
دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۷
پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷
چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۷
جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷
مادر می شوم
مادر می شوم و قلبم از همان تیرهای معروف مادرانه می کشد،وقتی می بینم نوک انگشتت می برد
بچه ها هلت می دهند
سر زانویت خراش می افتد
...
مادر پسرم می شوم
پسرم
پسرم!بیا اینجا!دخترم را می شناسی؟می دانی دختر من،خواهر تو نیست؟!برایت عجیب نیست،می دانم.برای بزرگ تر ها عجیب است
دخترم چند ساله است
می دانستی دخترم تو را خیلی دوست دارد؟دختر من هنوز چند ساله است.فقط،بس که تو را دوست دارد چند سالی هم کوچکتر شده،که هم بازی تو شود
می دانم که تو هم دوستش داری
امروز می گفت می خواهد همه اسباب بازی هایش را به تو بدهد تا بیشتر دوستت داشته باشد
امروز می گفت
بزرگ که بشوم حتما برایم یک تور سفید بلند می خرد و از آن کفش پاشنه بلند ها که خاله کوچیکه می پوشه و گل صورتی داره
دستم را می گیرد و پشت دیوار باغ بالای آفا بزرگ می بردم و خوب که همه جا را نگاه کند و مطمعن شد کسی ما را نمی بیند،یواشکی همه از آن بوس های محکم می چسباند روی گونه راستم.من هم مثل همه خانم های با شخصیت خجالت می کشم و حتما از خوشحالی می میرم.مامان!چرا آدم بزرگها از مردن می ترسند؟من میدانم،وقتی مردم،هم هنوز دوستم دارد و هر روز برایم از آن کیکهایی می آورد که رویش عکس عروسکی دارد که همیشه با صدای من می خندد
بعد گفت
پس کی می بینمش؟برایش یک جعبه پر آبنباتهای رنگی جمع کردم. مامان!خیلی خسته ام.می خوام سرم و بزارم رو پات و تو مثل همه مامانای خوب دنیا،آنقدر موهایم را ناز کنی و برایم از داستانهای خوب پسرت بگویی تا خوابم ببرد
مامان!چند روز دیگه می بینمش
بیست و دو روز دیگر-
بیست و دو روز یعنی چند بار دیگر باید بخوابم و بیدار بشم-
اندازه انگشتهای کوچک دستت-
و انگشتهای پاهای کوچکت
دو تا انگشت هم پسرم بالا می گیرد
دستهایش را کنار دستهایت ببین
مامان!اون هم داره میشمره؟-
آره عزیزم-
دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷
سه پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزت برسد
خط خوردن جان ستان روز های تقویم و شبهای خفه کننده که گلویت را فشار می وهد و فشار می دهد و فشار می دهد
نوک انگشتان بی جان و سرما زده وسط داغ تابستان
بالشتهای خسته از چنگ خوردن های هر شبه
صدای تیک تیک ساعت که توی سرت می کوبد و یادت می آورد این زمان پرروست و خیال گذشتن ندارد
ملحفه های سرد که اگر دلت گرم نباشد تنت تحمل خزیدن درش را ندارد
دل خوشی های کوچک دو بعدی
صدا،آن هم بعد از گرفتن صد تا شماره که هر بار یادت می آورد این دوری را
کم نبود؟
...
انگشت آدم روی تخته آشپز خانه نانوایی نمی برد،وقتی پشت خط تلفن صدای خرد شدنش را می شنوی.باور کن این آب گوجه فرنگی هاست
چه فرق می کند...فقط کمی قرمز تر است
اینجا هیچ چیز فرق نمی کند
مهم وجود ندارد
حتی اگر به پهنای صورتت گریه کنی،صدا می زنند:مشتری آمده،برو پای صندوق
...
نمی دانی...نمی دانی
وقتی دستم کوتاه است
ساعت های کم خبری چه طور ته ته دلم را چنگ می زنند
نمی دانی...نمی دانی
وقتی دستم کوتاه است
خم شدن کمرت،چطور کمرم را می شکند
...
کاش روزی که گفتم: هم پایت می شوم
پاهایم را به تو می دادم
که این روز ها با پاهای من بدوی
که از تنهایی دویدن ها،پاهایت خسته نشوند
...
سرمای زمستان تنهایی،تن گل پشت پنجره ام را خوشکاند
کم نبود!؟این طوفانها از کجا آمد
...
همسفر

