سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۵

ساده مهمان

از تنهایی اسباب کشی کردن،سرما خوردگی،سوختگی حاصل از بی تجربگی در اتو کردن،گم شدن جزوه ها سه هفته قبل از امتحان،یک گوشه خلوت تو دنیا برای گریه تنهایی پیدا نکردن و دل تنگ شدن های کودکانه برای ایران که بگذریم،جای همه شما که دوستتان دارم خالی،امروز سفره غذا را در بالکن پهن کردم و مهمانهای من گنجشکهایی بودند که به ته مانده بشقاب های ما هم راضی ا ند.و گلهای لبه بالکن،که فقط کمی آب می خواهند
چرا ما اینقدر راحت فراموش می کنیم

تب


تب که داری انگار سقف تا جلو دماغت پایین میاید.پتو به سنگینی بتون می شود.گاهی سرت کف اتاق روی زمین است.گاهی سر هر ده انگشت دستت سوزن فرو می کنند و گاهی از نوگ انگشت های پات بنفشه یرویه.گاه گاهی صدای زنگی می شنوی.تلفن است یا زنگ در،زیاد مهم نیست.سعی می کنی بخوابی و فقط برای خوردن قرص ها بیدار شوی.چون شنیده ایم اگر خوب بخوابیم،زودتر خوب می شویم.حتما خواب که هستی زلزله ای هم میاید.چون بیدار که شدی هیچ چیز سر جایش نیست.فصل ها را گم می کنی.شنیده ای که آخر بهار است اما دلت شومینه هیزم سوز می خواهد.کتابهای روی میز کنار تخت،مثل آجرها روی هم چیده شده اند.وقت داری،به اندازه همه ساعتهای دنیا که به هر چیز می خواهی فکر کنی.از عشق های ممنوع گرفته تا دستور پخت لوبیا پلو با سالاد شیرازی.به تولدت که نزدیک است.به کسانی که می دانی فراموش می کنند تولدت را تبریک بگویند.وباران که با خشم می کوبد به تنها پنجره اتاق. راستی باران از کدام طرف پنجره اینطور بی امان می بارد؟راستی چند روز است که خوابیدم؟چند روز است که دانشگاه نرفته ام؟پس کجا هستند این بچه هایی که اگه دو تا زنگ تفریح پشت سر هم خبری ازت نشود،زنگ تفریح سوم تیکه میاندازند که حتما با کاپشن قرمزی رفتی هوا خوری.کنترل رادیو کجاست؟امروز چند شنبه است؟پانسمان پایم را باید عوض کنم.با من والس می رقصی؟من خوب می رقصم...خوب می رقصم.تا صبح با تو می رقصم تا هر دو پاهام تاول بزنه.بیا باهم برقصیم
....................................................................................
پ.ن .:تمام این چند روز قشنگ ترین تکیه آسمان را دوخته بودند جلو پنجره اتاق من.بازی ابر و نور

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

خانه جدید


یک روز بدون مبایل توی شهر
تلفن که زنگ نمی خورد.چرا با خودم الکی اینور اونور ببرمش.چرا یک روز تمام توی یک خونه خالی بشینم منتظر یک تلفن
صبح ها کلاس های دانشگاه رو یکی در میون می رم.لباسهام هنوز تو چمدانند و تا وقتی کمد لباسها را نیارم خانه جدید نمی تونم چمدانها را باز کنم.یک هفته ای می شود که این دامن مشکی،جوراب شلواری مشکی،کنونی مشکی و کت یشمیم رو می پوشم.از جزوه های درسیم خیلی دورم.حتی نمی دانم بعضی هاشان را توی کدام جعبه بسته ام ازروزها و شبها جا میمونم.از خانه جدید تا اولین ایستگاه مترو ده دقیقه پیاده راه است شبها دیر میام خونه و کسی نگرانم نمی شود
هم خانه ایم را تا حالا دو بار دیده ام.فقط میدانم مثل خودم عاشق کارت پستال است.به دیوارهای حمام و کابینت های آشپزخانه کارت پستالهایی چسبانده که که ویشان جمله های جالب/قشنگی نوشته شده.یکی از کارتها رو خیلی دوست دارم.روش نوشته
فاصله"خیلی زود" و "خیلی دیر" گاهی کمتر از یک ثانیه است
این کارت را جلو ظرف شویی چسبانده
خانه جدید بالکن ندارد.اما پنجره قدی دارد که می شود روی نرده جلو آن گلدانهای بالکن را آویزان کنم
ظرفهای آشپزخانه را هنوز نبرده ام و مجبوم از ظرف های لنگه به لنگه هم خانه ایم استفاده کنم
در خانه جدید تلوزیون و کامپوتر ندارم.خانه بدون کامپوتر و تلوزیون آدم را آروم و باهوش میکند.فقط ضبط قدیمی ام را آورده ام.خانه که می آیم رادیو گوش می کنم
کتاب می خوانم اما عادت کتاب خواندن را فراموش کرده ام.کتاب ها جالبند ما من زود خسته می شوم.هنوز کار مناسبی پیدا نکرده ام.زمان زیادی داشتن کلافه ام می کند.عادت به این همه وقت داشتن ندارم.بلد نیستم باهاش چی کار کنم.بیشتر وقت تلف می کنم.حجم زیاد کار در زمان کم من را پرانرژی می کند.درس نمی خوانم.کار نمی کنم.کتاب نمی خوانم.ورزش نمی کنم و همه اینها من را کلافه تر می کند.توی سرم هزار تا موضوع که بهم هیچ ربطی ندارند چرخ می زنند و فکر کردن به آنها فقط انرژی ام را می گیرد.تو کتاب"یک دقیقه برای خودم"خواندم
هرگز به جایی که نمی خواهی به آنجا بروی نگاه نکن
وقتی این فکر ها بهم حمله می کنند،این جمله را برای خودم تکرار می کنم.اما زیاد اثری ندارد
از نوشته های وبلاگهای دوستام دورم.از زندگی دورم.شاید باید کمی بدوم.یا دوچرخه سواری کنم.ورزش همیشه باعث می ود کلم نفس بکشه
یک هفته است که یک ریز باران میاید.توی روز های جدید معلقم.اما چه سنگین

