کوچیک مینویسیم:"آمدم.نبودی"و کاغذ رو لای در میذاریم که وقتی اومد ببینه.حیف که کاغذ ندارم.شما یه تیکه کاغذ ندارید؟گوشه پاره شده روزنامه هم قبوله
دستش رو تا جلو پیشانیش آورد بالا و تکان داد(اینجایی ها وقتی این کار رو می کنند یعنی:"خلی؟!)و جوابی نداد
برگشتم و با صدای بلند گفتم
به هر حال...روز خوبی داشته باشید-
تو راه برگشت فکر میکردم:راست می گفت هااااا !خلم که صبحی پاشدم رفتم کلیسا. اونم صبح به این قشنگی
و می خوندم
من عاشق و دیوانه ، کلیسا شدنم چیست؟... با قلب سیه ، پیرو عیسی شدنم چیست؟... هم رند خراباتی و هم کافر مطلق... بی بهره زآواز کلیسا شدنم چیست؟... رندانه کلیسا شدنم نقش بر آب است... خواصه که دل و عقل ز بنیاد خراب است... ایمان اگرم نیست ، گناهم بسیار است... چون عشق به بیداری و چون عقل خواب است

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴

همین روزاس که بترکم


این پوست چهل وششمین اسنیکرزیه که تو این هفته خوردم.فردا هم می خورم.و قولی هم نمیدم که تا دوشنبه آینده کمتر از این تعداد بخورم
اسنیکرز می خورم و می خونم
گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
....
تا که چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
....

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

گل من



تو گل من باش اگه من شازده کوچولوام
دست هایت را پر ازنارنجی میکنم پر از ارغوانی
بعد بارنگ دستهای تو نقاشی میکنم.اول از همه با رنگ قرمز یه منحنی رو به بالا روی لب هات میکشم.با ارغوانی یه قلب وصله خورده طرف چپ سینه ات.با سبز دور تنت خط می کشم.از خط بیرون میزنم...تو میزنم.من مرزی نمیشناسم

چهار کلمه از پیچپیچک2



مردها هيچ وقت، وقت ندارند


به آنها برخورده اي؟.....دست آنها را فشرده اي؟.....به آنها سلام کرده اي؟خواهند گفت خيلي دلشان مي خواهد حرف بزنندخواهند گفت خيلي دلشان مي خواهد نگاه کنندخواهند گفت خيلي دلشان مي خواهد زندگي کننداما وقت ندارند!آخرش همين را خواهند گفت:خيلي دلمان مي خواهد اما وقت نداريم!حالا ديگر کاري نمي شود کرد....سالها پيش، از زندگي فرار کردند و تمام ساعتهايشان ، تمام وقتهايشان را،با عجله فروختند!با اينکه ديگر مشکل مالي نداشتند...اما نمي دانستند چه کار کنندپس تمام لحظه هاشان را٫زندگي شان را،با اين و آن قرارداد بستند؛يک فرار زيرکانه!حالا مغبون مي گويند : خيلي دلمان مي خواهد... اما وقت نداريم دارند هنوز هم فرار مي کنند...ديگر زندگي کردن را فراموش کرده اند؛حرف زدن ساده درباره چيزهاي روزمرهشادي هاي کوچک٫خنده هاي بي دليل،اگر وقت هم داشته باشند...مي خوابند« اخبار» را به جاي يک بار، هر چند بار که تلويزيون پخش کند مي بيننديا به جز روزنامه هميشگي چند روزنامه ديگر هم مي خوانندلم مي دهند و همين طور زير لب زمزمه مي کنندما وقت نداريموقت نداريم وقت نداريم....و آنقدر تکرار مي کنند تا خودشان هم اين دروغ را باور کنند
................................................................................
نه متن مال منه.نه نظر.مثل گزارش های مجله خانواده بخوانید

چهار کلمه از پیچپیچک


چشماي هيزش رو ميدوزه تو چشمام و با نيش باز ميگه:زنها فرشته اند

دست ميكشم به كتفم .دنبال جاي بال هاي كنده شده مي گردم . نه خبري نيست
در ذهنم مي گذرد
بهترين شما زني است كه فرزند بسيار آورد ،صاحب عفت باشد ، نزد شوهر ذليل

