چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

غربت من




یاد ماشین بازی های ایران به خیر.خیلی دلم واسه گاز دادن تو یه اتوبان بدون ته تنگ شده بود.دیروز باز من بودمو فرمون و کلاچ و گاز و دنده و یه اتوبان بدون ته.هر چقدر می خوای گاز بده.هر چقدر می خوای صدای ضبط رو بلند کن.هر چقدر می خوای گریه کن.هر قدر می خوای سیگار بکش.هر قدر می خوای داد بزن و بخون
غربت من هر چی که هست
از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی
این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم
این آخر راه دیگه
باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی
تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم
باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین می زنه،این نفسای آخرم
سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی
گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه
که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم
لبامو رو هم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم
با هر نگاه به عکست انگار
من خودمو دار می زنم
نفرین به عشق به عاشقی
نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگه که عشقتو
تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو
نفرین به شق منو تو
به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو

چه جلب



با کمال پررویی میگه
به هر حال من هستم.هر وقت فکر کردی حالت از صدام بهم نمی خوره بهم بزنگ.روز خوش
بعدشم میگه
دمت گرم.عیب نداره.دوست داشتن کسی و به دست آوردن یک عشق به این راحتی ا نیست بچه جون

استکانهای خالی محبوبه خانم




محبوبه خانم زن با سلیقه ای است.چند ماهی می شود که رستوران ایرانیی باز کرده.چای قلیان همیشه به راه است.دلش برای ایران غش می رود.عاشق مهمان هایست که از ایران آمده اند.وقتی می شنود کسی عازم ایران است حالش بد می شود.اشک توی چشمهایش حلقه می زند.مریض می شود.میرود می نشیند پشت قلیان کوچکش که همیشه چاق است.به نقطه ای سیاه روی زمین خیره می شود و پرواز می کند به باغهای شمران.و بازی ها و دویدنهای توی تراس مادر جان.بوی طره تازه که خرد می شد و غیبت های زنانه موقع پاک کردن سبزی.بوی دمی باقالی.همه بشور و بسابها.آنجا که همه با هم مهربان و آشتی بودند.حوض وسط پنج دری با شمعدانی های دورش و هندانه های بزرگ که خنک آب را می دزدیدند.بعد از ظهر های پنج شنبه،بوی آدم های سالم و خوشبخت و حرف های خوب و کارهای ساده.بوی گل یاس و خاک خیس.بوی شب عید و تعطیلی مدرسه ها و تابستانی که پشت آن است
خیابان استامبول.بوی ماهی و آش رشته و تخمه داغ و عطر و پودر فرنگ که آدم رو گرم و شل و خواب آلود می کرد و تن آدم از خوشی کش و قوس می آمد.پرتقال فروش های ترک که داد می زدند و دست فروش های دوره گرد و گداهای کور و کچل.لاتهایی که زنها را وشگون می گرفتند و یا حرف بدی توی گوششان می زنند.خاله آذر که هرهری بود و الکی می خندید.گاهی وقتها هم با کیفش به سینه لاتها میزد.زن دایی با خودش سوزن داشت و اگر کسی بهش نزدیک می شد توی گوشت تنش فرو می کرد
زن دایی کوچیکه اهل بافتنی بود و مثل باد می بافت.روزی یک کت و کلاه می بافت.توی خانه وقت راه رفتن،وقت حرف زدن،وقت کار کردن هم می بافت.توی کوچه و مهمانی هم می بافت.توی خواب هم می بافت.لباس خودش و بچه هایش و کت و شلوار دایی را بافته است.رو تختی،رومیزی،پرده ها،حوله ها،حتی گلهای توی گلدان هم بافته است.آبستن بود و همه می دانستند که بچه هایش از جنس نخ و پشم هستند و اگر یکی از آنها زشت و کج و کوله باشد یا کار بدی کند او را می شکافد و از نو می بافد
اپل های لباس مامان که پهن و بزرگ بود و از در اتوبوس تو نمی رفتند.باید برای سوار شدن یک وری می شدند
خانه مادر بزرگ.صدای آقا جان.پنجره های بزرگ.و آفتاب تا انتهای قالی،تا پای دیوار.پرده های شسته بوی نشاسته و نیل می دهند.بوی چیز های تمیز و سالم
پسر همسایه پرروی خر کثافت که تیله های رنگی و زنگ دوچرخه اش را دزدیده بود.زورگو و خود خواه بود.یکبار هم موهای محبوبه خانم را کشیده بود
پنج شنبه شبها همه منزل مادر بزرگ می خوابیدند.توی اتاق نشیمند برای همه دشک می اندازند.محبوبه خانم اجازه داشت کنار مادرش و گوهر تاج خانم بخوابد.دور تا دورش پر از مادر و مادر بزرگ و پیر زنهای مهربان بود.چه کیفی!آنقدر خوشحال بود که خوابش نمی برد.گوشهایش بیدار بود و همه صداها را می شنید.عاشق نفس کشیدن ملایم مادر بود و پیف و پف شیرین پیر زنها.تنها صدایی که آزارش میداد تیک تاک یکنواخت ساعت دیواری بود.گوهر تاج خانم مراقبش بود و لحاف را روی شانه اش می کشید.بوی بادام و باقلوا می آمد.بوی کرم جوانی مادام آنا
از اول صبح رفت و آمد ها شروع می شد.زنگ در.زنگ تلفن.پچ پچ ها.خنده ها.تلق تلوق استکانها.قل قل سماور
عروسی دختر خاله.بند انداختن صورتش.خاله آذر که کل می زد و می خواند:"عروسی شاهانه ایشااله مبارکش باد.عیش بزرگانه ایشااله مبارکش باد".اجاق کنار دیوار با دیگ بزرگ غذا و حسن آقا آشپز
پیر زنهای فامیل همه هستند.خاله خانم شبیه اسب بود.با پشت لب بلند و گردن دراز.مو ها و ابرو هایش را رنگ می کرد.سیاه.مثل ذغال.تمیز و وسواسی بود و به هیچ چیز دست نمی زد.خانم پارسا قد یک بچه بود.روی صندلی که می نشست پایش به زمین نمی رسید.عرض و طولش یک اندازه بود.یک خروار توالت می کرد.لپ هایش دو تا دایره سرخ بود.یک ریز سیگار می کشید وروزنامه یا کتاب می خواند.تنها پیر زن با سواد فامیل بود و با پدر حرفهای مهم درباره شاه و انگلیسی ها می زد
حالا مدتهاست که خانه مادر بزرگ را فروخته اند و ساعت بزرگ دیواری خانه یکی از دایی هاست.هنوز گه گاهی نیمه شب تیک تاک موزی آن را ته بالشش می شنود.از سماجت عقربه های چرخان آن دلش می گیرد
صدایش می کنند.یکی از مشتری ها می خواهد حساب کند.باید پشت صندق برود