دیسکو ایرانی


چند شب پیش دیسکوی ایرانی بود
شیدا خیلی مست بود.طوری که موقع رقص چندبار نزدیک بود زمین بخورد.و چه راحت و سبک تمام شب شاد بود.مهم نبود کجاست.با کی می رقصد.چطور می رقصد.فکر تعطیل بود.دنیا تعطیل بود
من قطره ای ننوشیده بودم.به گروهی که می خواستند بنوشند قول داده بودم بعد از دیسکو با ماشین می برمشان خانه.راضی بودم.زندگیم هیچ وقت مثل الان خالی از دوست و پر از مشکل نبوده،اما از هوشیاری خودم راضی بودم.کمتر از بقیه نرقصیدم.کمتر از بقیه نخندیدم. تمام رفتار دوستانم قابل توجیه بود.همه جرات میکردنند و هر حرفی می زدند و هر حرکتی می کردندو هیچ کس نمی گفت بی ادبند.و من باید مواظب می بودم که هر حرفی نزنم و هر حرکتی نکنم.جرم من هوشیاری من بود.اما این مردم همیشه دلیلی برای محکوم کردن من پیدا می کنند.و من هم عادت ندارم نگران حرف مردم باشم
دم صبح با نوا آشنا شدم.فوتبالیسته و خیلی خوب می رقصه.چهار سال تو یه گروه رقص می رقصیده.گوشه ای کنار بار ایستاده بود و نوشابه می نوشید.من و شیدا جلوش می رقصیدیم.از نوشابه اش به ما تعارف کرد.نوشیدیم.شیدا روی پاش بند نبود.تکیه داد به صندلی جلو بار و با نگاهش دنبال دوست پسرش می گشت.گفتم،دست شوییه.الان میاد
نوا دستش را به طرف من دراز کرد و اجازه رقص گرفت.شک کردم که ایرانی باشد.مردهای ایرانی خیلی دریده تر از این حرف ها هستند.حرف نزدم.آهنگ ریتم سالسا داشت.با چند قدم فهمیدم سالسا بلده.پرسیدم تو حتما سالسا بلدی.به آلمانی گفت:تو خیلی زیبایی
پرسیدم ایرانی نیستی
نه-
پس از کجایی؟ترکی؟-
اگه درست حدس نزده بودی میگفتم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم-
مردهای ایتالیایی و اسپانیایی ها هم کمتر از ترک ها بد نیستند-
با شیطنت خاصی خندید
پرسید:تو ضد مرد هایی
نه!اما تجربه های بدی داشتم.و مرد هایی که تو دیسکو دنبال-
رابطه می گردند رو خوب می شناسم
حرفت رو قبول دارم.مردها خوکند-
و من ثابت کردم که زنها هم گاهی می تونند خوک باشند

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵

آخرین شب نشینی های خانه قدیمی


راست یه پیرزن تنها،چپ یه پیرزن تنها

دیوار بین بالکن های دو همسایه رو به روی من فقط باعث شده رنگ شمعدانی های جلو پنجره شان متفاوت باشد
حتی شاید تا امروز همدیگر را ندیده باشند.زندگی شان از بالکن من دیدنی تره.اینجایی ها خیلی دیوار دوست دارند.همیشه دقیق مشخص می کنند که کجا تا کجا مال آنهاست.و تنها چشمهای همسایه هاست که اجازه عبور از این دیوارهای کوتاه را دارداما از همه این دیوار کشی ها که بگذریم،همسایه من پیر مرد هفتاد ساله مهربانیست که من رو گاه گاهی به صرف چای دعوت می کند.و با اینکه هیچ شبیه پدربزرگ های من نیست،من دوست دارم یک بار هم که شده "بابایی" صداش کنم.ساعتها با هم می نشینیم.تو قوری و استکانهای پنجاه ساله اش چای اعلای انگلیسی می نوشیم.و از الیزابت و پانکها صحبت می کنیم.و گاهی از سیاست.و گاهی غیبت همسایه ها رو می کنیم.و عکسهای قدیمی شهر دوسلدرف که بسته بسته از ته کمد بیرون کشیده میشن.و من خودم رو تو عکس ها با لباسهای هفتاد سال پیش تصور می کنم.با سبدی در دست لای بازار محلی-که سالهاست نیست-تخم مرغ و نان محلی می خرم.و عاشق پسری می شوم که اسب کالسکه مردی سر شناسی را قشو می کند و کیسه های سیب زمینی را جا به جا می کند

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

بی دلیل


امروز رفته بودم خرید مواد غذایی.موقع حساب کردن دم صندوق،خانمی به همه مشتری ها یک شاخه گل رز می داد.اول فکر کردم تبلیغ است.اما هر چی نگاه کردم ندیدم اون خانم چیز دیگری هم همراه گل به مشتری ها بدهد.مثل کاغذی...عطری...کاندومی...شکلاتی...اما خوب پس چرا اونجا ایستاده بود و به همه گل میداد؟گفتم حتما از پرسنال فروشگاه و این گل ها تبلیغیست برای فروشگاه.اما شک داشتم چون همه پرسنال لباس مخصوص تنشان بود و اسمشان با آرم فروشگاه روی لباسشان نوشته شده بود
کنجکاوی مثل همیشه انگولکم می کرد.دم صندوق از خانم صندوقدار پرسیدم: این گلها تبلیغ مغازه است
نه!این خانم از ما نیست.از صبح اینجا بین مردم گل پخش می کنه-
گیج شده بودم.آخه مگه میشه؟تو آلمان؟آلمانی ها که از یک سنت نمی گذرند؟وسایلم را جمع کردم اما از فروشگاه بیرون نیامدم.همینطور به خانمی که با لبخند قشنگ روی صورتش ،به مردم گل می داد نگاه می کردم.و مردم.که اول گل را با تعجب می گرفتند و اول فکر می کردند حالا باید حرف های تکراری تبلیغاتی را گوش کنند.ولی بعد که می فهمیدند اون خانم چیزی جز اون لبخند قشنگش برای بخشیدن نداره ،لبخند می زدند،تشکر می کردند و می رفتند.و اون خانم می گفت:روز خوبی داشته باشید
کلافه شده بودم.معنی این کار رو نمی فهمیدم.رفتم جلو و پرسیدم:این گل ها برای چیه
گل دادن دلیل خاصی می خواد؟-
اووووم!خوب...تبلیغی...یاد روز/شخص خاصی...-
خوب حالا که شما حتما دلیل خاصی می خواهی،باشه!چون امروز شنبه اس-
خوب شنبه باشه.امروز چه خبره مگه؟-
هیچی!امروز یک شنبه عادیه و الان هم ساعت یازده صبحه-
خانم محترم!شما دقیقا منظور من رو می فهمید.و خوب می دانید که-
من منظور شما رو نمی فهمم .می شه کمی ساده تر/عامیانه تر توضیح بدید
امروز شنبه اس و الان هم ساعت یازده صبحه, ساده نیست؟-
دلم می خواست از دستش سرم رو بکوبم به دیوار.از صورتم فهمید که کلافه شده ام.و دست بردار هم نیستم.گفت
لبخند بزن-
شما من رو گیج و عصبانی کردید.چه جوری لبخند بزنم-
بی خود عصبانی شدی.بخند!خیلی راحته.بخند-
لبخند زدم
زندگی به همین سادگیست.الکی سختش نکن!الکی به دنبال بررسی کردن-
و دلیل های خاص نگرد.زندگی رو بپذیر .همینطور ساده که هست
گل دادان را انتخاب کردم ،چون کسی که گل می گیرد حس میکنه"مورد توجه (ه)/دوست داشته میشه".به دلیل این احساس قشنگ لبخند می زنه.چرا وقتی می تونیم به این راحتی یکی از حس های خوب زندگی/زنده بودن رو در کسی بیدار کنیم،ای کار رو نمی کنیم
کم آورده بودم.به خاطر سوالهای مسخره ام خجالت می کشیدم.حرفی هم نداشتم.دست کردم تو ساک خریدم.یک سیب سبز در آوردم و دادم به خانمه
ازم گرفت و لبخند زد.بی حرفی به طرف در فروشگاه رفتم.از در که داشتم خارج می شدم برگشتم به خانمه نگاه کردم که سیب می خورد،لبخند می زد و گل پخش می کرد
یاد شعر"ساده رنگ" سهراب افتادم.بلند صدا کردم:خانم!خانم محترم
رو به من کرد
بلند گفتم
زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست-
دقیقا-
روز خوبی داشته باشید-