باشد و براي او زينت و از ديگران شرم كند .هر چه شوهر فرمايد شنود و هرچه امر

كند اطاعت نمايد و چون شوهر با او خلوت كند آنچه از او خواهد مضايقه نكند اما به

شوهر نياويزد كه او را به تكليف به جماع وا دارد

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

ایستگاه اتوبوس-برف زرد


امروزدختر خوبی بودم و خوب درس خوندم.تو راهرو کنار پنجره نشسته بودم.روی زمین برف بود و آسمون بنفش کثیف. ساعت هشت شب جز آخرین دانشجو ها از دانشگاه اومدم بیرون.از ساختمون که اومدم بیرون دیدم بااا له!چه برف نازی میاد.آروم از لای ساختمونها تا ایستگاه اتوبوس طوری رفتم که نرمی برف ها رو رو زمین لگد نکنم.از کنار دریاچه ته محوطه دانشگاه رد شدم.آب دریاچه گرم تر از هوا بود وبخاری که از سطح آب بلد می شد قو ها و اردکها رو مجبور به قایم باشک بازی می کرد.یه قایم باشک رمانتیک.یک لحظه یه قو سفید جلو چشمات بود ،هنوز اون لحظه تموم نشده دیگه نبود.حتی گاهی مثل تو شعبده بازی ها،نصف قو،قو بود و نصفش بخار
تا ایستگاه اومدم. تو استگاه جز من سه تا دانشجو دیگه هم منتظر اتوبوس بودند.خدا رو شکر از سرد بودن آلمانیها هیچ کدام با هم حرف نمیزدند و سکوت پایین اومدن دونه های برف رو نمی شکستند.با اینکه نگاه کردن به بارش برف معمولا آدم رو آروم میکنه،اما من یه جوری بر انگیخته میشم،هول میشم،بی تاب می شم.مثلا نمیدونم گرمای زمین رو نگاه کنم که دونه های برف که روش میشینن،رو آب میکنه،یا زیر نور زرد چراغ خیابون و که دونه های برف خوشرنگ ترین رنگ دنیا میشن رو
ده دقیقی ای مانده تا اتوبوس بیاد
یکهو دلم ماشین خواست.یه پرشه با یه سیستم صوتی توپ!که همین خیابون رو بگیرم برم تا،...تا.....اووووومممم...تااااا...برم بدون تا
البته ب.ام.و ،زد چهار هم بد نیست.یا آ او دی تی تی.وای که چقدر دلم رانندگی می خواد
اصلا همون کیا-پراد خودم هم قبوله.اگه حد اقل دوچرخه ام پیش کرستف نبوداااا...اتوبوس اومد.اووو چه موتوری داره.چقدر شلوغ میکنه.باز خوبه اتوبوسش مرسدس بنزه.کلاس داره بچه ها یکی یکی سوار میشن.راننده اتوبوس من رو نگاه میکنه و نمیدونه می خوام سوار شم یا نه.من یه نگاه به اون می کنم که پشت فرمون گنده ای نشسته که وسطش آرم بنزه و یه نگاه به برفها که جلو چراغهای گنده و بیریخت اتوبوس هول شدند و حرکاتی در هم و آشفته دارند(دقیقا عین حسی که من وقتی پشت فرمونم دارم و اتوبان چمران رو میرم پایین و از مدرس میام بالا) و بعد یک نگاه به دونه های برفی که چه آروم زیر چراغای زرد خیابون می رقصند.راننده اتوبوس ازم می پرسه:"شما سوار نمی شید؟!"بهش لبخند میزنم و با حرکت سر میگم :"نه مرسی".در رو می بنده و حرکت میکنه.وقتی ته پیچ خیابون گم شد،دوباره همه جا ساکت میشه.شال گردنم رو دو بار می پیچم دور گردنم.کلاهمو تا روی گوشهام میکشم پایین. دستهامو قایم میکنم تو جیبم.راه می افتم ودونه های برف رو تو نور زرد نگاه میکنم .خداکنه این خیابون ته نداشته باشه

همچون کوچه ای بی انتها


http://weblog.kooche.net

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۴

Freundin


Meine Freundin : Azadeh!Hier ist Deutschland!Man darf nicht anders sein!

