پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

زنده ام. می نویسم


بالاخره که چی

یه وقتی باید دوباره شروع کنم به نوشتن
البته اینکه این مدت نمی نوشتم دلیل خاصی نداشت.و خوب دلیلی برای نوشتن هم نداشتم
خالی موندن نیم رخ رو بذارید به حساب خالی بودن خودم
باور کنید همه چیز مثل گذشته هاست.چیز های کوچکی هم که تغییر کرده از من نیست.من تازه سر خط تغییرم
اگر چیزی می نوشتم هم تکراری می شدخودم از تکرار ها خسته ام.و شما هم حتما

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

این روز ها


شبها سیاه
پنجره باران زده
ساعت ها سنگی
ن

دل من.....................تنگ

سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

بشکن بشکنه


بشکن بشکنه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!جون دلبرا بشکن
من نمی شکنم
بشکن!مرگ پولدارا بشکن
من نمی شکنم
بشکن!اینجا تهرونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!غم فراونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن،دنیا ویرونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!می افتی تو هچل،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!جون چاکرا بشکن...روی آجرا بشکن
من نمی شکنم
....
بشکن پدر سوخته!بت می گم بشکن بگو:چشم!وایسادی بر و بر تو چو شمای من زل زدی که چی

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶


ما در ایران یک ناله مستانه ز کس نشنیدیم

ویران شود آن شهر که میخانه ندارد

پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶

شبی دارم شبی دلگیر


شبی دارم شبی دلگیر
نیاز چشم بیدار گل شب بوی تنهایی
که در آن سنگ می گرید به یک بندی بارانهای بندر گاه
زمان،چون رودباری در دل مرداب، بی رفتار
و من چون گردبادی بر جبین دشت: بی آرام
º
من اندیشمند:از خویش می پرسم:
در یک خانه آیا خنده خواهد کرد امشب
که در چشمش بریزم مو به مو پیغام اقلیم نیازم را
º
در هر خانه، دیواریست ،من بیهوده می کوشم
که یک سر را-که رحم آشنایش چاره می سازد-کشم بیرون
شکست عقده دل رابرویانم به دشت بایر گوشش
که تنها از طلسم شب،مرا خواهد گشود آن دست
مرا در چشمه اندوه شوی صبح خواهد شست
به دست روز روشن روی،خواهد بست

شبی دارم،شبی دلگیر
امیدی هم نمی د ارم-ز بس نا باورم از بخت-

که یک در باز گردد زیر چشم انتظار من

که سامانی پدید آید مرا در بوسه خورشید

دوشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۶

اراده ام من را گم کرده


همه این مزخرفات را می نویسم،تا شاید خوابم بگیرد.همه اش توهم است.همه اش الکی ست.همه چیز الکی ست