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

یادت به خیر،بازیهای کودکانه


یادش به خیر!بازی ...بازی...بازی
از بچگی تا بچگی بازی
از آن روزها... حکم و دوچرخه سواری ویلای شمال گرفته تا این چند روز پیش ها...ماشین بازی،وبلاگ بازی
همبازی من،مثل خودم عاشق بازی بود.با این تفاوت که من بازیهای هیجان دار و ترسناک دوست دارم و اون بازی های آروم
از اون روز ها خیلی دور شدیم.از این چند روز پیش هم خیلی زود،خیلی دور می شیم
هم بازی من بزرگ شده.حوصله شیطنت ها و بالا و پایین پریدن های من رو نداره
من کی می خوام بزرگ شم؟اصلا می خوام؟اصلا تو چرا بزرگ شدی که من تنها بمونم؟نگفتی لای این نوشته های وبلاگ نویسها دلم هوای نوشته های مبهمت رو می کنه؟فکر نکردی اگه بری من دیگه با کی بازی کنم
اگر می دونستم رفیق نیمه راهی،از همون بچگی باهات دوست نمی شدم
اصلا باهات بازی نمی کردم.از اسباب بازی هایم هم بهت نمی دادم
راستی حالا که بزرگ شدی،چرا قاطی کردی؟شایدم اول قاطی کردی بعد بزرگ شدی
خلاصه که من با همبازیی که بد اخلاقه و حوصله بازی نداره بازی نمی کنم.برو ته صف!مثل آدرس بلاگت که رفته ته لیست وبلاگ هایی که می خونم
هر وقت اخلاقت خوب شد،اخمهای بی دلیلت رو باز کردی و باز خندیدی و گذاشتی ما هم بخندیم،باز بیا سر صف.همون جا که نیلوفر وایساده.همون نیلوفری که وقتی نوشته هاشو برات می نوشتم می گفتی:آزاده ننویس!یه جوری می شم.حالم گرفته میشه
من برای اینکه حالت گرفته نشه خودم تنهایی می خوندم.تنهایی براش نگران می شدم.تنهایی از خوشحالیش خوشحال می شدم
راستی چرا همان روز نفهمیدم رفیق نیمه راهی؟چرا من انقدر ساده م؟چرا نفهمیدم که با من دوست شدی فقط به خاطر... نکنه وقتی می گفتم:"یادت میاد بچه بودیم...." الکی می خندیدی و می گفتی"آره...یادش به خیر!"من چقدر ساده بودم
من احمق هنوز دلم برای ساده کودکانه ات تنگه و دنبال یار می گردم که حکم بازی کنم
..........
پ.ن:هر وقت خواستید این جور دوستاتون رو بشناسید وبلاگشون رو بخونید.تا وقتی می تونید بخندونیدشون حالشون خوبه و وبلاگشون تند تند آپ می شه.بعد که اخمو و بد اخلاق میشن و شما رو از زندگیشون میندازن بیرون وبلاگشون کم پست میشه.و اونی که گاه گاهی هم می نویسند تمام سعی شان را می کنند که از نوشته شان اینطور برداشت شود که حالشان بدون شما خیلی هم خوب است و اصلا راجع به شما فکر نمی کنند و نمی نویسند

تازه بهار


دل قاب چوبی پنجره،عجیب هوای طراوت دارد
دوباره بهار شده
دوباره خاک می خرم.گل می خرم.شمعدانی
بارانهای بهار به تن فرسوده پنجره می زند
به غنچه های نیمه باز شمعدانی
و من از این سوی پنجره به تماشای نفس می نشینم
و گاهی از آن سو

دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۵

گرمای کلافه کننده



همین کم بود تو یکی دمپایی لای انگشتی بپوشی.خیلی محکم راه می رفتی!حالا از ته حیاط که میای از خش خش دمپاییات که موقع راه رفتن می کشی زمین باید مو به تنم سیخ شه.من صدای قدم ها تو خوب می شناسم
حیف اون چشای خوشرنگ نیست پشت عینک آفتابی قایمشون میکنی؟دلم برای خاکستری نگات تنگ شده
ظهر،دمپاییاشو در آورد و کف پاهاشو گذاشت رو آسفالت داغ.یه لحظه نزدیک بود احمق بشم و برم بهش بگم:من هم با حسهای کف پاهام زندگی میکنم