سلام نیم رخ




نمیدونم حالا بعد از این همه مدت که نبودم و سراغتو نگرفتم،حق دارم هنوز نرسیده شروع کنم به درد دل و داد زدن
این تند تند نوشتن ها که چی؟این زیاد حرف زدنها که چی؟که همه بشنوند و بخندند،یا بشنوند و ابراز همدردی کنند،یا بشنوند و بگن "عجب خری هستی"،یا بشنوند و بگن"تو می تونی دوباره بلند شی.اینو بارها ثابت کردی".اصلا نمیشه بخوانید/بشنوید و چیزی نگید؟یا اصلا نخوانید/نشنوید؟...میدونم...نمیشه.من می نویسم و شما هم هرطور دوست دارید بخوانید
گزارش های پراکنده
از خودم
از دو ماه پیش تا الان اصلا نفهمیدم کی و چطور انقدر چاق شدم.کار نکردم.درس نخواندم.ورزش نکردم.حتی از جام بلند نشدم.تمام مدت نشسته بودم این زهرمار رو می کشیدم و به موبالیم نگاه می کردم که شاید صدایی ازش در بیاد.(از این قسمت هاش کمتر میگم.چون احساس و عمر و سلامتیم بود که خرج شد و هیچ کس ندید و اگر میدید هم نمی فهمید)سیزده روز دیگه ترم سه شروع میشه.کلی کار دارم .درس های ترم جدید و واحد های مانده از ترم یک
از مامان
مامان اینجاست.تا حالا کجا بود؟ای کاش همیشه بود.همیشه می موند.عاشق دستهای کوچولو و استخوانیش هستم.تنها کسی که حتی وقتی نبود هم بود.تنها کسی که جرات کرد تا آخرش ببیند.پا به پام آمد.و هر جا که می خواستم گندی بزنم،کنارشزدم که حسابی گند بزنم.ولی اون فقط دو سه قدم عقب رفت و ارز اونجا همه چیز رو نگاه می کرد.چند روز یش بهش گفتم:"حالا قربون تو می رم.همیشه باش که قربونت برم"
پ.ن:چقدر قربون صدقه کسایی رفتم که...اصلا چرا من باید قربونشون می رفتم؟باز هم از خودم کم می پرسم:چرا
از بابا
از من دلخور است.فاصله مان خیلی زیاد شده.اینطوری برای اون هم خوب شد که هر گندی خواست بزنه.و بیچاره احمقهایی که گیر این بازی ها میافتند
از آرزو
چیزی نمی دانم
از کیارش
دلم برایش تنگ شده.به من و دوستی با من احتیاج ندارد.می دانم. تو زندگیش به کم نوری یه کرم شبتاب تو یه شب تاریک بودم. روزی که محکم وایساده بودم به من احتیاجی نداشت.چه برسه به الان که حکم لامپ سوخته را دارم. اما من دوستش دارم و این دل صاب مردم گه گاهی بد هواشو می کنه.اما شمع من همیشه روشن است
دوستت دارم بی شرف
از حسام
مهمان ناخوانده/خوانده ای بود.آمدن و رفتنش خیلی چیز های خوب و بد داشت.به فرشته کوچولوی من نزدیک بود.و خبر های تازه آورد.چهار ماهه داشتم التماس می کردم که بابا یکی بیاد دو تا بخوابونه زیر گوش من،بلکه...این آقا حسام مدتی که اینجا بود خیلی به من توهین کرد و خیلی پاشو از گلیمش درازتر کرد.اما من حرمت مهمان بودنش را نگه داشتم و دهنم رو بستم.خیلی هم ازش برای این دو تا چکی که به من زد ممنونم
اما عزیزم:خیلی وقته که فیلمها رنگی شده و موقع غذا خوردن دیگه کسی با مشت روی پیاز نمی کوبه.و دیگه دخترا دنبال ناصر ملک مطیعی نیستند که بیاد آب توبه سرشون بریزه.این حرفها رو اینجا زدی.بهت چیزی نگفتم.ما جای دیگه نگو که اگه طرف یه کم –به قول خودت-آکله باشه،سیستم چپ و راست رو روت پیاده می کنه
از بچه های دانشگاه
همه گم و گور شدند.شیدا آرام و قرار ندارد و هر هفته یه جای آلمان است و گاهی خارج از آلمان.کاش این تابستونی یه کم از امیر خیاطی یاد می گرفتم
از کریستف
خیلی از حس های جدید و زیبای زندگیم رو با اون تجربه کردم.تنها مرد بالغ و آروم زندگی من است که نگرانم است.همیشه هست.کنارش حس خوبی دارم.فقط گاهی خیلی حرف میزند و من از موضوع ها عقب می مانم.اینطوری گپ زدن حال نمیده.رفته سفر و تا وقتی برگرده ماشینش دست من است.آخ که چقدر دلم برای رانندگی تنگ شده بود.مرسی عمو جون
از افشین
به قول خودش از تنها ماندن می ترسد.اما به نظر من این دلیل نمی شود حرمت خدماتی که از کسی می گیرد را نگه ندارد
دلم برایش سوخت.و برای تو
از اصلان
قدم به قدم آمد. برادری که می داند دوره اربده کشی گذشته و باید پای حرف های خواهر کوچکش بشیند و گاهی-با اینکه زیاد خوشایند نیست-بنشیند و نگاه کند که خواهر کوچکش اشتباههای زندگیش را می کند.خوب منو می شناسه که قددم و می دونه که وقتی راه غلطی رو انتخاب می کنم هیچ کس نمی تونه جلومو بگیره.اگه بخواد کمکم کنه فقط باید کنارم باشه و این اطمینان رو به من بده،که: کسی هست.نباید از تنهایی بترسم
از فرشته کوچولوم
هی خواستم چیزی ننویسم.تا این آخر هم کشاندمش.اما نمی توانم.هنوز نفسم بوی اسمش را می دهد.هیچ وقت به این نیمه رخم سر نزد.سراغ آن نیمه رخم را هم کم و بیش می گرفت.دلم برای شنیدن صدایش تنگ شده.گاهی یاد همه روزهای گذشته روی قفسه سیه ام سنگینی می کند.نفسم در نمیاید.چشمهایم می سوزند.دلم می خواد از این روز ها دور شوم.مهم نیست به عقب بر گردم یا جلو برم.پشت سر،با همه توهین هایی که بهم شد،قشنگ تر از این روزها بود.و اگر مدتی بگذرد و از این نامردی دیدن ها دور شوم حتما می بخشمش.و این بخشش آرامم می کند.تنم زخمیست.این زخمها باید هوا بخورد.خوب که خبری ازش نیست.اینطور شاید ترک این اعتیاد راحت تر باشد
پ.ن:اگر کم می نویسم ببخشید.گفتن و نوشتن ازش حالم رو بد می کنه.چیزی مثل بیماری صرع سراغم میاید.وقت زیادی برای مریض بودن و ناله کردن ندارم.باید هر چه زود تر بلند شوم