نمی دانم از ساعت دوازده شب تا الان این چندمین بار است که کامپوتر را روشن می کنم

شیطنت های آزاده بزرگم کار دستم داده
چقدر حرف مفت زدم...چقدر ادعا کردم...چقدر ادای آدم های چیز فهم را در آوردم...چقدر کتاب خریدم و توی قفسه کتاب روی هم چیدم و نخواندمشان...چقدر غر زدم...چقدر چرخیدم
اینقدر چرخیدم و چرخیدم ،دور خودم،دور سرم،که یادم نیست درخت معرفت کدام سر کوچه بود.یک جایی همین نزدیکی ها گم شدم
این "خودم"خالیست.خسته ام کرده
جزوه های درسی را هر روز روی هم می چینم. کوهی ساختم از کاغذهای سیاه شده وهر روز از این ور میز می کشانمشان آن ور میز و فردایی باز می کشمشان سر جای اولشان
مجله های گران مد لباس ومتن های ترجمه نشده آنقدر خاک می خورند که مد که هیچ،به نظرم صنعت ساخت کاغذ هم عوض می شود و من به صفحه دوم نمی رسم
طلوع خورشید را یاد ندارم آخرین بار کی دیدم.روز ها همه خاکستری اند.کارت عضویت باشگاه بدن سازی چند ماه دیگر بیشتر اعتبار ندارد و فکر کنم سیصد و شصت و سه روزش هنوز مهر نخورده باشد.کارت عضویت کتابخانه اصلا نمی دانم کجاست
لباسهای شسته نشده ریز میز تحریر جایشان حتما خوب است
پای همه گلدانهای جلو پنجره ته سیگارها را با چه نظمی کاشته ام
روز به روز رنگ عوض می کنم و احمق تر می شوم.همین چند روز پیش،با جدیت تمام،چنان ناخن سوهان می کشیدم که انگار در حال یافتن فرمول شکافتن اتمم،یا حل مشکلات مردم گرسنه دنیا
تمام روز گشنگی می کشم و شبها عین دستگاه آب هویج گیری اسنیکرز تو حلقم می چپانم
جلو آینه که می ایستم،برای فرار از نگاه آزاده،چشمهایم را سرمه می کشم از کنار بینی تا دم ابرو.بعد با افتخار خطهای قرینه پای مژگانم را نگاه می کنم و ناز شصتتی نثار بلاهتم می کنم
و عاشق تر خاک چند ماهه روی آینه می شوم
یوروی هزار و چهارصد تومنی دود می کنم و شراب ده ساله می نوشم،که این همه نکبت را فراموش کنم
شبها همه جور بهانه ای برای زندگی نکردن دارم
همه فیلم های مزخرف ایرانی را-از چهار خانه و سه خانه و دو خانه و بی خانه گرفته تا دایی جان ناپلون-نگاه می کنم،بلکه این خواب کوفتی بیاد و بچپد تو چشمم.چه خیال خامی
چهار پنج صبح لاشه متعفنم را از پله های تخت بالا می کشم و عریان لای ملحفه های سفید می خزم.تازه چشمانم باز تر می شوند و مثل وزق به سقف اتاق یا آسفالت کف خیابان خیره می شوم
حالا تازه یاد همه می افتم
یاد پدرم که چه قدر دل تنگشم
یاد مامان و حرف زدن ها و سیگار کشیدن هایمان تا صبح
یاد آرزو که حتما تلفنش دیگر این ساعت تمام شده و می رود که بخوابد
یاد کیارش که سرباز است و نمی دانم الان کجاست
یاد افشین که حتما با دوست دخترش دعوا های عاشقانه می کنند
یاد حامد که دو سال فکر می کردم از آسمان است
یاد سمیرا که حتما بچه ها را خوابانده و خوابیده تا خواب خاطرات شیرین سه سال گذشته اش را ببیند
یاد نیلوفر و جنسیت گم شده و اطلسی های خیسش
یاد الیاس و ناتوانی هایش
یاد اشکان و اراده آهنینش،که اگر نزدیک ترش بودم،هیچ وقت سیاهی امشب دفتر خاطراتم را سیاه نمی کرد
یاد مهندس رضای سهی زاده،که نمی دانم چرا زبان هم را نمی فهمیم
یاد سامیار که فکر می کردم دوست خوبی برای من هم می شود باشد
یاد ابولفضل که شیطان بود و کله شق.اما با معرفت
یاد آقای ایرانیی که سر کوچه پیتزا فروشی دارد دلش برای ایران تنگ است
...

...

...

...
همه توی سرم می چرخند،و جایی برای خودم نمی ماند
.

.

.
شمس
...
شمس
...

اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي کنم
تو کعبه​اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم
هر جا که هستي حاضري از دور در ما ناظري
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر مي زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت مي کنم
گر غايبي هر دم چرا آسيب بر دل مي زنم
ور حاضري پس من چرا در سينه دامت مي کنم
دوري به تن ليک از دلم اندر دل تو روزنيست
زان روزن دزديده من چون مه پيامت مي کنم
اي آفتاب از دور تو بر ما فرستي نور تو
اي جان هر مهجور تو جان را غلامت مي کنم
من آينه دل را ز تو اين جا صقالي مي دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت مي کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
اين​ها چه باشد تو مني وين وصف عامت مي کنم
اي دل نه اندر ماجرا مي گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت مي کنم
اي چاره در من چاره گر حيران شو و نظاره گر
بنگر کز اين جمله صور اين دم کدامت مي کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
يک لحظه پخته مي شوي يک لحظه خامت مي کنم
گر سال​ها ره مي روي چون مهره​اي در دست من
چيزي که رامش مي کني زان چيز رامت مي کنم
اي شه حسام الدين حسن مي گوي با جانان که من
جان را غلاف معرفت بهر حسامت مي کنم


ده بار
بیست بار
...
دیگر نمی دانم چندمین بار است که می شنوم
هر جا که هستي حاضري از دور در ما ناظري

و می خوانم
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم

شب خانه روشن می شود

شب حانه روشن می شود

شب خانه روشن می شود

روشن می شود

روشن

روشن
...
سرم گیج می رود
...
تو کجایی؟خوابی. می دانم!خودم مثل مامانهای بد اخلاق و جدی بهت گفتم برو بخواب
کاش بیدارت کنم
کاش خوابم بگیرد