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵

اسباب کشی


از وقتی اومدم اینجا این هفتمین اسباب کشیمه.اسباب کشی هام هم همش پره از خاطره های تنهاییام که با این یه وجب قدم این اسباب ها رو این ور اون ور می کشیدم.البته تو هر اسباب کشی کسانی هم بودند که واقعا با دوستی های بی توقع شون کمکم کردند.مژگان و بابک و اصلان و خوان تو برلین.و احسان و عمو مسعودم تو بخوم.و این اسباب کشی آخری وسط زمستون که مامان هم بود.اینبار هم کمتر از همیشه،اما هنوز یه دوستهای نصفه نیمه ای هستند که قول کمک کردن دادن.حالا کی پیداشون میشه،خدا میدونه
دو روزه دارم وسایلامو از ته کمد ها و قفسه ها می کشم بیرون و می چپونم تو این کارتن ها و چمدانها
یاد چند ماه پیش افتادم که نیلوفر به خاطر اسباب کشیش گم شده بود.چقدر دلم می خواست پیشش بودم و با هم جعبه می بستیم و گل می کشیدیم
.............
در حاشیه
از تو جیب یه چمدون کلی مجله باربی کشیدم بیرون و یه کیف پول قدیمی با لگو نقشه قدیمی که دگمه ش افتاده.و تو جیبش یه کارت بیمه،یه کارت واکسیناسیون ،یه کارت تلفن پنج مارکی، و دو تا کارت ویزیت دکتر عسکری بود. دو تا صد تومانی و یک دویست تومانی کهنه.چقدر دلم برای سادگی هات تنگ شده آرزوی گلم.ای کاش بودی.گاهی بد جور بوی خواهری تو زندگیم کم میشه
از ته یه چمدان دیگه یه کیف چرم قهوه ای و یه دست گرم کن میاد بیرون و منو میبره وسط روز های سرد دسامبر که با مامان لای دکه های بازار کریسمس قدم می زدیم.بوی سوسیس و شراب داغ. و نرمی دست کش های مامان.و لپ های ناز گل انداختش
و رادیو موجی سونی و بابا که دنبال موج رادیو آمریکا می گشت.و بوی قلیان و خر خر رادیو
من اینجا لای این کارتن ها چی کار می کنم؟دنبال چی می گردم؟این کارتن های سنگین رو تنهایی بلند میکنم و این ور اون ور می کشم که بگم چی؟بگم من خیلی قویم؟خیلی پوستم کلفته؟این منم!همه ببینید چقدر قویم!من می تونم
درد هاشو هم همش میندازم گردن روزگار و می خونم

خسته شدم از بد این سرگذشت
غم نمی خوام اشک من از حد گذشت

تو خیلی احمقی


اصلا مهم نیست که خونه ریخته به هم و کارتن های اسباب کشی رو هنوز نبستم.مهم نیست که ساعت یازده شبه.یه پاچه شلوارم رو میزنم بالا،هد فونو میذارم گوشم.دینام رو چرخ ها رو میدم پایین.میرم از خونه بیرون.تو این خونه که کسی منتظر من نیست
آهنگ های اسکوتر خوب رو اعصابه.اما من اینجوری می خوام.حوصله پا زدن ندارم.نمیدونم چرا همش فقط تا یک متری جلو چرخ رو نگاه می کنم
شاید بهتر بود خونه می موندم.شاید بهتر باشه دوچرخه رو یه جا ببندم و با مترو برگردم
کجا برگردم؟بر گردم به چهار دیواری که هر روز شاهد حماقت های منه؟آدم که از عصر تا شب تو یه اتاق خودشو حبس کنه و با اینکه میدونه احتمال اومدنش یک درصد هم نیست،هی بشینه انتظار بکشه ،خوب مغزش تعطیل هم نباشه،تعطیل میشه
تازه بعد از چهار-پنج روز که بی خبر غیب شده،وقتی بالاخره لطف میکنه و رخ می نمایه میگه:""آزی تو خیلی خری.خیلی احمقی.بد نیست گاهی یه کم فکر کنی"من قبول دارم عزیزم
میرم پیش یکی از آشناهای قدیمی.میگه
این چه قیافه ایه بابا.بعد از مدتها اومدی پیش ما،غم باده ها تو-
آوردی؟بیا یه آب جو بخور.چهار تا سیگار بکش خوب میشی
این هم آب جو و سیگار.پس چرا مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
...
تو که از زندگی من خبر نداری.تو که منو هنوز نشناختی،چه جوری اینطور راحت نظر میدی؟نمی گم نظر نده.اما نظر هم میدی،به عنوان یه آدم خنثی نظر بده.نه اینکه بخوای از طریق من حال کسی رو بگیری
راست میگه.احمقم.بی شعورم که به هر کسی اجازه میدم تو زندگیم راحت نگاه کنه و نظر بده
میگه

من اگه بی شعورم،اما عقلم یه کم کار میکنه.تو هم بد نیست گاهی از مغزت استفاده کنی.چرا میزاری ازت سو استفاده کنن؟چرا دورو وریات فقط وقتی یه گندی میزنن سراغتو می گیرن،که بری ماله کشی؟تا کی می خوای کولی بدی؟یه کم واسه خودت ارزش بزار
...
عزیز من!شاید حرفات خیلی جاهای زندگیم صدق کنه.اما اینجا...اشتباه می کنی
...
نکنه حق داره؟نمی خوام به حماقت هام فکر کنم.می خوام اسکوتر گوش کنم و تا خونه رو ده دقیقه ای برم
...............................................................
پ.ن.:سوتفاهم نشه لطفا.مخاطب پست کسیه که تا حالا هیچ وقت به اینجا سر نزده.حالا حالا هم سر نمی زنه.خوب آخه نوشته های من همه یک جوره و حوصله شو سر می برهمن هم که احمقم

امید پاره شده


دیروز که داشتم یه کم وسایلم رو برای اسباب کشی جمع و جور می کردم از ته جعبه خرت و پرتام یه گردن بند با مهره های سبز کشیدم بیرون و پرتاب شدم وسط روزهای دو ما پیش
همون شب که ساعت سه و نیم شب موبایلم زنگ خورد و من صبحش بهشت زهرا بودم.و شایدم شبش
بعد از سه بار زنگ خوردن تلفن جرات کردم و گوشی رو برداشتم.چیزی نمی گفتم.حرفی نبود.چهار تا بد و بیراه و گله و فوش های محترمانه شنیدم و گردنبندم پاره شد
گوشی رو گذاشت
حال هر سه ما گرفته شده بود.فرشته کوچولو از روی زمین مهره های گردنبند من رو جمع می کرد و دنبال ره حل می گشت
آهنگ و عوض کردم
حالا که چی.غمباده گرفتید.گندیه که خودم زدم.یه تلفن که نباید بتونه شب ما رو خراب کنه.اصلا خاموشش میکنم
هر چند همه می دانستیم تلفن دیگه زنگ نمی خوره.ساعت یک ربع به چهار صبحه.و همه خوابن
بزارید براتون بخونم.پژمان!آهنگ منو میزاری

چو اسیر دام تو ام رام تو ام...ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم
...
و یک ساعت بعد،همه خواب بودند
من به گردنبند پاره شده ام خیزه شده بودم و آروم آروم زمزمه می کردم
...
بی گناهم...بده پناهم...کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی...ای ساییه لطفت به سرم