مامان


تو دنیا فقط یک نفر هست که من بهش میگم مامان

پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۴

حماقت من


فکرشو کن کلی وقت بذاری،انرژی بذاری، مرتب کنی،بذاری،ورداری و دقیقا موقعی که مطمعنی همه چیز مرتبه، بهت میگن هیچی سر جاش نیست.یه جوری خستگی به تن آدم می مونه
این اتفاق بار ها و بار ها برام افتاده.آخرین بار همین چند لحظه پیش بود.از دست خودم عصبانی شدم.به خودم گفتم:"آخه تا کی؟!"..."آخه که چی ؟! که ثابت کنی کسی رو تنها نمیزاری؟!خب ینکه خودش وقتی تنهاش نزاری ثابت می شه"گاهی خیلی بچه می شم
ارتباط مهه.مطمعنم اما ارتباط هم گاهی باید کم بشه.مردم گاهی باید تنها بمانند تا بفهمند آدم چقدر می تونه تنها باشه و اونا چقدر تنها نیستند."من تنها هستم!"رو نباید اینقدر راحت به زبان آورد.به زبان آوردن این جمله بدون اینکه مطمعن باشی شرم داره
یه کم لجم می گیره از خودم.من که اینقدر خوب بلدم تلاش کنم کسی تنها نباشه،چرا اول از همه خودم رو تنها میزارم؟!چرا برای خودم اینقدر وقت نمیزارم که به خودم ثابت کنم تنها نیستم؟!خونه و زندگیم پر شده از نامرطب.هیچ چیز سر جایش نیست.کلی نامه نوشته نشده،درسهای خونده نشده،کلی جاهایی که دوست دارم برم و تا حالا اینقدر کم لطف بودم به خودم و( پر لطف به دیگران)که وقت نزاشتم و نرفتم،کلی تجربه ها،کلی کتابهایی که تو قفسه کتاب دارن خاک می خورن،و من زندگی شخصی و اوقات فراغتم رو خلاصه کردم توی یک مربع سی در سی (که چی؟که ثابت کنم من کسی را تنها نمیزارم؟!) که امروز توش نتیجه حماقت خودم رو میدیدم.همیشه یک نفر رو واسه خودم اینقدر مهم کردم که وقتی برای خودم نمونه.و آخر سر همه با بی شرمی بر و بر تو چشمام نگاه میکنند و من رو متهم میدونند که تنهان.دقیقا مشگل من خانه و زندگی نا مرطبم است
چند سال پیشتر ها که بچه تر بودم(هر چند که الان گاهی خیلی بچه تر از اون موقعم)پای تلفن با کسی حرف میزدم.با اینکه کلی کار داشتم و نا آروم بودم از اینکه کار هام مونده اما برای اینکه به اون جمله:"من تنهات نمیزارم!" رو ثابت کنم،نشسته بودم پای تلفن.و از نا آرومی تشتک نوشابه ای که دستم بود رو هی دهن می کردم.دلم می خواست تلفن رو قطع کنم و به کارهای خودم برسم اما طبق معمول "نه!"و "بسه!"نمی گفتم که ثابت کنم:"من هستم!تو تنها نیستی"از روی نا آرومی به دلیل عدم رضایت از رفتار خودم یکهو تشتک نوشابه رو بین دندونهام فشار دادم و نوک دندون جلوم پرید
الان خیلی از اون سالها گذشته و به اصطلاح من خیلی بزرگ تر و عاقل تر شدم اما هنوز این داستان تکرار میشه
ساعتهای طولانی بی خوابی کشیدن و استرس درسهای مانده هم باعث می شود زیر چشمهایم روز به روز بیشتر گود شود وکبود به نظر برسد و درد گردن و موهای سرم و...و...و
من که می دانم آخر همه می روند چون احساس تنهایی می کنند.در واقع همه میرن پی کسانی که باهاشون احساس تنهایی نکنند و این منم که جلو آینه میاستم و به حماقت خودم نگاه میکنم