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

یا علی



همیشه فکر می کردم بهترین دوستای آدم کسایی هستند که زمان زیادی تو زندگیشون بودی و ازشون خیلی میدونی.رو این حساب دو تا ازدوستام که از بچگی باهاشون بودم رو نزدیک ترین آدمهای دنیا به خودم می دونستم و همش می گفتم اینها تکه ای از زندگی منند.با اینها راحتم.هر چیزی رو می تونم بهشون بگم و اونها هم با من راحتند و از همه تکه تکه های زندگیشون،تجربه هاشون،دردهاشون،دل تنگی هاشون ... برای من حرف می زنند و این با هم بودن و هم رو داشتن برایشان انقدر لذت بخش است که برای از دست ندادنش همه کار می کنند.و هیچ کس تا آخر دنیا جای چنین فرشته هایی نمی تونه باشه
غافل از اینکه این بالا پایین های زندگی ما انقدر با هم متفاوت است که گاهی وقتی به عقب نگاه می کنیم حتی خودمان را هم نمی شناسیم.پس جای گله ای نیست
و برای به هم نزدیک شدن گاهی خواندن دست نوشته ای از غریبه ای کافیست
ما را خاطرات کودکی مان کنار هم می نشاند.از گذشته حرف می زنیم و حرف زدن از شیرین های خاک گرفته شادمان می کند.همه خاطرات دوره نا بالغی مان را دوباره مزه مزه می کنیم.حتی خاطره ای را چند بار تعریف می کنیم و می دانیم که مخاطبمان تمام آن خاطره را با همه ریزه کاری هاش حفظ است.اما این تعریف کردن ها شیرین است و شاید برای لحظه ای باعث می شود ما به هم طوری جادویی وصلیم.و این اتصال جادویی دل ما را گرم می کند.دریغ از اینکه
پشت سر نیست فضایی زنده
پشت سر خستگی تاریخ است
ما از گذشته مان جز این خاطرات خاک گرفته مشترک چیزی نداریم.حتی جرات نمی کنیم لبخند کودکانه مان را تکرار کنیم.و این قانون طبیعت است.من بالغ شدم و تو هم
واز این پل کودکی به بلوغ ، من در دنیایی کاملا متفاوت با تو و بدون تو رد شدم.و این هم قابل انکار نیست که آدمیزاد همه چیز را آنطور می خواهد که در ذهنش تصور کرده.این است که شمع نیم سوز من،اون ور دنیا خاموش می شود و گل من کتک می خورد،بهش توهین می شود و آخر هم کنار گذاشته می شود.از دست من هم کاری بر نمیاید.حرفم به گوششان نمی رود چون برایشان-بر خلاف تصورمن-غریب است.پس همان بهتر که حرفی نزنم
......................................................................................
زمان بی مفهوم ترین ملاک برای دوست داشتن است.دیروز چهار جمله از عزیزی تنها خواندم که آدرس پستی من را می خواست که برایم بیشتر حرف بزند.و اینجا دنبال تصویری شاید کمی شفاف تر از من می گشت.مهم دل بزرگ است. آنقدر بزرگ که به اندازه همه آدمهایی که دنبال کمی معرفت می گردند جا باشد.تنهایی های ما گاهی انقدر خفه کننده می شود که از دنیا بیزارمان می کند.گاهی آرزوی مرگ می کنیم.گاهی از سنگینی این بدن خاکی خسته می شویم.گاهی از شریک زندگی مان بیزار می شویم.من هستم نیلوفر گلم.توی دنیا اتاق کوچکی دارم.که جا برای هر دومان هست.و برای تو وقت دارم به اندازه تمام تاریخ(که کمتر دوستش دارم)و به اندازه الان تا...تا... بدون تا.همه رنگی دارم که به تن زندگی خاکستری تو بکشم.هر رنگی هم که نداشتم با هم می سازیم.دستت را بده.دوست با معرفتی هستم دستهایم کوچک است ولی گرم و سبز.و دلم آبیست و بزرگ.بیا!بیا با همه خستگی هایت.من هستم
خانه ای چند مگا بایتی هم اینجا دارم.ساکت و ساده.برایت می نویسم.برای خود تو.تنها برای تو که عزیزی
.................
و تو پیر مرد جادوگر
که مدتهاست زندگی من را ورق می زنی و لابه لای برگهای نیمه از رخ من دنبال تمام رخ من می گردی.من با تو هستم.با تو که از تنهایی خودت می ترسی.با تو که با من کامل می شوی
به خیالت از من کم می دانی.چه می خواهی بدانی؟از خودم بپرس.بدون هیچ نقابی می نشینم کنارت و اگر خواستی حرف می زنم.از چیز هایی می گویم که دوست داری.و گاهی هم ساکت می شوم.تو خودت در سکوت من به قلب من گوش کن
خوشحالم که زود همدیگر را پیدا کردیم.عمر "من" کوتاه است.بیا ما شویم
به این دنیای انترنتی اعتماد ندارم. خانه ایست مجازی.چیزی اینجا بوی نان محلی یا توت فرنگی تازه نمی دهد.کلمه ها پشت صفحه ای شیشه ای ظاهر می شوند. دست نوشته نیستند که بوی کاغذ بدهند و کرشمه های دست خط من را داشته باشند.کامپیوترت را که خاموش کردی همه میروند.با همه حس های خوبی که فکر می کنیم منتقل کرده اند
اگر روزی این خانه نبود،یادت باشد که من هستم.بگرد و پیدایم کن.پیدا کردن من برای تو راحت است.تو اون نور را دیده ای.دوباره دیدنش در این دنیای تاریک کار سختی نیست
..............................................................................
دست من همیشه به سمت همه آنها که دوستم دارند و دوست دارند که دوستشان داشته باشم دراز است

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

Last Mornin´

This is the last mornin´
Taht I wake up in this dirty city
Lookin´for the sunshine
As the building block the skies
This is the last mornin´
That I wash in rusty water,
Try to shave a face
That I don’t even recognize

Down the hallway, rats are skitterin´
I can smell the garbage rottin´
Hear the children cryin´ in apartments down below.
This ist yhe last mornin´
That I´m gonna have to listen to it.
I´m goin´ home.

This is the last mornin´
That I try to breathe the heavy air.
Flight the crowds, avoid the traffic,
Watch the word turn grey.

This is the last mornin´
That I drink my coffee standin´ up,
Smile and speak to strangers
Who just turn and walk away.
This is a touch cold city here.
Iguess I´ll never cut it here.

And I´m so tired of tryin´
To stand against it all alone.
This is the last mornin´
That I´m gonna have to fight it.
I´m goin´ home.

That I wear these greasz overalls,
Punch the clock
And do just what I´m told
To get along.
And face the long evenin´
Lyin´ close beside my radio
Imaginin´ the kisses of the girl
Who sings the song.

Down below the subway´s screamin´
As I lie here half way dreamin´
Lookin´ at the ceiling
Wonderin´ where the dream went wrong.
This is the last mornin´
That I´m gonna have to think about it.
I´m goin´ home.

جمعه، تیر ۰۲، ۱۳۸۵

دوستی های ریشه دار


اینکه چه مدت است با هم دوستیم،یا چه مدت با هم بودیم،یا چه مدت است از هم دوریم،یا اینکه کسانی خواستند دوستی ما کمرنگ شود،یا اینکه ما چقدر همدیگر را می شاسیم یا چقدر شبیه هم نیستیم،مهم نیست
مهم اینه که برای هم وقت گذاشتیم.با هم نوشیدیم،خندیدیم،غیبت کردیم،قدم زدیم
دلم برای صدای زنگ ساعت مبایلت که تو اون صبح های سرد و تاریک زمستان هر پنج دقیقه یکبار زنگ می خورد تنگ شده.دلم برای دوستی بی توقع و بدون حساب کتابمان تنگ شده.دلم برای اتاق کوچک و پله های تختت تنگ شده.برای موزیک هات،اینکه هر موزیکی می خواستم داشتی.دلم برای هوای برلین تنگ شده.برای دقیقه های خودمانی مان
فاصله ها و زمینی ها هیچ وقت نمی توانند شادی های ما را بدزدند
صدای تو و تلفن های مکررت من را به خاطره های خوشرنگ برلین نزدیک می کنن
د
مرسی که هستی دوست خوب من

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۵

این نور را درست دیده ام



بی تو نه بوی خاک نجاتم می داد،نه شمردن ستاره ها تسکینم.چرا صدایم کردی؟چرا
......
نمی خوام ببینم کسی فکرو ذهن زیباتو آشفته کنه.خوب بخور!خوب بپوش!خوب بخواب!روزی که از تو جداشم ،روز مرگ خنده هامه
......
این روزا اگه اس ام اس های جادوگری که تنها تو جنگل زندگی میکنه،نبود فکر می کردم موبایلم خرابه