ساعت:چهار و چهل شش دقیقه صبح دو شنبه

دوشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۶

اگر امروز یک ساعت راه نمی رفتم،باورم می شد که مرده ام


روزه داری هم سخت است هااا.می روم که دو هفته روزه بگیرم
از پس کارهای خیلی سخت تر بر آمدم.این دو هفته نمی کشتم

باید یادم بیاد که هنوز زنده ام

جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۸۶

هم دم پخته


اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند
يک همدم پخته جز می خام نماند
دست طرب از ساغر می باز مگیر
امروز که در دست بجز جام نماند
.
.
.
تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید
بـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان
زين به که فروشند چه خواهند خرید

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶

یاد میعاد در لجن


هر چند،خیلی وقت است که فوتت کردم و تو پرت شدی ته تاریخ،اما تعارف که نداریم،هنوز ابی که می خواند یادت می افتم
نمی دانم چه بگویم.تو جای هیچ حرفی نذاشتی
تو اینترنت گردی های این آخر هفته کلیپ حریق سبز و صدام کردی رو بعد از مدتها دیدم
یاد اولین شبی افتادم که تو خونه کسی بودم که فکر می کردم پسر خاله توست.اولها بود.تو از همان اول راحت دروغ می گفتی و من راحت باور می کردم
جالب بود.تو خیلی چیز ها را خراب کردی.اما هیچ آهنگی را نتوانستی خراب کنی
فقط مدتی آمدی و زندگی من را بد آهنگ کردی.که آن هم بی بخشم به همان نگاه اولت که به اشتباه صداقتی درش خواندم
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام...نه!مرور خاطرات می کنم.به امید یافتن ساعتی که شاید شیرین گذشته باشد
حال ما را نمی پرسی.حق هم داری!از الطاف شهر جدید و خانه نوست که راحت فراموش می کنی.اما من هنوز از همان مغازه خرید می کنم...در همان ایستگاه سوار قطار شهری می شوم...از همان کوچه باریکه رد می شوم...پشت همان پنجره می نشینم...هنوز همان چراغ کم سوی جلو پنجره را نگاه می کنم و هنوز غصه هایم را بالای آن پل فریاد می زنم
تو نمی پرسی از احوال ما،اما من می نویسم
حال من خوب است.و دلم لک زده برای نوای دف
دف ساز خوش صداییست.و پنجه روشن برای نواختنش می طلبد
و پنجه های تو...تاریک بود
یادت است می گفتی تار می زدی؟!راستی تار می زدی؟!یادم است یکبار خیلی راحت گفتی سازت را فروختی.آن روز باید می فهمیدم که تو اصلا سازی نمی زدی.چطور می شود ساز یک نوازنده را از او جدا کنند و او نمیرد
وای که من چه ساده بودم
تلخ می نویسم،می دانم.هر وقت به سر خطی که تو شروع شدی می رسم،مزه دهانم تلخ می شود و زهرش را می ریزد به همه تنم.تا سر انگشتانم.تا نوک قلمم
دلم را شسته ام.تنم را می برند بشویند
من راه های سنت ماه و خورشید را رفتم.همه بی راهه بود
اینبار مهربانی می نوازد و من رقص سما می کنم.من عریان می رقصم و او با نوای سازش و پنجه روشنش تنم را می شوید
فقط گاهی نگرانت می شوم.نگران بار کجت که کی می خواهد به مقصد برسد

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶

تساوی




معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

دلم می سوخت
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد
و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا
به روی تخته ای
کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گونچون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نالید پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید


یک با یک برابر نیست

پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

پنجره پاییز زده من
















اگر کمتر سیگار بکشم،با پولش نه سفر می کنم،نه حماقت هایم را جشن می گیرم

دوربینی می خرم که چشم برداشت هایم را با شما تقصیم کنم





پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶

...


دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است
هر چند در احــوال جــهان می نگرم
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

متولد ماه مهر


یاد گرفتم که طلایی رنگ نیست
تو متولد روزهای پاییز طلایی هستی
بیا و روزهایم را طلایی کن
من درس و کتاب ها را دوست ندارم

چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶

پاییز


باد
برگ های طلایی را به خود آویخت و زیبا شد
در آغوشم کشید و
با موها و ریشه های شالم رقصید
خنک شدم