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۴

برای آرزو


من هنوز غریزی بودم و نقاشی من کار غریزه بود.شهر من رنگ نداشت.قلمو نداشت.در شهر من موزه نبود.گالری نبود.استاد نبود.منتقد نبود.کتاب نبود.باسمه نبود.فیلم نبود.اما خویشاوندی انسان و محیط بود.تجانس دست و دیوار کاهگلی بود
فضا بود.طراوت تجربه بود.میشد پای برهنه راه رفت و زبری زمین را تجربه کرد
سهراب

عاشقی اینجا صحبته


دیر نشده تو هم بیا

Schrei




Du stehst auf und kriegst gesagt
wohin du gehen sollst
Wenn du da bist
hörst du auch noch
was du denken sollst
Danke, das war mal wieder echt'n geiler Tag
Du sagst nichts und keiner fragt dich:
"Sag mal, willst du das?"
nein - nein - nein - nananana nein
nein - nein - nein - nananana nein
Schrei!- Bis du du selbst bist
Schrei!- Und wenn es das Letzte ist
Schrei!- Auch wenn es wehtut Schrei so laut du kannst!
Schrei!- Bis du du selbst bist
Schrei!- Und wenn es das Letzte ist
Schrei!- Auch wenn es wehtut Schrei so laut du kannst
Schrei!
Pass auf- Rattenfänger lauern überall
Verfolgen dich und greifen nach dir aus'm Hinterhalt
Versprechen dir alles wovon du nie geträumt hast
und irgendwann ist es zu spät und dann brauchst du das
nein - nein - nein - nananana nein
nein - nein - nein - nananana nein
Schrei!- Bis du du selbst bist
Schrei!- Und wenn es das Letzte ist
Schrei!- Auch wenn es wehtut Schrei so laut du kannst!
Schrei!- Bis du du selbst bist
Schrei!- Und wenn es das Letzte ist
Schrei!Auch wenn es wehtut Schrei so laut du kannst
Schrei!
Zurück zum Nullpunkt- jetzt kommt eure Zeit
Lasst sie wissen, wer ihr wirklich seid
Schrei- schrei- schrei- schrei
jetzt ist unsere Zeit...
Schrei!-Bis du du selbst bist
Schrei!-Und wenn es das Letzte ist
Schrei!- Auch wenn es wehtut Schrei so laut du kannst!
Schrei!- Bis du du selbst bist
Schrei!- Und wenn es das Letzte ist
Schrei!- Auch wenn es wehtut Schrei so laut du kannst
Schrei! Und jetzt schweig!
Nein! Weil du du selbst bist
Nein!- Und weil es das Letzte ist
Nein!- Weil es so wehtut Schrei so laut du kannst!
Nein!- Nein! - Nein! - Nein! - Nein! - Nein!
Schrei so laut du kannst
Schrei!

صبح به خیر


امروز حالم خیلی خوبه
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

سردشه

شیشه/آینه


دیشب از پشت پنجره آشپزخانه،کوچه رو نگاه میکردم.رفته بودم پی ساده،پی پاک.کوچه پی من بود.جالب!زمین خیس نبود.هوا خیلی سرد شده.من چراغ قدیمی کوچه رو نگاه نمی کردم.من خود پنجره رو میدیدم.که چقدر از من دور و چقدر به من نزدیک است
بخار یعنی آب. شیشه بخار کرده بود.درست مثل بچه معصومی که بشتر از ظرفیتش دیده و شنیده و حتی انجام داده.و حالا گلوش از گریه پر شده لبهاشو به هم می فشره.بهش گفتم:"آدم ها باید گاهی یک موسیقی قشنگ گوش کنند،گاهی یک شعر قشنگ بخوانند،گاهی یک نقاشی قشنگ ببینند و گاهی هم حتما حتما گریه کنند.چرا پس داری زور میزنی که گریه نکنی؟"چیزی جوابم نداد.فقط لبهاشو میدیدم که بهم فشرده میشد.می لرزید.بچه پنجره کوچولو باز خیال کرده بوده خیلی پوستش کلفته و چیزهایی شنیده و دیده، که نباید میشنید و می دید.هر چند که زندگی یعنی تجربه
نمی تونستم اینجوری ببینمش.دلم خواست انگشت اشاره ام رو بزارم رو لبش که بغض داشت و می لرزید.انگشتمو گذاشتم رو شیشه بخار کرده.درست زیر انگشتم یک قطره لیز خورد روی شکنندگی شیشه و تا پایین چهار چوب پنجره لای بخار ها یک راه باریک شست.خم شدم که در گوشش بگم:"دیدی گفتم باید حتما گاه گاهی گریه کرد؟حالا بهتر شدی؟" که عکس خودم رو تو راه شسته شده روی صورتش دیدم.اون هم انگشت اشاره شو گذاشت روی لب من که بهم فشرده می شد و می لرزید که راه باریکه ای هم از روی صورت بخار گرفته من شسته شه