بر و بچه های دانشگاه

کمتر از دو ماه دیگه امتحانا شروع میشه و من به جای اینکه خودم رو تو کتابخونه زندانی کنم،میام می شینم وسط حیاط.عینک آفتابی گنده رو میزنم و بهار تماشا می کنم و برای اینکه خودم رو جدی و مشغول نشون بدم جزوه ها رو ورق می زنم
زنگ تفریح ها هم که با این بچه ایرانیا معرکه می گیریم اینجوری دوست صمیمیم رو هم نمی بینم.بهتر....هنوز ازش دلخورم
احسان بچه باحالیه.خوش تیپ و خوش قیافس.یه کم بچه اس و این روزا نگران امتحان ریاضی دو،چون اگه این بار-برای سومین بار- بیافته،اخراج میشه.میگه:من ریاضی نمی فهمم
خوب بگو بچه یه کم کمتر سبزی بکش،بزار مغزت کار کنه
امیر اینجا بزرگ شده و گاهی تو حرف زدن منو گیج میکنه.من ترجیح میدم باهاش آلمانی حرف بزنم تا اینکه بعد از هر جمله پنج کلمه ای فارسی مجبور باشم معنی سه تا کلمه هاش رو براش توضیح بدم.اما فارسی حرف زدنش با نمکه
شیدا تازه اومده اینجا و هنوز نمی دونه کتابخونه دانشگاه کجاست.به انگلیسی درس می خونه و خیلی سعی میکنه بگه خیلی روشن فکره
پویان رو کامبیز صدا می کنم.چون از اسم های سوسولی خیلی بدش میاد.اونم به من میگه شهلا.میگه عاشق ایران و دختر ایرونیه.اما نمی دونم چرا اشتباهی دوست دخترش ترک شده.زنگ تفریح ها من منشم لیلا اون میشه صمد.اما بیشتر ناصر ملک مطیعیه
بهنام رو هیچ وقت خندون ندیدم.همیشه اعصابش از همه خورده
لنا از ازبکستان میاد.دوتا بچه داره.شوهرش آلمانیه و بیست ساله اینجاست.اما وقتی حرف می زنه یکی باید واسه من ترجمه کنه
آیزون ترکه .اینجا بزرگ شده.همیشه می خنده و خیلی سعی می کنه با من بیشتر دوست بشه.اما هنوز عروسک به کیفش میبنده.من حرفی برای گفتن باهاش ندارم
سوزی آلمانیه.زیاد نمیشناسمش.سر کلاس ردیفای آخر میشینه وتمام وقت داره مجله مد ورق میزنه
از ژیویله چیزی ندارم که بگم جز اینکه همچنان دیر وقت میاد خونه و نمیزاره من بخوابم
چند روز پیش تو حیاط بودیم یکهو دیدم فرشته کوچولوی من داره از ناهار خوری میاد.به همزاد اعتقاد دارید؟من اعتقاد پیدا کردم
هوا گرم شده این کاپشن قرمزی دیگه کاپشنشو نمی پوشه.اما تمام طول این هفته یه تی شرت سبز تنش بود. عشق میکنه که بیاد بالای حیاط وایسه یه عینک آفتابی قدیمی بزنه و دخترارو دید بزنه...و خوب دل منو ببره

یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۵

تند تند خبر عروسی میاد

چه حس جالبیه وقتی می بینی دوست پسر های قبلیت یکی یکی ازدواج میکنن
همون هایی که یه روز ادعا میکردن نفسشونی...تنها زنی هستی که میتونی خوشبختشون کنی...همونی هستی که اگه بری می میرن
راستی چرا وقتی رفتم نمردید؟راستی چه جوری دارین نفس می کشین؟من که مجبورتون نکرده بودم بلبل خوش آواز باشید
چرا مرد ها اینجورین،و ما با انکه این را خوب میدانیم،باز مست این چه چه زدنهاشان میشویم؟چرا خدا زنها رو اینقدر احمق و ساده لوح آفریده

شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۵

چرا خودت رو گول می زنی؟



امروز یک جفت گوشواره جدید انداختم گوشم.یاد حرفش افتادم که میگفت:تو آینه خیلی نگاه کن
جلو آینه ایستادم.موهامو زدم پشت گوشم .به خودم و به برق گوشواره نگاه میکردم.الان گوشواره بدل مد شده.خوب مد شده باشه.من چی کار دارم به حقیقت ها.به من چه که همه تو خیابونا لباسهای اینجوری می پوشن یا زیور آلات اون جوری میندازن
صدای تلوزیون بلنده.گزارش مد.صداش تو اعصابمه.من نمی خوام گوش کنم.اصلا این گوشمو با همین گوشواره ها میکنم میندازم دور که چیزی نشنوم.مثل خودت
تو چشمهایت را هم در آوردی و انداختی دور که چیزی نبینی
چسبیدی به یک نیمه.نیمه رخ.بابا نیمه رخ که تمام رخ نیست
حتما این حقیقت رو هم می خوای انکار کنی و بگی:نیمه رخی وجود نداره،تمام رخه
نه گوش داری و نه چشم.و احتمالا بدون چشم و گوش راحت تو ده متری زمین میشه معلق بود
نه عزیزم.من گوشهامو لازم دارم و حقیقت اینه که الان گوشواره بدل مده.پس ناراحت نشو اگه این گوشواره ها رو در میارم و همون گوشواره های پلاستیکی گنده ام را میندازم

این سوزاندن ها که چی؟


دیشب خوابت رو میدیدم
خواب میدیدم بالا خره اومدی اینجا و داریم با هم واست دنبال خونه می گردیم.تو خواب هم همانقدر که تو بیداری با من نا مهربون هستی،نامهربون بودی.اما من باز مثل همیشه سعی می کردم بخندم و بخندونمت
نمی دونم این چه بازییه که میزارم با من بکنی.همیشه یک چیزی رو علم می کنی و اخماتو می کشی تو هم و من باید همش بر خلاف احساس درونیم به زور بخندم تا جو عوض شه.خیلی که تو اعصابم میری مجبورت می کنم حرف بزنی و واسه اخمای مسخرت توضیحی بدی.و تو هیچ وقت توضیحی نداری فقط میگی:خوب کاری نکن که اینجوری بشم
به من چه اصلا.چرا باید طوری باشم که تو اخم نکنی
حالا این عقب عقب رفتن،که چی؟این حرف نزدنها که چی؟این لج بازی ها که چی؟تو که نمی تونی منو از زندگیت حذف کنی؟می تونی؟خودت آخرین بار گفتی:تازه دارم میام اونجا...تازه قراره به هم نزدیک شیم
دلم برات تنگ شده.برای حرف زدنهای بی کلاممان.برای تو سرما تو پارک نشستن با تو.برای گل گشت زدن تو اتوبانها با تو.برای آهنگهای بند تنبونی گوش کردن با تو
برای اخم کردنهاتبرای همه اون لحضه هایی که با هم بودیم