زرشکی


کارتهایی که ازش یادگاری دارم رو زدم به دیوار.همه زرشکی اند.واقعا رنگ زرشکی را دوست دارد.و این کارتها چقدر شبیه اتاق منند.دقیقا همرنگ رو تختی،رو مبلی،پرده ها،شمع های تو جا شمعی،رومیزی کنار تخت،گلیم وسط اتاق،کوسن های روی تخت،جعبه رنگهام

تابستان بهاری ما





روز آخر بهار است و هوا اینجا مثل اول بهار ایران شده و من برای هم صدایی با پرستوها دوباره گل می کارم.پارسال این موقع من تو بالکن کوچکم شمعدانی می کاشتم و کریستف تو آشپزخانه شام می پخت.امسال من گلهایی که اسمشون رو نمی دونم رو تو گلدانهایی که قرار است روی نرده جلو پنجره اتاق جدیدم نصب شوند می کاشتم و مامان قربون صدقه دستهای تپل و کوچکم می رفت.سال دیگه قراراست با هم گل بکاریم.و گلهای من حتما به گلهای مامان حسادت می کنند.گلها خوب دستهای سبز را می شناسند و دوست دارند با دستهایی سبز کاشته شوند.مامان از خاک خیلی دور شده اما دستهایش هنوز سبزند.این را گلها خوب می دانند.خودشان به من گفتند
گلهای امسال را به اندازه پارسالی ها دوست ندارم.شاید چون هنوز همدیگر را خوب نمی شناسیم.باید برای هم وقت بگذاریم و با هم آشنا شیم
شمعدانیی که از گلهای پارسال نجات دادم را کاشتم کنار گلهای جدید و چه زود با هم دوست شدند.روز بعدش سه تا گل داد.سر حال است و مغرور.از همه قد بلند تر و خوشرنگتر است.سرش را بالا گرفته و از گوشه چشم به بقیه گلها نگاه می کند.انگار اینجا خانه اش است.برتری خودش را به تازه وارد ها حس می کند.میداند که نازش خیلی خریدار دارد
بوی خاک می آید.بوی حیاط خانه شهید عراقی.بوی شاتوت.و پا برهنه راه رفتن های ما زیر درخت پیر حیاط.که روزگار کمی کمرش را خم کرده بود و اون از این خمیدگی خوشحال بود.چون به ما که کوتاه قد بودیم نزدیک تر شده بود و سایه خنک و قرمز توت هایش را راحت تر می بخشید
بوی مامان جان که حیاط را با وسواس خواص خودش میشست و آب پاشی میکرد.حتی دیوار های داغ را.از دیوار ها که پوشیده از پیچک بودند بخار بلند می شد.انگار تنشان که از گرمای ظهر داغ تابستان میسوخت،نفس گرمی می کشید.و ذوق و شوق کودکانه ما برای آب کردن استخر.و خوابیدن روی آب یخ استخر و صدای کارخانه پشت خانه که تو اون ظهر داغ تابستان،قشنگ ترین موسیقی دنیا بود.وهندانه خنک وشیرین که عصر توی تراس قاچ می شد
اینجا تا امروز اون همه سبزی خلاصه شده بود تو بالکن دومتر در نیم متر من و از حالا به بعد خلاصه تر می شود به نرده جلو پنجره اتاق
اینجا زندگی ابعاد دیگری دارد.باید پذیرفت

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵

آرزوهای من مالیخولیایی


دست یافتنی ترین آرزوم خریدن یه پرشس.و دورترینش کندن کله همه بلبل های خوش صدای دنیا
دلم می خواد بگم:خفه شو بابا.این قیمت حماقتمه که پرداختم.قهوتو بخورو برو گم شو
اما می گم:فدای پاهات بشم که تاول زده.صبر می کنم
د .. حقمه دیگه

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۵

ته دنیا




بعد از دو ساعت دوچرخه سواری تو یه جاده ای در امتداد راین که به نظر میاد کنار این آب به طرف آخر دنیا داری حرکت می کنی و از همه آبادی های دنیا داری دور می شی،می رسی به دو تا کافه قدیمی.جایزه ات هم یه قهوه است با این آسمون سرخ
پ.ن.:موبایل دوربین دار هم بد چیزی نیستا

گاهی خفت پسند می شوم

بنده خدا،مرد گنده،تا ساعت سه صبح خودشو جر داد که بفهمم دوستم داره.و بعد باز کلی فک زد که بفهمه کجای زندگی منه و به قول خودش لیمیتش چقدره
روز بعدش ساعت سه نصفه شب می شینم تو قارقارک این جوجه.خودمو جر میدم که دوست دارم باهاش باشم.بعدش یک ساعت فک می زنم که بفهمم کجای زندگیشم و به قول یه بنده خدایی:لیمیتم چقدره

بگذار پاهایم سبز شوند


درسته که خردادی ها برای شاد بودن به دوستانشان و جمع احتیاج دارند.اما دوست بازی زیادی آدم رو از همه چیز میندازه.سه هفته تا امتحانها مانده و من هنوز شروع به درس خواندن نکردم.حتی برای بعضی از درسها نمی دانم باید از چه جزوه یا کتابی بخوانم.این ترم هم همه کار کردم جز درس خواندن.اسباب کشی هنوز تمام نشده و این آخر هفته به جای خر زدن باید خانه قدیمی را نقاشی کنم.هوا گرم شده و من شنا نمی کنم.عوضش انگشت پاهای همه پسر های دانشگاه رو از بر شدم.پای مردانه را دوست دارم.و احتمالا اگر یک روزی این درس تمام شود من طراح صندل مردانه می شوم
کاپشن قرمزی لاغره و دمپاییه لای انگشتی می پوشه.من بیشتر از همه پاهای اون رو از بر شدم.با همه زاویه ها و انحناهاش.اینکه شصت پاش بلند تر از بقیه انگشتاش است.قد بلند است و دست و پای کشیده دارد.می شد حدس زد که انگشتهای پایش هم کشیده باشد.عینک آفتابی می زند.شاید خیال می کند اینطور نمی شناسمش.حتما نگران من است که هربار می بینمش تا چند ساعت غصه نداشتنش را می خورم.من هم نگاه سمجم را پشت شیشه های سیاه عینک آفتابیم قایم می کنم که اون اذیت نشه.هر دو به فکر همیم
گاهی صندل هایش را در میاورد و انگشتهای پایش را لای چمن ها می کند.فهم طراوت زمین از شخصیتش بعید به نظر می رسد.گاهی آرزو های طلایی توی سرم تاب می خورند.مثلا اینکه:کاش انگشتهای پای من،چمن فضای سبز پشت سالن غذاخوری بودند
بستنی دوست دارد.شاید چون مثل خودش سرد و شیرین است. خوردنی می شود وقتی چند تکه مو جلو پیشانی اش میریزد.شکل سالاد تازه هاوایی است با تکه های آناناس خنک.بر خلاف دوستش که زشت و بد ترکیب است.دوستش شکل آش رشته است.ته مانده غذای هفته پیش.شاید کمی بهتر باشد.اما از چشه من که کمی-فقط کمی- حسود هستم،اینطور به نظر می رسد
آفتاب بدی است.پشت گردن و سر شانه ها را بد می سوزاند.البته بازوهای مردانه ورزیده وقتی سرخ/برنزه می شوند،من را شیطان می کنند.چشم های من این روزها روی زمین می دوند.سر به زیر و خانم شده ام
پاهای دختر ها احمقانه معصوم اند.گاهی دلم برایشان می سوزد.بعضی ها خیلی راحت به دست آوردنی هستند و بعضی همیشه نگران وزنشانند
کف پاهام خنک شیشه سالن غذاخوری را می خواهد.یا خیس چمن های حیاط پشتی.همان جا که صبح کاپشن قرمزی پا گذاشته بود.شاید اینطوری پاهایم سبز شوند.صندل های جدیدم را دوست دارم.طرح رومی دارند .با این صندلها پاهای من تا برهنه شدن فقط یک سگک فاصله دارند
...........................................................................
پ.ن.:تا وقتی با رویاهایم-هر چند دست نیافتنی- زندگی می کنم،زندگی خوشرنگ است.امتحانها پشت همین هفته ها هستند و من پا تماشا می کنم و وسط رویاهای خوشمزه ام پرواز می کنم.تا وقتی تو وسعت کهکشانی رویاهایم معلقم،حالم خوش است.اما همین که فاصله خودم را تا این دنیای بی وزنی-که اندازه فاصله میز من تا میز اون توسالن غذا خوری است-می بینم،بد حال می شوم.مریض می شوم.چیزی مثل گرمازدگی.روده هایم به هم می پیچد.سرم سنگین می شود.دلم آب طالبی خنک می خواهد.و آهنگ های خودم را.شاید ناله تاری یا آهنگی از التن جان.که باز هم دنیا خلاصه شود به پاهای من و پاهای اون