تجربه

چهارشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۴

یک گل شمعدونی بسه


آخر تابستون که از ایران برگشتم کریستف گلدون های بالکنم رو آورد.خیر سرم گذاشته بودمشون پیش اون که تو این مدت بهشون برسه که خشک نشن.اما بهد فهمیدم که آقا خودش تو این مدت آمریکا بوده و گلهای بی چاره من تقریبا همه خشک شده بودند.واسه اینکه ناراحت نشم یه سری گل زمستونی با خودش آورد و گفت:"اون ها رو از گلدونا در بیار و بریز دور،عوضش اینا رو بکار.به هر حال گل شمعدونی تو زمستون زیاد دووم نمی آورد".تو دلم داشتم فوشش می دادم.می خوستم بگم:"تو چی می فهمی از گلهای شمعدونیی که سر تا سر تابستون که منتظر جواب دانشگاهم بودم و زندگیم رو هوا بود و از بلا تکلیفی داشتم دق می کردم تنها رفیق شبهای بی خوابی من بوند.تو نمی دونی که این گلها که همین جوری ولشون کردی و رفتی رو چقدر لوس کرده بودم.حتی اگه یه شب قبل از خواب تک تکشون رو نمی بوسیدم، ازم دلخور می شدند و فرداش باید کلی نازشون رو می کشیدم تا باز بخندن.حالا تو راحت میگی بکنشون بندازشون دور؟!"حقا که آدمهای مصرفیی هستید.یک روز تو رو هم میندازم دور ببینم خوشت میاد
دو سه روز بعد تو یه تعطیلی آخر هفته وقت کردم که گلهای جدید بکارم.اما مگه از ریشه کشیدن گلهای شمعدونی خشک شده ام راحت بود؟!از تو خاک که میکشیدمشون بیرون انگار چنگ میانداختند تو گوشت بدنم و یک تیکه از گوشتم رو میگرفتند و میکشیدند بیرون.کشیده شدن و جدا شدن ریشه از خاکی که مدتهاست توش بودن درد داشت.انگار جلو چشمم گوشت بدنم بود که ریشه ریشه میشد.پاره پاره می شد
لای گلهام یکی بود که با پر رویی تمام بعد از یک ماه بی آبی یه کم زنده بود.پیش خودم گفتم:عمراااا بشه نجاتش داد.اما دلم هم نیومد بندازمش قاطی آشغالها.گلهای زمستونی کنار هم چیده شدن تو گلدونهای لب بالکن و تکه ای از بدن من هم افتاده بود کنار بالکن.با نا امیدی تو یه گلدون پلاستیکی کاشتمش و بهش قول دادم تو اولین فرصت براش یه گلدون خوب بخرم.انگار همین یه جمله من واسش بس بود که تا امروز بجنگه برای زنده موندن.امروز سه تا برگ سبز ،سبز عید، نوک شاخه کج به ظاهر خشکیدش در اومده بود
دنیا پر از بدی است و من شمعدانی تماشا میکنم.روی زمین ملیونها گرسنه است.کاش نبود.ولی وجود گرسنگی شمعدانی را شدید تر می کند و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد.فاجعه آن طرف سکه است.بذار همان طرف بماند. بیا ما در تاریکی از روشنی حرف بزنیم