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۵

تو رو خدا هیچی نگو،بزار حرفامو بزنم

هی میگم چرا کم حرف میزنه؟چرا انقدر سرده؟حتما منو جدی نمی گیره...منو نمی خواد...دوستم نداره
خوب دختر تو مجال میدی اصلا کسی حرف بزنه؟تو که یکسره مثل رادیو از اول تا آخر حرف میزنی و همش هم که از بی معرفتی گله می کنی
دیدی امشب مجبورت کرد ساکت بشی و به حرفاش گوش کنی چه خوب بود
میگه: بابا چرا نمیزاری از دوستیمون لذت ببریم
باید یاد بگیرم بیشتر گوش کنمباید یاد بگیرم کمتر حرف بزنم.کمتر نظر بدم

تراش خوردن از تنهایی


مامان میگه:تنهایی آدم رو تراش میده.درد داه ولی بعد از تاش خوردن مثل الماس تراش خورده با ارزش میشی
صبح تا عصر تو دانشگاهم.با کلی دوستای آلمانی،خارجی و ایرانی.درس می خونیم.میگیم می خندیم.اما دریغ از ذره ای وجه اشتراک
یه امید واسه خودم می سازم اون سر دنیا."عزیزم"صداش می کنم.یک ساعت باهاش حرف می زنم،از دل گرفتم می گم.از تنهاییام می گم.انگار از بچه های دانشگاه بهم غریب تره.یا من براش غریبم.نمی دونم آخرش من این تنهایی رو خفه می کنم،یا اون منو

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

بابا دمت گرم

با خوشحالی به دوست "صمیمیم"میگم:تو آگهی های روزنامه که دنبال کار میگشتم،یه جا زنگ زدم آدرس داد چهارشنبه برم برای معرفی.آدرس خانه رقص دوسلدرف رو داد.همون جا که تو کار می کنی.اسم خانمه هم مونیکا س. همون رییس توه؟مگه اونجا دنبال کسی واسه کار میگردن
میگه:خوب آره.مونیکا همیشه کارگر می خواد
نمی دونم" ای ول بابا.دمت گرم"به آلمانی چی میشه؟!دختر تو که می دونی من یک ماهه دنبال کار میگردم.خوب چرا صدات در نمیاد.خووب که کارت رو خودم برات پیدا کردم
یه جا خوندم:این آدما فقط در تکه ای از زندگی آدم،با آدم شریکند.آن یک تکه هم ردیف اول کلاس نشستن است
تازه تو این یک تکه هم درست حسابی شریک نیستند.دو هفته س بهش میگم ده دقیقه وقت بزار این مبانی خیاطی رو که من اول ترم سر کلاس نبودم بهم یاد بده.هی میگه:همش تو جزوه هست
بابا من اگه از خیاطی و این جزوه چیزی سرم می شد که منت تو رو نمی کشیدمبازم دم این بچه هایی ایرانی ترم بالا تر گر
م

پنجره های شماره دار






اگه این دوست پسرم هم ولم کنه دیگه از راه چپ میرم-
چرا از راست نمیری؟-
خوب راست راه خوبس دیگه.میدونی چیه؟!وقتی-
هیچ کس عاشقت نیست/نمی شه،چرا خوب بمونیم و زندگی رو به خودمون سخت کنیم؟به هر حال که همه چیز گهه
چی میگی؟حالت خوبه؟چت شده؟-
چرا من نرم با یه مردی مثل فلانی که خرج-
زندگیم رو بده،من هم راحت درسمو می خونم وحالمو می کنم.نمی خوام انقدرمنتظر بمونم تا با اسب سفید بیاد.اسب سفید نخواستیم بابا.من می خوام با پرشه بیاد.اصلا هم مهم نیست کی باشه.همه چیزمو می فروشم.حتی روحمو.می شناسی کسی خریدار باشه؟جدی می گماااا
چته بابا.(باز از سر کار اومد.اگه گذاشت بخوابیم) چی شده-
تعطیلی آخر هفته مو از سر شب تا الان ظرف می شورم،آخرش پول-
که بهم میده کف دستم باید دنبال سنت ها بگردم.خرج کاغذ و مداد و شام شبم هم در نمیاد.تفریح و سفر رو که فراموش کن
خوب عزیزم چرا روزای کاری تو کم کردی؟ترم-
پیش که خوب بود.خرجات همه در میومد
خوب عوضش هفت تا واحدمو نتونستم پاس کنم.خیر سرم دانشجوام-
جون آزی غر نزن.برو خدا رو شکر کن که یه کار داری.مثل من-
نباید از این رستوران به اون کافی شاپ بدوی و منت این صاحب مغازه ها رو بکشی.همه شرایط رو که داشتی راضی میشن.سر فرم قرار داد پر کردن ازت میپرسن "ملیت؟" هنوز "ایر..." نگفتی،میگه:"شرمندم. نمی تونیم کار به شما بدیم"باز دو روز کار می کنی،اجاره خونه و پول بیمت که در میاد
جدی واسه ایرانی بودنت بهت سخت کار میدن؟-
تو این هفته امروز نهمین"نه" رو شنیدم.خسته شدم به خدا-
تو هم الکی غر نزن.الان هر چی غر بزنی نه کار بهتری گیرت میاد نه یه مرد که با پرشه بیاد دنبالت
جای من بودی چی کار میکردی-
می خوابیدم-
اااااا.مرد و میگم.اسب سفید یا پرشه سیاه؟منتظر کدوم می مونی-
من؟من خودم پای پیاده میرم دنبالش.فکر کردی میشینم تا اون بیاد؟-
حالا میزاری بخوابیم؟
فکرم کار نمی کنه.گشنمه-
یخچال خونه من از یخچال تو خالی تره.فقط می تونیم بخوابیم-
خوب بخوابی.اما اگه مردی رو میشناسییییی...من حاظرم-
اااااااااااه ه ه ه.بخواب بابا-
................................................
هر روز با قطار که از دانشگاه میام خونه ،یه خیابون مونده به ایستگاه مرکزی قطار،ساختمانی رو میبینم که پنجره هاش شماره داره و پشت پنجره ها خانمهای نیم لختی ایستاده اند و هر مردی که رد می شود هر حرکتی می کنند تا شاید اون روز بیست و پنج یورو درآمد داشته باشند. اولها از خودم می پرسیدم :چطور میشه پنجره اتاق آدم تو یه کشور "سوسیال دموکرات" شماره بخوره؟این هم جواب

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵

دیدمش


گفت تا نیم ساعت دیگه می تونم ببینمش.اینجوری که قرار میزاره بد جوری می شم روباه شازده کوچولو

یه کم قایم موشک بازی...یکی میدید.یکی نمیدید.