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

برای نیلوفر که نا حق کتک می خورد


یه شب ماه میاد عزیزم
.......................................................................................
این نقاشیم برای تو که برام خیلی عزیزی

یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵

دوست من!زود بیا


دو ساعت پا زدن
یک طرف دشت بکر،یک طرف راین
کافه قدیمی آلمانی دم راین
یک گلاس شراب قرمز و تماشای سرخ غروب
و من تو دلم بلند بلند صدا میزدم:ناهید!ناهید!زود بیا.اینجا خیلی کمی

برای تو که دلتنگ خنده گمشده منی


دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف
بام و در اين سرای می‌رود از هوش
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدايی گوياست
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند
مرغ معما در اين ديار غريب است

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

هنوز کسی هست


چه اهمیت دارد اگر گاهی با معرفت ها بی معرفت می شوند.چه اهمت دارد اگر گاهی این مردم فقط ادعا می کنند.اینکه گاهی مجبوری کیسه ای پر از بی حرمتی را به دوش بکشی و حرفی برای گفتن نداشته باشی.بالاخره شنیدن دروغ برایت عادی می شود.اینکه می شنوی و باید طوری رفتار کنی انگار که نشنیدی.ببینی و سرت را به نشانه تایید تکان دهی.چه اهمیت دارد که این بلبل خوش صدا یک روز چه چه می زنند و فردا از صحنه روزگار محو می شوند
مورد عشق کسی قرار گرفتن آدم را قوی ی کند و عشق ورزیدن آدم را شجاع.چه اهمیتی دارد اگر فرصتی برای شجاع تر شدن به تو داده نمی شود
چه اهمیت دارد اگر موزیک تو مغزت می کوبد و با کسانی می رقصی که بینتان دنیا فاصله است و تنها چیزی که شما را بهم وصل می کند نیمکت های سالن دوهزار است.کسان که دوستشان نداری و حرکت بدنشان برایت موزون نیست.چه اهمیت دارد اگر موقع رقص قدمهاتان هماهنگ نباشد.چه اهمت دارد اگر گاهی اصلا دیده نشی
هنوز هوا به اندازه نفس کشیدن تو هست.هنوز هوا خوب است.هنوز پشت سالن غذا خوری چند تا نیمکت زیر نور ماه خالیست.هنوز چند تا سیگار هست که به خاطر تنهایی تو می سوزند.و هنوز کسی هست که با این موزیک مسخره دیوانه نشود.هنوز کسی هست که وقت داشته باشد.هنوز کسی هست که جرات کند پا برهنه وارد تنهایی تو شود و جسارت کند وبرایت آواز عاشقانه بخواند.هنوز کسی هست که می گوید:"دوست دارم مثل گل من بخندی و من عاشق لبخندت شوم.من از بوی زن، لذت می برم.من از لطافت زن سبز میشوم".واین صدا شبیه صدای هیچ بلبلی نیست
هنوز کسانی هستند که با وجود اینکه حواسشان خوب به زندگی شان است فراموش نکرده اند که زندگی خیلی خالی می شود اگر فقط آنجا باشند ،فقط از آن طرف بروند یا فقط به آن بقطه نگاه کنند.هنوز کسی هست که می داند هر چه هست همین جاست.ما اینجاییم.من اینجام.و تو هم
من را ببین و خودت را به من نشان بده.از من تشر کن به خاطر وقتم،که بخشیدمش به دوستی مان.نه به خاطر شرابی که با تو ننوشیدم و رقصی که با تو نکردم
از من تشکر کن چون یک فرشته زمینی هستم و هنوز دنبال چیزهایی هستم جدا از دنیای غریب اینجایی ها
من را به مهمانی آدم حسابی ها ببر.من وقت دارم.برای نوشیدن یک قهوه و یک قهوه دیگر.من همه وقتهای دنیا را دارم.من به اندازه همه این دنیا حوصله دارم.با من حرف بزن.از من تعریف نکن.گوشم پراست از این چه چه زدن های تکراری.حرفی را نزن،فقط چون همه می زنند.کاری را نکن،فقط چون همه می کنند.از خودت بگو.از زنی که دوستش داری و می دانی که دوستت دارد
قصه زمین خوردن های من در سرازیری ها و سر بالایی های کوچه پس کوچه های زندگی شنیدن ندارد.سر زانو ها و کف دست هایم را ببین.و همین بس
اصلا چیزی نگو.بگذار همینطور ساکت کنارت بنشینم و خوشحال باشم که هنوز کسی هست