گزارش بی صدا

ساعت حدود هفت شب بود. بعد از یه امتحان چهار ساعته تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه اول یه سوپ آماده واسه خودم درست کردم و از سرمای بی سابقه امسال زمستون خودمو پیچیدم لای یه پتو و با سوپم ولو شدم جلو تلوزیون تا تنها سریالی که الان حدود یک ساله دنبالش میکنم(که یه جورایی سر کارم)شروع شه. سریال ساعت هفت و ربع شروع میشه.گفتم این یه رب رو صدای تلوزیون رو قطع می کنم و یه آهنگ آروم گوش میدم.اما همین طوری بی صدا داشتم برنامه ای رو که همیشه قبل از این سریاله نشون میده میدیدم.یه دختر خانمی رو نشون میداد که کاپوت ماشین رو زده بود بالا( مثلا ماشینش خراب شده)و تو سرما هی داره دستاشو"ها" میکنه .در واقع دوربین مخفی بود و می خواستند ببینند اگه یه خانم گوشه خیابون ماشینش خراب بشه آیا کسی کمکش میکنه؟دختر خانم خیلی ساده بود.بدون آرایش،با شلوار لی،کفش های کتونی و کاپشن بلند تا زیر زانو.خیابون نسبتا پر رفت و آمد بود و در دقیقه حد اقل یک نفر(پیاده)از کنار دختر خانم رد میشد.جالب اینکه در طول مدت یک ساعت و نیم(اینطور که زمان پایین صفحه نشون میداد)فقط یک آقا حاظر شد به طرف دختر خانم بیاد و ببینه که میتونه کمکی بکنه یا نه.تازه اونم بعد از اینکه خود دختر خانم از آقا خواهش کرد(قبلش هم تکو توک از عابرهای پیاده خواهش میکرد اما همه یه بهانه ای آوردند و رد شدند).تا اینجا فکر کردم این گزارش می خواد بگه آقایون،خانم ها رو مثل خودشون میدونند و یا آقایون آلمانی از تکنیک ماشین چیزی سر در نمیارن.اما بعد همون دختر خانم لباسشو عوض کرد و همون جا با ماشین به اصطلاح خرابش منتظر کمک شد.این بارکمی آرایش داشت و یک دامن خیلی کوتاه پوشیده بود با یه چکمه پاشنه ده سانتی سفید بلند نوک تیز و یه کاپشن کوتاه که کمی هم جلوش باز بود (هی!یه همچین لباسی اینجا خیلی غیر معمول نیستااااااا) بعد
بقیه شو نمیگم که آقایون زیاد خجالت نکشن
اولش یه کم باز اون حس ها و فکر های بد نسبت به آقایون اومد سراغم.اما بعد یاد مرد های معروف هم وطنم افتادم که تو مانتو گشاد و روسری سه متری که هیکل آدمو بی قواره تر از اونی که هست نشون میده هم حرمت هیچ چیز رو نگه نمی دارن و قربونشون برم همه چیز رو حق خودشون می دونن.اینجا حد اقل یه کم تکلیف معلومه.هر چند که مرد ها همه سر و ته یه.......سوتفاهم هم بشه زیاد برام مهم نیست

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۴

بارون؟عادی؟


روزای اولی که اومده بودم اینجا و طبق معمول بارون که میومد ذوق می کردم، یکی بهم گفت:"اوووووووه!حالا انقدر بارون ببینی که خسته شی بعد بگی کجایی آفتاب ظهر تابستون تهران" نمی دونم اون الان کجاس وگرنه یه زبون درازی بهش می کردم و می گفتم : بارون و دوست دارم هنوز....بارون واسه من هیچ وقت واسه من عادی نمیشه