اونی که میدید گفت:چشمات چقدر غم داره.دلم میخواد بخندی.دلم گرفت دیدمت.بغضم گرفته

قایم موشک بازی... قایم موشک بازی... قایم موشک بازی

دیدمت

صورت مثل فرشتش ،چشمهای خیسش،گونه سرخش و گل رز خشکی که بالای کمد بود

دلم گرفت.دلم تنگ شده برای همه خندهاش

مسخره بازی در میاره که بخندم.مثل همیشه که حالم/حالش از دنیا گرفته

یاد این جمله نیچه افتادم

زندگی را نمی توان تحمل کرد ،مگر دیوانگی چاشنی آن باشد

بهش گفتم:یادته گفتی نوشته هام همه تکراریه.کسل کنندس.غم داره

این جواب این حرفت

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه تو

یه دفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ و ندیدی

دل نبود توی دلم، تو رو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو

چی کار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفه مثل پرنده ،قفس عشق و شکستی

پر زدی تو آسمونا،رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم،گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تارکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت،پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توس

یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون

بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه،یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ،نریزه از تو یه برگ

من تموم قصه هام قصه توست

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

که آتیش دل تو،به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم.که راحت بشه خیالم

دارم از تو می نویسم،تو که غم داره نگات

اگه دوست داشی بگو،تا بازم بگم برات

انقده می گم،تا خسته شم.با عشق تو شکسته شم

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵

می بده تا غم بره از یاد من

میگه:آدم نباید یادش بره مال کجاس.من مال کردستانم.عاشق شعرای فارسیم
بارون که گرفت گفت:الان خیس میشیم.مرده شور این هوای آلمان و ببرن
میگم:چتر چیه بابا.شاعر میگه چتر ها را باید بست،زیر باران باید رفت...مگه نه شیدا
شیدا:من نمیدونم این چیزا رو.من اینو بلدم:زیر بارون دیدمش...تو خیابون دیدمش
شب که احسان ساقی شده بود می خوندم
همه تشنه لبیم ساقی کجایی
گرفتار شبیم ساقی کجایی
اگه صبو شکت عمر تو باقی
که اعتبار می تویی تو ساقی
....
میبینم رو پام خوابش برده
میگم حالت خوبه؟پاشو ساقی داره حال میده بهمون
میگه:ساقی یعنی چی
میگم:یعنی همون باده فروش
میگه باده یعنی چی
میگم بخور بابا همون عرق سگی خودمونه
...
باز میخونم
باده فروش می بده
باده فروش می بده
باده نابم بده درد شرابم بده
آفتاب از اون گوشه ایوون پرید
عشق و بهار و همه چی پر کشید
خسته شدم از بد این سرگذشت
غم نمیخوام اشک من از حد گذشت
آفتاب از اون گوشه ایوون پرید
عشق و بهار و همه چی پر کشید
خسته شدم از بد این سرگذشت
غم نمیخوام اشک من از حد گذشت
باده فروش می بده باده فروش می بده
دوست ندارم این همه بد دیدنو
باز به حقیقت برسونین منو
باده فروشان می و مستی میخوام
عمرمو با باده پرستی میخوام
عاشق عشقم منو باور کنین
باز دو سه جرعه میو بیشتر کنین
عاشق و دیوونه بدونین منو
باز به حقیقت برسونین من
وباده فروش می بده باده فروش می بده
دلم از غصه به تنگ اومده
دنیا با من بر سر جنگ اومده
رحمی نداره دل صیاد من
می بده تا غم بره از یاد من
....
خوابت برد؟بابا ادعاتو عشق است


دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

بس که سردی


یک روز از روز هایی که از گرمای آتشی که به من کشیده بودی بالا و پایین می پریدم و قربون صدقت می رفتم بهم گفتی:"ای کاش لیاقت این همه مهربانی تو رو داشته باشم"آخه این حرف یعنی چی
....
این روز ها
از سردی تو،خورشید تو قلب من غروب می کنه
همش به خودم میگم:"بلد نیست...یاد میگیره...دوستت داره اما بلد نیست نشون بده...حالا یکم صبر کن"من صبر میکنم.ما نمی تونم دلم و گرم نگه دارم.وقتی دلم و بهت دادم ،پیش من نیست که گرمش کنم.هفت هشت سال دست خودم بود.تنهایی گرم نگهش داشتم.خودت گفتی:"از حالا بدش به من.مواظبشم"شاید هم نگفتی...من دلم خواست که اینجوری بشنوم
به هر حال
خاموش/سرد شدن دلم از بی عرضگی خودته.یا به قول خودت: از بی لیاقتیت
بد نیست تا دیر نشده یه کم بجنبی