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۵

گزارش کامل06.06.06


دو ساعتی مانده بود که یک سال بزرگ تر شوم.تحمل سکوت خانه را نداشتم.نمی خواستم/نمی تونستم خونه بمونم.لباس عوض کردم و راه افتادم به طرف تنها جای دوسلدرف که می دانم همیشه آنجا خوش آمد هستم
قاسم ته مغازه نشسته بود و چای سرما خوردگی با لیمو ترش می نوشید.مریض حال بود و میشد حدس زد که با خانمش هم دعوا کرده.اما مثل همیشه لبخند می زد.چند دقیقه بعد غلام-برادرش-هم رسید.رو صندلیم ساکت نشسته بودم وفکر می کردم که چقدر بد بخت شدم که امشب اینجا هستم.غلام شروع کرد به مسخره بازی و از خاطرات ایران تعریف می کرد
از زمان انقلاب که تو بلندگو اعلام می کردند :هواییه!نترسید.برید جلو.هواییه!و آن طرف خیابان مردی که روده هاش رو دست گرفته بود فریاد می زد که:مادر قهوه!اگه هواییه پس این چیه
و پسری که یکبار تو استخر شرکت نفت تو استخری که هنوز پر از آب نبود شیرجه زد و آب پر از خون شد
و اینکه سوری خانم آن روز بعد از استخر دوش گرفتنش خیلی طول کشید.حتما واجبی گذاشته بوده و داشته کیسه می کشیده
دیگه صدام در اومد:بابا حالم ر از زندگی بهم زدی.نمی خوام بزرگ بشم.این چیزا چیه تعریف می کنی.دوستی،صفا،محبت...چند دقیقه دیگه تولدمه هاااا
می خندیدم اما دلم از بد بختی و بی کسی خودم خون بود
ساعت پنج دقیقه به دوازده قاسم بطری شامپاینی آورد،چند تا شمع روشن کرد و موزیک ایرانی گذاشت.موبایلم رو نگاه کردم که ساعت رو ببینم.قاسم گفت:الان صد نفر بهت زنگ می زنند
خندیدم و گفتم:اگه تلفن من صدایی داد اسمم رو عوض می کنم
ساعت دوازده که در شامپاین پرید،از جیب کت من صدای اس ام اس نوکیا اومد.باورم نمی شد.سوت می زدند و برام دنبال اسم می گشتند
مطمعن بودم که فرشته کوچولوم منو یادش نیست.بچه ها این موقع شب خوابند.کیارش هم که قهره و سعی می کنه که یادم نباشه،تازه از این کارها هم نمی کنه.دوست عادی بودن که این حرفها رو نداره.افشین هم موبایلم رو نداره.ناجی هم مدتهاست تلفنم رو نداره.اسلان هم اهل این شیطنت ها نیست.احسان حتما فردا زنگ می زنه چون فکر می کنه سرم شلوغه و امشب رو با نیمه گم شدم جشن می گیرم.نوا انقدر گیج هست که با یکبار گفتن تاریخ تولدم یادش نمونده باشه.پویان هم شمارمو نداره و اگه داشت هم از این کارها نمی کنه که پررو نشم.امیر هم بااینکه خیلی آلمانیه اما از این معرفتها نداره.احسان هم که حتما توپ کشیده و یه جا افتاده.مغزش کار نمی کنه که بخواد تاریخ تولد و ساعت دوازده یادش بمونه.ابلفضل هم شمارمو نداره.فکرم به جایی نمی رسید.می خونمش
شیدا: هی!تولدت مبارک .صد سال زنده و شاد باشی
گلاس ها رو بهم زدیم و به سلامتی من نوشیدیم.ساعت دو شب قاسم منو رسوند خونه.بهش شربت سرما خوردگی دادم.رفت.کمی مست بودم و بد حال.انگار همه غصه های دنیا توی خونم جمع شده بودند.خواستم کتاب بخونم،نمی تونستم.با اون حال بد خوابیدم
صبح امیدوار بودم تا ظهر بخوابم که زود بگذره.اما ساعت نه بیدار شدم.گفتم میرم خرید پرده و کاغذ نقاشی که هر کدامشان یک سر دنیاست.اینطوری خسته می شم و شب فکر الکی نمی کنم
شیدا گفته بود شب برم پیشش.براش اس ام اس زدم که خرید دارم،طول می کشه و نمی تونم بیام.حالم خیلی بدتر از این بود که تا گلادباخ برم.تا ساعت شش خیلی ها زنگ زدند اما من حالم بد تر می شد وقتی میدیدم روز داره تموم می شه و همه زنگ میزنند جز اونی که از دیشب منتظرشم.دلم نمی خواست نداشتنش رو باور کنم و هر چی ساعت می گذشت حال من بدتر می شد. دلم میخواست این روز لعنتی زودتر تموم بشه و فردا بیاد.فردایی که روز خاصی نیست.زمان می گذشت و من توی مغازه ها چرخ می زدم و وقت و انرژی حروم می کردم و حالم بد تر و بد تر می شد.احساس تنها بودن داشت خفم می کرد
ساعت شش امیر زنگ زد و شروع کرد باهام دعوا کردن،که چرا نمیری پیش شیدا.تعجب کردم.آخه به این چه که من میرم پیش شیدا یا نه
گیر داده بود که باید برم.بعد از ده دقیقه چونه زدن باهام که دید حریفم نمیشه،گفت قرار بوده بچه ها خونه شیدا جمع بشن و برام کیک تولد بگیرند و سورپرایزم کنند.و گفت حالا که نمی خوام خوب پس هیچی.من هم میرم کنسرت التن جان
خشکم زده بود.این همه دنیا و دوستام با من خوب بودند و دوستم داشتند و من چشمامو بسته بودم و سرم رو فشار میدادم به دیوار.پشت کردم به این همه خوشبختیی که دارم و غصه می خورم برای اون تکه ای که ندارم.لیوان آب پر پر بود.فقط لبریز نبود و من احمق نیمه خالی لیوان و نگاه می کردم
یاد حرف های چند شب پیش مامان افتادم:اگه دنبال خوشبختی ابدی هستی،خیال باطل می کنی
مثل اینکه از ترس اینکه کریستف عاشقت بشه و تو چون دوستش نداری رابطه تان خراب شود و تو مجبور ب از دست دادن دوست خوبی باشی
برای فرشته ات هم زمان محدودی برای خوشبختی داری.زمان می گذرد و هر دو تغییر می کنید.با هم باشید و عشق بورزید،چون زمان می گذرد.ولی مستقل از هم باشید چون جدایی اجتناب ناپذیر است.عشق درست و انتخاب درست وقتی معلوم میشود که هر دو طرف مجال شکوفا شدن داشته باشند.هر کس در عشق بخواهد دیگری را تغییر بدهد در عشق تقلب کرده و کسی که بخواهد خودش را برای داشتن دیگری تغییر بدهد،باز هم متقلب است
حرف های مامان مثل همیشه ساده است و واقعی.بی رودرواسی گفت که عشق بازی بدون "تا"وجود نداره
ومن تو ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و تو شیشه مغازه روبه رو خودم رو میدیدم که چه احمقم.دوستانی دارم که من رو دوست دارند و انقدر خوب هستم می خواستند تولدم رو جشن بگیرند و امشب با من باشند.و من توی این خیابانها و فروشگاهها چرخیدم و غصه خوردم که حتما به اندازه کافی خوب نیستم که کسی که می خواهم،دوستم داشته باشد
حالا واقعا بازنده بودم
اما دوست ندارم ببازم.امشب تولدمه و دوستانی دارم که دوست دارند با من باشند
یه اس ام اس زدم برای شیدا:خانم!هنوز هم مهمان می خوای
جواب داد:معلومه.فقط ا زود تر می گفتی که میای،یه کیکی برات بخریم،برات جشن بگیریم
گفتم:همین که گفتید،انگار که انجام دادید.مرسی که هستید
به امیر هم زنگ زدم،گفتم دارم میرم پیش شیدا.بعد از کنسرت التن جان بیا