بذار تا با هم بریم
سرنوشتمون یکی
هر دو مون مسافریم
تازه از راه رسیدم
هنوزم خسته رام
همسفر تنها نرو
بذار تا منم بیام
***
سخته دل کندن از این
شهر و دل بستگی ها
موندن از خونه جدا
با همه خستگی ها
جون به لبهام رسیده
تا به کی دربدری
گرد غربت روتنم
که بازم باید بری
بذار تا خستگی از
این تن خسته بره
سخته دل بستگی
از شهر دل بسته بره
***
اگه بذاری بیام
من میشم سنگ صبور
گوش به قصه هات میدم
شهر غربت راه دور
جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۷
جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷
تابستانها هم زمستان است

صبح ها همان غریبه ای هستم که شش سال پیش اینجا آمد و کسی را نمی شناخت.شبها هم قضیه زیاد فرق نمی کند.اصلا اینجا هیچ چیز فرق نمی کند
هوای سرد صبح که به صورتم می کوبد این مو ضوع را با خشونت خاص خودش یادآوری می کند
صبحانه خلاصه می شود به قهوه تلخ در لیوان های پلاستیکی
ناهار ساندویچی سرد داخل پاکت.شام هم نخوری بهتر است.جون وقتی تنها نشستی سر بشقابت،یاد تمام تنهایی هایی که اینجا کشیدی می افتی
اینجا تا روز شروع نشده همه چیز خوب است.اما همچین که این قطار ها راه می افتند،صدای گنجشکها را لای چرخ های آهنی شان له می کنند
اینجا تابستان هم سرد است
اگر گل پشت قاب شیشه ای پنجره نبود،خاکستری زندگی تا توی اتاقم هم می آمد
با گلم،زندگی می کنم.هر چند خلاصه.اما از خفه شدن نجات پیدا می کنم
پ.ن:اینجا حوصله برای نوشتن تنگ می شود
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
ای دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر
درها بسته
سرها در گریبان
دستها پنهان نفسها ابر
دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
دنده انتقاد

خدا نکند یک روز صبح از اون طرف کزایی بیدار شده باشد
فکر می کند زیبا ترین زن دنیاست و همه دنیا کارشان خراب است و این تنها آدم روی زمین است که کوچکترین ایرادی در کارش نیست
پشتش را صاف می کند.دماغش را رو به سقف می گیرد.پاشنه پاهایش را موقع راه رفتن محکم به زمین می کوبد.درها را محکم می بندد.گاهی هم که حس زیبایی میزند بالا،دست می کند لای مو هایش و چند بار از بالا تا پایین به موهایش دست می کشد
جالب اینجاست که همیشه من مرکز تمام دنیا می شوم و فقط رفتار و افکار من مورد حمله زبان تیزش قرار می گیرند
گاهی ساکت می شوم،بلکه حوصله اش سر برود و کوتاه بیاید.اما تاثیر که ندارد هیچ،وضع بد تر هم می شود
حالا گیر می دهد که چرا حرفی نمی زنم.و اصرار دارد که حرفهایش را تایید کنم و به وضوح خود را مقلوب نشان دهم
امروز یاد گرفتم که این تنها راه است.هر چه من سزیع تر مقلوب شوم،خیال او زود تر راحت می شود
البته امید وارم این راه حل حد اقل تا مدتی جواب بدهد.و دنده ستیزه جویی اش زیاد نزدیک دنده انتقادش نباشد.وگرنه لابد توقع دارد که بحث کنم و حد اقل خیلی زود مقلوب نشوم
خیلی خوش شانس است که من این همه صبورم و همه ادا هایش را تحمل می کنم تا بزرگ شود
دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷
ملحفه های تابستانی
پنجشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۷
تولد
سهشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۷
بزن تار