خیابانهای لعنتی


خیابانهای دوسلدرف هر روز صبح که به طرف دانشگاه میروم،من را مجبور می کنند که خاطرات بد رنگ چند ماه پیش را مرور کنم
از خودم عصبانی می شوم وقتی یادم می آید که پول قهوه های تلخی که خودم دادم و تو ندادی،به زودی ماشین می شود،بلکه کمی از خالی های زندگی تو پر شود
...
آن فشار ها... حتی خاطره یک روز شیرین در ذهنم پررنگ نمانده.همه شان زرد چرک هستند.و دلخوری های من بنفش
یادم است اواخر بود.برایم برای اولین بار عطری خریدی.که هیچ خوشحالم نکرد.آن روز خواستم بهت بگم:دوست من!من دارم می رم.این دست و دل بازی ها رو خیلی زود تر باید می کردی.الان جانت را هم گرو بگذاری،بر نمی گردم
نمی دانم تو دقیقا کجا اشتباه کردی
اما اشتباه خودم را پیدا کردم:چشم پوشی های بی جا


پ ن:من نمی دونم این پسر ها پولها شون رو کجا قایم می کنند.تو کیف پولشان که هیچ وقت پول نیست.و همیشه قبل از کافی شاپ یا رستوران رفتن باید دنبال بانک بگردند.عدد موجودی دفتر حسابشان هم که همیشه دو رقمی ست.سرت را روی بالششان هم که می گذاری،صدایی از اسکناس مچاله شده نیست.توی جوراب ها شون هم که جز لاشه سگ چیزی ندارند.پس از کجا یکهو یکماهه هزار یورو پول گواهی نامه رانندگی می دهند و بعد بلافاصله ماشین می خرند؟برای گشت و گذار های پسرانه هم انقدر پول دارند که همه دوستانشان را ناهار و شام دعوت می کننداگر فهمیدید این صندوق مخفی اینا کجاست لطفا به من هم بگین که این پول هامو همین طوری راحت نذارم رو میزهای رستوران ها و پمپ بنزین ها

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

نی محزون


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد منِ مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی،من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه ی بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کَن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶

نازنین هم آمد


نازنین هم آمد
با آهنگهای رپ.لاغر اندام و قد بلند است.مهربان و دوست داشتنی.هم خانه ای جدیدم را می گویم.خانه مان ایرانی تر شد.گاهی قلیان سیب و شبها چای خوش طعم ایرانی توی استکانهای ناصرالدین شاهی
دوست داشتنی ست
مثل همه دختر های ایرانی
از من کم سن و سال تر است و همین سالهاست که ازدواج کند
روانشناسی می خواند.البته اینکه چقدر بخواند هنوز معلوم نیست.من اتاق خالی و کمد پر از لباس و لوازم بزک دزکش را دوست دارم.و خنده روی لبش را
غذا نمی خورد که هم خوش هیکل بماند و هم بتواند کمد لباسهایش را پر تر کند
و موزیک های شاد گوش می کند و با نامزدش مرتب تلفنی حرف می زند که خنده لبش را حفظ کند
تا وقتی در اتاقش باز است و صدای زندگی از خانه مان می آید،من هم خوشحالم



پ.ن:از بی موضوعی ازش نوشتم

یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۶

خانه


به خیالم به خانه میروم
نمی دانم از کجا شروع کنم.از شبهای فرخزاد...از بالکن نیم متری خانه مان...از خواهر پریشان احوالم...از کلمه عشق که آنجا به کثافت کشیده شده...از دوستهای قدیمی که هر چه ببینمشان بازم کمم است...از شهر کتاب...از رنگهای خاک گرفته فرشهای ایرانی و پارچه ها و صنایع دستی بازار...از فامیلهای زیر خاک رفته ام...از بی عقلی های اطرافیانم

از بوی نان شروع می کنم.نان تازه.که اگر خدا پیراهنی به تن می کند،من مطمعنم که بوی عطر پیراهنش است.یک ماه ایران بودم.پدر بود.مادر بود.و خواهرم،که گاه بود و بیشتر نبود.خانه مان اینبار طور دیگری بود.یک طرف ساعتهای بی پایان درس خواندن های مامان.و آن طرف صدای تلوزیون که همیشه از شش بعد از ظهر به بعد صدای آمریکا پخش می کرد و بابا به اصطلاح همه اخبار را می دید و از دردهای دنیا رنج می کشید.خواهرم هم اگر بود که سعی می کرد خانم خانه باشد.و شبها ساعت ده شب به اتاقش می رفت که به اصطلاح بخوابد.اما ساعت دو شب تازه تلفنش تمام می شد.و هیچ کس اعتراضی نداشت
دوستم را دیدم.در آغوشش گرفتم و برای چندمین بار ازش خواهش کردم که نادانی های من را ببخشد.و هنوز سفرم تمام نشده بود که از سر اجبار به خدا سپردمش.و آرزو کردم که رویاهایش را فراموش نکند
برای بعضی ها کمتر وقت گذاشتم.و از اینکه برا ی آنها که شاید اصلا نمی خواستم ببینمشان زیاد وقت گذاشتم، ناراضی نیستم.رفتم.دیدم.نخواستم.راحت شدم
شبها که خانه آرام تر می شد و بی خوابی حمله می کرد تا خود صبح فکر می کردم.و گاهی روی بالکن به کوچه نگاه می کردم و سیگاری می کشیدم.تا خود صبح که نوک درختان پارک ملت سلامم می گفتندچقدر فاصله است از چیز های که ته سر من می جنبند و زندگی واقعی