بدون اینکه فکر کنم فردا برای دانشگاه چه جزوه هایی احتیاج دارم راه افتادم. هنوز چند ساعتی وقت بود که به چیز کمی که ندارم فکر نکنم و از بقیه روز تولدم لذت ببرم
تو اتوبوس بودم که احسان هم با دو تا کیسه خرید سوار شد
خونه شیدا بوی همه خوبی های دنیا رو میداد.من خوشبخت بودم.آهنگ های قدیمی مرتضی رو گوش می کردیم و می نوشیدیم.من هنوز نمی تونم مشروب سنگین بخورم.بعد از همون دو تا گلاس زکتی که خوردم افسردگی حمله کرد.بچه ها می خندیدند و من با سر داشتم دوباره سقوط میکردم.باورم نمی شد که اینها به خاطر من اینجا باشند.و این تلفن لعنتی زنگ نمی خورد.رفتم توالت.آبی به صورتم زدم.تو آینه خودم رو نگاه می کردم که چطور یکنفر اینقدر راحت من رو این پایین می کشه.صدای بچه ها رو می شنیدم.دلم برای آنا و کیارش تنگ شد.هر چند که اینهایی که کمتر دوستشان دارم از آنهایی که از قبل دوستشان داشتم با معرفت ترند.خودم رو جم و جور کردم و به زور لبخند زدم.از توالت که بیرون اومدم چراغها خاموش بود،فقط نور ضعیفی بود و صدای بچه ها نمی آمد.فکر کردم می خوان منو بترسونن.آروم وارد اتاق شدم.کیک تولد و شمعی که باید با آرزویی فوتش می کردم وسط میز.و بچه ها که آهنگ تولد می خواندند.بغضم گرفته بود.نمی دونستم چی بگم.تو همون یک ساعتی که من تو راه بودم شیدا رفته بود خرید.بغضم رو پشت انگشتام قایم کردم.به شیدا نگاه می کردم که می خندید و شعر تولدت مبارک می خواند.سرم را تکان می دادم و می گفتم:شیدا تو دیوانه ای

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۵

و متولد شدم


اما اینبار اگر دوباره متولد بشم از همه کوچه پس کوچه های زندگی که عبور می کنم خط قرمزی به دیوار خانه ها می کشم و درشت روی درها می نویسم:منتظر هیچ کس نخواهم ماند.من لیاقت همه خوشبختی های دنیا را دارم.بودن هیچ کدامتان که به اشتباه بهتان دل خوش کردم ابدی نیست.اینبار می نوشم زندگی را،با هر کسی که نوش گفت
................................................................................

گزارش دیشب ساعت دوازده شامپاین نوشیدن و امروز از صبح تا حالا تنهایی کشیدن بماند بعد از مهمانی امشب که بچه های ایرانی دانشگاه برام گرفتند همه را می نویسم.کون لق همه آنهایی که از صبح منتظر تلفنشان ماندم و زنگ نزدند و الان هم می بینم حتی امیلی ندارم.امشب با شیدا و احسان و امیر و پویان به سلامتی من شراب می نوشیم و به هیچ چیز جز شش شش دوهزارو شش فکر نمی کنیم
...................................................................................
مرسی همه گل هایی که من رو فراموش نکردید.روز تولدم رو رنگی کردید

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۵

ای ول معرفت آلمانی ها






اولها که اومده بودم اینجا،یکبار تو کلاس زبان معلممان گفت:آلمانی ها خیلی سخت با کسی دوست میشن ولی وقتی دوست شدند تا آخر دنیا میشه رو دوستیشون حساب کرد
امروز که آمده بودم خانه قبلی تو صندق پست یه نامه از کریستف بود.باز کردم.یه کارت تبریک بود.وطبق معمول دست خط نا خواناش.گاه گاهی برام کارت پستال میفرسته و حالمو می پرسه.اول فکر کردم یک کارت عادیه.مثل همیشه
چای گذاشتم و نشستم سر تنها میزی که تو این خونه مونده.کارتش رو باز کردم.نوشته بود

آزاده عزیزم
تبریکات صمیمانه من برای تولدت.در سال جدید زندگیت هم برات زندگی قشنگی ر آلمان آرزو می کنم.اگه بتونم کمکی بهت بکنم،میدونی که با کمال میل انجام میدم.خیلی خوشحالم که اجازه داشتم/تونستم با تو آشنا شم/میشناسمت.و خوشحالم که به زودی دوباره میبینمت.شاید بتونم دوباره باهم بریم باله ببینیم.بلیط باله کادوی تولد من به تو
سلام دوستانه/از ته دل من به تو
پ.ن:من با یه تور دوچرخه سواری شمال آلمان هستم.سه شنبه برمیگردم و باهات تماس می گیرم که همدیگرو ببینیم
کریستف تو
..............................................................................
همیشه وقتی میبینمش بعدش تا مدتی زندگیم منظمه و حال روحیم خیلی خوبه.اگه مسافرت نبود حتما تو این تعطیلات مسخره یک هفته ای میرفتم پیشش

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

خ استگاری خیس



این سوری خانم هم یا فکر می کنه خیلی زرنگه یا یادش رفته اینجا کجاست و ما کیوم
البته بد هم نیستا.من که هر کاری می کنم جز درس خوندن.بزار این وسط یه شوهری هم بکنیم.یه کم بخندیم
چند سالته؟-
بیست و چهار-
عالیه-
چی عالیه؟مگه بیست و چهار سالگی سن خاصیه؟-
نه!آخه پسر من بیست و نه سالشه.من و قدیری هم که مغازه رو فروختیم-
خونه رو هم که گذاشتیم برای فروش.می خوایم تا یک ماه دیگه برای همیشه یا بریم آمریکا یا اسپانیا.بیست و پنج سال اینجا رستوران مکزیکی داشتیم.پول در آوردن دیگه بسه.فقط می خوام تا فبل از اینکه از اینجا برم خیالم از بابت انوشم هم راحت بشه
یعنی کمتر از یک ماه می خواید زنش بدید؟-
خوب اگه بشه که این آخرین آرزوم هم براورده میشه حالا بیا-
شنا کنیم و حرف بزنیم.بچه کجایی؟بابات چی کارس؟چند وقته اینجایی؟پناهندگی اومدی؟پسر من پاس داره هااااا اگه راضی بشی اقامتت هم تضمینه.تازه اگه بخوای درست که تموم شد می تونید بیاید آمریکا.(بد میزنه به پهلوم و آروم در گوشم میگه)فقط انوشم یکم دست پا چلفتیه.ولی خیلی زن ضلیله.قلقش بیاد دستت می تونی هر جا بخوای ببریش.درسش رو با هزار جور دعا و التماس منو قدیری تموم کرد.الان تو فلان رستوران مکزیکی واسه خودش کسیه.نه اینکه به خاطر پول کار کنه هاااااا.هر چی بخواد من و باباش بهش می دیم اما رستوران مکزیکی رو خیلی دوست داره.واسه تفریح کار می کنه
خوب حتما از آمریکایی جنوبی ها هم خوشش میاد.شاید هم دوست دختر داشته باشه-
غلط کرده!انوش من رو حرف من حرف نمی زنه.من می خوام-
عروسم ایرانی باشه.خونه ما تو ابربیلک دوسلدرفه.میدونی که اونجا گرون ترین محل دوسلدرفه.عروسیتونو تو فلان قصرمی گیریم.لباستم از فلان مجله سفارش میدیم.شماره منو حفظ کن:صفر.صد و هفتاد و هفت...امشب انوش تو رستوران خودمونه.فلان جا.برو خونه به خودت برس.یه سر برو اونجا.بگو من امروز تو استخر با مامانت آشنا شدم.راحت می شناسیش.قد بلند و لاغره.خیلی هم خوش تیپه.موهای بلند مشکی داره
آخه برم بگم چی؟(تو دلم میگم:اون که اینجا بزرگ شده-
به من می خنده.شاید هم بد نباشه.میشینیم کلی با هم به این سوری خانم می خندیم)همین جوری که نمیشه
تو چی کار داری.حرف منو گوش کن.الان هم دیگه شنا بسه-
برو لباس بپوش برو خونه به خودت برس.کلر زیادی هم واسه پوستت بده
..................................................................................................
چه حالی میده این جور مامانها رو سر کار میزارم.از این بازیها دوست دارم