عید پاک


دیشب چقدر دیر اومدی-
خوب با دوچرخه بودم.خیابونهاروهم خوب بلد نیستم.یه کم گم شدم-
تخم مرغ خریدم و رنگ.امروز عید پاکه.باید تخم مرغ رنگ کنیم-
عالیه!من امسال تخم مرغ رنگ نکردم-
خوب معلومه.چون عید امروزه.تازه امروز باید رنگ کنیم-
نه بابا!خنگه!عید و میگم.نوروز-
هاااااا؟نوروز چیه دیگه.آدم فقط روز عید پاک تخم مرغ رنگ می کنه-
آره آره.تو درست میگی .ولش کن.حالا کو رنگا؟-
بیا دست کش دستت کن دستهات رنگی نشه.یه دختر خانم باید دستاش تمیز و قشنگ باشه-
برو بابا.گور بابای دخترخانم بودن.می خوام دستمو بکنم تو رنگ.حالش به این رنگی/کثیف شدنهاست-
خیلی لذت داره که یک هفته تمام دور ناخنهات رنگی باشه؟-
نه.اما خیلی لذت داره-
وقتی انگشتتو میکنی تو شیشه رنگ...رنگ رو با انگشت در میاری میمالی کف اون دستت...تخم مرغ رو میذاری رو رنگ و بعد بین دو تا کف دستت تخم مرغ لای رنگها بازی میکنه. و دستهای تو رنگی می شه.هم رنگ این تخم مرغی که هر سال اول بهار به عنوان سنبلی از زندگی دوباره رنگ می کنیم
بدون دست کش یه تخم مرغ رنگ کن.می فهمی چی میگم
عمررررررن.نمیخوام بفهمم چی میگی-
باشه.حالا مسابقه. ببینیم کی تخم مرغ هاش قشنگ تر می شه-
نه.ببینیم کی زود تر تمومه تخم مرغ هاشو رنگ می کنه-
خوب ...معلومه!تو!من نمی خوام زود تموم بشه-
پس می بازی-
باشه بابا.از الان تو بردی-
.........
ناهار روز عید ماکارونی پختم با سس آماده آلدی.ولی یه شراب پنج ساله باز کردم و گزاشتم تا ناهار نفس بکشه
میز ناهار با شمع ها و شکلات های عید و تخم مرغ های رنگی تزیین شد
بازی روز عید هم این بود که باید هر کدام یکی از تخم مرغهایی که رنگ کردیم رو ور می داشتیم و از نوکش میزدیم بهم.مال هر کی نشکنه اون قوی تره و تو اون سال با مشکلاتش محکم تر مقابله می کنه
که تخم مرغ من نشکست.دوستم گفت
مسابقه"هر کی زود تر تخم مرغهاشو رنگ کنه"رو من بردم-
بازی "تخم مرغ کی سفت تر"رو تو بردی.ای کاش من می بردم که امسال از پس مشکلاتم راحت بر می آمدم
نگران نباش...بر میای...امسال من مشکلاتی خواهم داشت که-
برای از پسشان به راحتی بر آمدن باید تخم مرغ هامو زره پوش کنم.این یه تخم مرغم که نشکست زیاد دل منو خوش نمی کنه
اااااا.پس میدیش به من؟تخم مرغی که نشکسته رو بخوری شگون داره-
بیا بابا.برای تو.دلت خوشه هااااا-
...........

سر ناهار گیلاسهای شراب رو بلند کردیم
گفتم
به سلامتی ما و دوستی مان-
آره.به سلامتی ما و عید.با اینکه بدون خانواده جشن می گیریم-
تو دلم گفتم
بنده خدا حق داره.آدم که اینجاست فکر می کنه خانه چه خبره.و خانواده چه قلب گرمی دارند.و حیف که آدم تو جشن های خانوادگی نمی تونه با خونوادش باشه
باید فارسی یادش بدم که پست "عید"نیم رخ و بخونه
لبخند می زنم و گیلاس هامون رو به هم می زنیم
....

پ ن:از تخم مرغ هایی که رنگ کردیم عکس گرفتیم.ظاهر شد میذارم اینجا ببینید




ریتم جدید


پریشب حدود ساعت پنج بعد از ظهر دیگه نتونستم تو خونه بمونم.دوچرخمو ورداشتم ورفتم کنار راین.شب تعطیلی بود و همه دیسکو ها و کافه ها پر بودند.هنوز هوا یه کم واسه پیاده روی دم راین سرده.اما پوست من خیلی وقته کلفت شده.یک دو ساعت بعد تو یه کیوسک کوچیک وایسادم کمی نوشیدم و کلی خندیدیم.که دوستم زنگ زد بهم گفت:
بچه کجایی؟ ساعت دو ونیم نصفه شبه. اومدم خونت نیستی-
تا تو یه دوش بگیری و یه چای بزاری من میرسم-
رو میکنم به کسایی که داشتیم با هم میگفتیم و می خندیدیم
شب همه بخیر.آخر هفته خوبی داشته باشید.من باید برم.بعد از مدتها کسی تو خونم هست که منتظرمه
از راین تا خونم با دوچرخه نیم ساعت راهه.یه بارون ریز ریزی هم میاد.از اون بارونهایی که اگه تو ماشین نشسته باشی و دونه های باون رو شیشه جلو بشینه خیلی قشنگه اما اگه پیاده باشی لجت میگیره چون از طرفی انقدر بارون کمه که زشته چتر باز کنی.از طرفی هم همینطور ریز ریز یهو می بینی خیس خیست کرده
با دوچرخه آدم با ریتم دیگه ای در حرکته.خیابونها،مغازه ها،آدمها همه با یه سرعت/ریتم خاصی از کنارت رد میشن.حتما مجبور نیستی از خیابونهای اصلی بری.کوچه های فرعی همیشه خوشحال میشن که سکوتشون رو بشکنی.و گاهی پشت یک کوچه به ظاهر خاموش،یکهو ه دریاچه پر از قو با پارکی که بغلش کرده بهت عاشقانه سلام میکنه.انگار که منتظرت بوده.و تو ناخداگاه ترمز میکنی و پیاده میشی که کمی پیشش باشی و زیباییه ترسناک سکوتشو ستایش کنی.گور بابای ثانیه شمار ساعت که رو اعصاب آدم میدوه.گور بابای لباسم که خیس شدن.گور بابای پاچه شلوارم که گلی شده

کاپشن قرمزی



همین جوری که وایسادیم تو راهرو داریم حرف میزنیم یهو قلبم شروع می کنه به تند تند زدن.وقتی تو کمتر از ده ثانیه نمودار زدن قلب من مثل تابع لگاریتمی با پایه بزرگتر از یک میره بالا،میفهمم که باید چشمامو ببندم و خودمو خونسرد نشون بدم تا از کنارم رد شه
چشمامو میبندم...اما همیشه دقیقا وقتی داره از کنارم رد می شه باز می کنم.و این کاپشن قرمز و شلوار کرم و چشمهای خاکستری خواهر قلب منو گفتن
وایسادنش...عین بچه خنگا پاهاشو وا می زاره و دستاشو میکنه تو جیبش و جیباشو می کشه جلو...کلشم که همیشه صاعقه زده...بد بختی انقدر درازه که هر جا باشه کلش از بالای جمعیت دیده میشه
از اول ترم تا حالا سه تا جزومو هی می خوام برم از اتاقشون بخرم،بد بختی هر دفعه هم این با اون قیافه احمقش وایساده پشت صندوق.همین جوری پیش بریم من این ترم رو بدون این سه تا جزوه تموم می کنم. خیلی دلم می خواد که یه ایمیل دوباره واسش بزنم چهار تا فوشش بدم.امیدوارم زود تر درسش تموم شه و شرشو بکنه.حالا که حد اقل دو ترم دیگه داره که منو دق بده