بارون




بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن

گاه دانش، نه دانشگاه

چند ماه پیش که هیجان زندگیم خلاصه شده بود تو یه اتاق زیر پله های ساختمونمون تو دانشگاه و آرزوم شده بود اینکه تو چشمای خاکستریش زل بزنم و بهش بگم:" از همون روز اول که نشسته بودی تو پنجره سالن دوهزار و شکلات مارس می خوردی ازت خوشم اومد."و چقدر واسه خودم خیالها بافتم....از تو گاست بووک رشته مون یکی آدرس امیلمو ور داشت و جرات کرد واسه کسی که نوشته هاش عجیبه و معلوم نیست واسه کی می نویسه و اصلا چرا خودشو معرفی نمی کنه، ایمیل بفرسته.یه کم از طریق ایمیل باهم آشنا شدیم تا بلاخره جرات کرد که باهام قرار بزاره.تو کافه رستوران عربی جلو دانشگاه همدیگر رو دیدیم.یه دختر افغانی بود.اول فکر کردم می خواد منو بشناسه و کمکم کنه اونی رو که واسش ایجوری دارم می نویسم و می نویسم و به قول معروف خودمو به در و دیوار میزنم بلکه بفهمه منظورم کیه،رو به دست بیارم.اول مکالمه همش حرف از من بود و اینکه چقدر جرات دارم و با اینکه دخترم و تو ایران بزرگ شدم احساسمو نشون میدمو واسه چیزی که می خوام می جنگم. این احساس خوب که یک دوست دختر خوب پیدا کردم که نگرانمه، فقط نیم ساعت طول کشید.فهمیدم که اصلا دانشجوی دانشگاه ما نیست و گاست بووک رو فقط می خونه چون دو ساله که عاشق یه پسره شده که هم رشته ای منه و گاهی تو گاست بووک مینویسه و عکساش هم تو عکس های پارتی ها هست.و تو این دو سال هیچ اقدامی نکرده.و حالا که من می فهممش باید کمکش کنم که بفهمه ترم چنده تا اون بتونه بره تو بعضی کلاساش شرکت کنه و بلکه انجوری یه کم بهش نزدیک شه
فقط نیم ساعت.باز دم خدا گرم که گاه گاهی از این حال های نیم ساعته به ما میده
وقتی راجع به نوشته های من و اینکه دیگران اصلا نمی فهمن من چی میگم و جواب های بی سر و ته برام می نویسن حرف می زدیم،یه حرف جالب بهم زدآزاده!اینجا آلمانه!آدم اجازه نداره متفاوت باشه

استفاده ابزاری


تو کلاس رفع اشکال ریاضی دانشجویی که واسه رفع اشکال اومده بود شلوار راه راه رنگارنگی پوشیده بود.به دوستم گفتم

این دیگه چیه این پوشیده.اینکه ما داریم رشته طراحی مد می خونیم .دلیل نمی شه که هر چیزی بپوشیم-
خوب خودت جواب خودتو دادی که.رشتمون توجیح خوبیه برای اینکه هر چیزی بپوشیم.حالا زیاد هم بد نیستاااااااا-
بعد خودش با یه شیطنت خواص غیبت های زنانه خندید
به هر حال من هیچ وقت یه همچین چیزی نمی پوشم-
هیچ وقت نگو هیچ وقت.شاید مجبور شی-
عمررررررن.این شلوار؟! عمرررررررن-
اوووووووم....مثلا اگه تو یه سیرک یه کار خوب با یه حقوق خوب بهت پیشنهاد کنن چی-
یه کم فکر کردم و یه لبخند زدم به نشانه تسلیم شدن
دیدی!هیچ وقت نگو هیچ وقت-
................................................................
خدا رو شکر که به من یه همچین شغلی هیچ وقت پیشنهاد منیشه.چون من یه کم چاقم. واسه این کارها زن باید لاغر باشه
بعد یاد فیلم هایی افتادم که قبلا از سیرک های آلمان داشتم.زن ها...هر چی فکر کردم یادم نیومد که تو سیرکی زنی رو با یه همچین لباسی دیده باشم
اصلا زنها که نباید/اجازه ندارن لباس پوشیده بپوشن.زن باید لاغر باشه و لباسش تا جایی که میشه پارچه کم مصرف کرده باشه
ای خدا بگم چی کارتون کنه ای مردها! که همه قانون ها(باید-نبایدها) رو شما گذاشتین