کادوی تولد


کادوی تولد
میگه:کم حرف شدی.عادت ندارم اینجوری آروم بشینی.حالا چرا زکتت را نمی خوری
از اون شبی که شکوفه زدم دیگه نمی تونم الکل بخورم-
حالا کادوی تولد چی می خوای؟-
مرگ موش-
اااااااا.جدی می گم.حرف مفت نزن-
دلم می خواست بگم:دلم نمی خواست الان پیش تو باشم.دلم برای فرشته کوچولوم تنگ شده.فرشته ای که زمینی نیست و از دلتنگی های زمینی ها چیزی نمی داند
کار برام پیدا کن.می خوام کار کنم.دستهاش پینه بسته.کادوی تولد،پینه های دستش رو به دستام هدیه کن.من عینک آرمانی یا کفش گوچی نمی خوام.بزار مغازه ات را تمیز کنم.بهم کار بده.انقدر به فکر ناخن های مانیکور شده من نباش.میدانم که معشوقه می خواهی.ولی من فرهادم.تقصیر من چیه که اینجا کوهی نیست برای کندن
باید ورزش کنم
فردا میرم استخر-
منم میام.بعد از استخر هم ناهار مهمون من.مرغ سوخاری-

سر گیجه های حاصل از تنهایی


حتما نباید آن کسی که فکر می کنی می خواهی حرف هایت را بشنود باشد تا آرام شوی.گاهی کسی از راه میرسد و ادعا می کند دوستت داشته...دوستت دارد.و شنیدن حرفهایش دیوانه ات نکند.لبخند بزنی.اما نه از خوشحالی.گاهی وبلاگ گردی و خواندن تکه تکه های زندگی دیگران هم لذتی ندارد و نه فایده ای.به هیچ جای دنیا بر نمی خورد اگر گاهی کسی که دلت برای صداش تنگ شده زنگ نزند.و اگر هم بزند چیزهایی را نگوید که تو دوست داری بشنوی.به هیچ جای دنیا بر نمی خورد اگر یک آخر هفته نه حوصله کسی را داشته باشی و نه کسی باشد که چند ساعتی باهم بگردید.به هیچ جای دنیا بر نمی خورد وقتی با مترویی به خانه می روی که همه مسافرانش لباس مرتب پوشیده اند و به شهر میروند تا در دیسکوها و مشروب فروشی ها پول خرج کنند
کمی،فقط کمی تو اعصابته وقتی از کسی که تازه باهاش آشنا شدی هیچ خبری نمی شود.وقتی دوستهای قدیمیت فراموشت کرده اند،یا نشان می دهند که فراموشت کرده اند
هیچ اتفاق بدی نمی افتد اگر این ضبط را خاموش کنی و این آهنگ هایی که فکر می کنی از افسردگی نجاتت می دهند را نشنوی.گاهی نوشیدن چای شادی بخش نه شادت می کند و نه از ناراحتی ات کم می کند.فقط باید باور کنی که تنهایی و این تنهایی آنقدرها هم ناراحت کننده نیست.دوست های خوب گاهی هستند و بیشتر وقتها نیستند.عیبی ندارد
حتی عیبی ندارد که نمی دانی دفتر خاطراتت را توی کدام جعبه بسته بندی کردی که ساعت های ناراحتی ات را بنویسی که جایی بماند و دیگر نخوانی شان.یک تکه کاغذ که پشت آن متن دیگری نوشته شده و کمی کثیف و تا خورده است هم هنوز انقدر صبور هست و برای حرف های بی سر و ته تو جا دارد
هیچ بد نیست اگر تا امتحانها چیزی نمانده و تو درس نمی خوانی.گاهی همان بس که توی تخت،لای ملحفه های تمیز و قرمز،لخت دراز بکشی و بزاری زخم سوختگی پات هوا بخورد.یکی از کتابهایی که دوست داری تمامش کنی را دست بگیری و در نور کم اتاق کتاب بخوانی و با مداد ب چهار زیر جمله هایی که به نظرت قشنگ میاید خط بکشی.حتی اگر دیگر هیچ وقت سراغ این کتاب نیایی
کتاب می گوید:به صدای طبیعت گوش کن
من جز صدای ماشین هایی که توی اتوبان با سرعت میرانند و صدای موزیکشان چیزی نمی شنوم.آنها هم که می روند خوش بگزرانند و با من حرفی ندارند
..............................................................
پ.ن:تو طالع بینی خردادیها خواندم:خردادیها عاشق جمعند.اگر دوستان و جمع را ازشان بگیری دیوانه می شوند.....و خندیدم

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۵

ساده مهمان

از تنهایی اسباب کشی کردن،سرما خوردگی،سوختگی حاصل از بی تجربگی در اتو کردن،گم شدن جزوه ها سه هفته قبل از امتحان،یک گوشه خلوت تو دنیا برای گریه تنهایی پیدا نکردن و دل تنگ شدن های کودکانه برای ایران که بگذریم،جای همه شما که دوستتان دارم خالی،امروز سفره غذا را در بالکن پهن کردم و مهمانهای من گنجشکهایی بودند که به ته مانده بشقاب های ما هم راضی ا ند.و گلهای لبه بالکن،که فقط کمی آب می خواهند
چرا ما اینقدر راحت فراموش می کنیم

تب


تب که داری انگار سقف تا جلو دماغت پایین میاید.پتو به سنگینی بتون می شود.گاهی سرت کف اتاق روی زمین است.گاهی سر هر ده انگشت دستت سوزن فرو می کنند و گاهی از نوگ انگشت های پات بنفشه یرویه.گاه گاهی صدای زنگی می شنوی.تلفن است یا زنگ در،زیاد مهم نیست.سعی می کنی بخوابی و فقط برای خوردن قرص ها بیدار شوی.چون شنیده ایم اگر خوب بخوابیم،زودتر خوب می شویم.حتما خواب که هستی زلزله ای هم میاید.چون بیدار که شدی هیچ چیز سر جایش نیست.فصل ها را گم می کنی.شنیده ای که آخر بهار است اما دلت شومینه هیزم سوز می خواهد.کتابهای روی میز کنار تخت،مثل آجرها روی هم چیده شده اند.وقت داری،به اندازه همه ساعتهای دنیا که به هر چیز می خواهی فکر کنی.از عشق های ممنوع گرفته تا دستور پخت لوبیا پلو با سالاد شیرازی.به تولدت که نزدیک است.به کسانی که می دانی فراموش می کنند تولدت را تبریک بگویند.وباران که با خشم می کوبد به تنها پنجره اتاق. راستی باران از کدام طرف پنجره اینطور بی امان می بارد؟راستی چند روز است که خوابیدم؟چند روز است که دانشگاه نرفته ام؟پس کجا هستند این بچه هایی که اگه دو تا زنگ تفریح پشت سر هم خبری ازت نشود،زنگ تفریح سوم تیکه میاندازند که حتما با کاپشن قرمزی رفتی هوا خوری.کنترل رادیو کجاست؟امروز چند شنبه است؟پانسمان پایم را باید عوض کنم.با من والس می رقصی؟من خوب می رقصم...خوب می رقصم.تا صبح با تو می رقصم تا هر دو پاهام تاول بزنه.بیا باهم برقصیم
....................................................................................
پ.ن .:تمام این چند روز قشنگ ترین تکیه آسمان را دوخته بودند جلو پنجره اتاق من.بازی ابر و نور