چهار کلمه از آزاده عصاران


غربت

ماه بالاي سر آبادي است

اهل آبادي در خواب

روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم

باغ همسايه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب

غوك ها مي خوانند.مرغ حق هم گاهي

كوه نزديك من است

پشت افراها ، سنجدها.و بيابان پيداست

سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست

سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب

مثل آواز خدا پيداست

نيمه شب با يد باشد

دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام

آسمان آبي نيست

روز آبي بود.ياد من باشد فردا

بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم

ياد من باشد فردا لب سلخ

طرحي از بزها بردارم

طرحي از جاروها

سايه هاشان در آب

ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب

زود از آب در آرم

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد

.ياد من باشد فردا لب جوي

حوله ام را هم با چوبه بشويم

ياد من باشد تنها هستم

ماه بالاي سر تنهايي است

دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶

سفر


بر می گردم.به خانه مان.همان جا که دلم جا مانده
پدر بو می کنم و نان داغ
زنده می شوم

یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

چشمش را که باز کرد،به من گفت سلام


سلام-
سلام دختر گلم-
ممم-
می دونم خودم،می دونم،گریه نکن عزیزم-
ممم-
می دونم هیچ وقت مامان آزاده خوبی برات نبودم-
ممم-
با من قهر نباش،قول میدم دیگه هیچ وقت فراموشت نکنم-

عنوان نمی خواهد


مزه دهانم ترش شد

تو و تمام هفت ماه گذشته را بالا آوردم

کاشی های سرد


این آدم ها چه حوصله ای دارند.چقدر وقت برای خوشبخت بودن دارند.به همه شان حسودی می کنم
لباسهای تمیز و اتو کشیده شان...مو های آرایش شده شان...رفیقهای مناسب شان
به همه شان فرصت خوب زندگی کردن داده شد.و به من هم
اینکه سهم من از زندگی شیرین اینجا،کاشی های سرد کف توالت شد،تاوان اشتباه های خود م بود ،که گاه از حلقم و گاه از چشمانم بیرون می زد
گاهی درد شد وپیچید به شکمم.گاهی لرز شد و افتاد به تنم.و گاهی ضعف شد و پاهایم را سست کرد
...
کابوس بود وقتی همه شان با هم حمله کردند.سرم گیج می رفت و بعد فقط کاشی های سرد کف توالت...و این آب که می چرخید.انگار تمام دنیا را می آورد توی سر من و همه را با هم می چرخاند

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

این رنگها همه خشک می شوند


وقتی قرار است هفتاد و پنج تابلو در دو روز آماده شوند،رنگها درست روی بوم نمی نشینند

دستهای من توان رقصیدن با این رنگها را ندارند

این رنگها همان رنگهای دیروز اند .با همان درخشندگی

دیروز دستهای من گرم تر بودند

شاید هم پریروز بود

نمی دانم

حال من خوب است

این شبها،خاکستری و نقره ای را خواب می بینم

گاهی هم سیاه و بنفش را

ارغوانی و قرمز خیلی وقت است روزهای من را ترک کرده اند

فردا می آید و من باید باز رنگ های جدید بسازم

سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶

به اشتباه هامان عادت کرده ایم


این سایه سیاه که هر از چند گاهی بلند می شود و خودش را روی زندگی ما پهن می کند،سایه خود ماست وقتی می خواهیم دل مان را خوش کنیم که تنها نیستیم

با فاصله جلو نوری که روی شانه نیمه دیگرمان می درخشد می ایستیم که این سایه را بسازیم.هر چه دور تر-سایه بزرگتر

سایه بزرگ که باشد گاهی شبیه سایه دو نفر می شود

این سایه بزرگ زندگی ما را می پوشاند.اما تنهایی های ما را؟کاش می توانستیم برگردیم و به همه اشتباه هامان پشت کنیم