بزن تار و بزن تار
بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار
بزن تار و بزن تار
برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم
برای تو برای من برای هر کی مثل ما
داره میخونه غمگینم
بزن تار ای همیشه با منو از من قدیمی تر
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم
براه عاشقی مردن به خنجر دل سپر کردن
واسه هرکی که آسون نیست
برای جاودان بودن واسه عاشق دیگه راهی
بجز دل کندن از جون نیست
بزن تا بخونم همینو میتونم
بزن تار و بزن تار
جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷
سهشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۷
تولد مازیار

بدون شرح
........
پ.ن
یاد این افتادم
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
"من بودنی" که عاقبتش "نیست بودن" است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود،از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به انتظار نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله نا جور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم،هر که بماند مخیر است
ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب منو پای لنگ نیست
باید شتاب کرد،مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال،به معراج می روی
یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷
شما را به خدا
دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷
سفره کوچک خوشبختی
دلم گرفته از خیلی ها

میگه:ببین تو چقدر تو زندگیت دوستای نا مناسبی داشتی که بعد از یه مدت مجبور شدی کنارشون بذاری.اما من و ببین.از این جور مسائل هیچوقت نداشتم
خسته نباشی دوست من!منم اگه خودمو تو خونه حبس می کردم و از هر جور رابطه و سلام و احوال پرسی در می رفتم الان مثل تو تنها بودم
حرف تنهایی شد.دو کلام هم واسه یه دوست دیگه
وقتی اینقدر تنها میشی یه کم فکر کن ببین می ارزید تو دوستی های صادقانه اینقدر سیایت خرج کنی و با خودت حال کنی که:بابا من چه کارم درسته
پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷
زنده ام. می نویسم
یه وقتی باید دوباره شروع کنم به نوشتن
البته اینکه این مدت نمی نوشتم دلیل خاصی نداشت.و خوب دلیلی برای نوشتن هم نداشتم
خالی موندن نیم رخ رو بذارید به حساب خالی بودن خودم
باور کنید همه چیز مثل گذشته هاست.چیز های کوچکی هم که تغییر کرده از من نیست.من تازه سر خط تغییرم
اگر چیزی می نوشتم هم تکراری می شدخودم از تکرار ها خسته ام.و شما هم حتما
پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶
سهشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶
بشکن بشکنه

من نمی شکنم
بشکن!جون دلبرا بشکن
من نمی شکنم
بشکن!مرگ پولدارا بشکن
من نمی شکنم
بشکن!اینجا تهرونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!غم فراونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن،دنیا ویرونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!می افتی تو هچل،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!جون چاکرا بشکن...روی آجرا بشکن
من نمی شکنم
....
بشکن پدر سوخته!بت می گم بشکن بگو:چشم!وایسادی بر و بر تو چو شمای من زل زدی که چی
جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶
پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶
شبی دارم شبی دلگیر

نیاز چشم بیدار گل شب بوی تنهایی
که در آن سنگ می گرید به یک بندی بارانهای بندر گاه
زمان،چون رودباری در دل مرداب، بی رفتار
و من چون گردبادی بر جبین دشت: بی آرام
º
من اندیشمند:از خویش می پرسم:
در یک خانه آیا خنده خواهد کرد امشب
که در چشمش بریزم مو به مو پیغام اقلیم نیازم را
º
در هر خانه، دیواریست ،من بیهوده می کوشم
که یک سر را-که رحم آشنایش چاره می سازد-کشم بیرون
شکست عقده دل رابرویانم به دشت بایر گوشش
که تنها از طلسم شب،مرا خواهد گشود آن دست
مرا در چشمه اندوه شوی صبح خواهد شست
به دست روز روشن روی،خواهد بست
شبی دارم،شبی دلگیر
امیدی هم نمی د ارم-ز بس نا باورم از بخت-
که یک در باز گردد زیر چشم انتظار من
دوشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۶
اراده ام من را گم کرده

شیطنت های آزاده بزرگم کار دستم داده
چقدر حرف مفت زدم...چقدر ادعا کردم...چقدر ادای آدم های چیز فهم را در آوردم...چقدر کتاب خریدم و توی قفسه کتاب روی هم چیدم و نخواندمشان...چقدر غر زدم...چقدر چرخیدم
اینقدر چرخیدم و چرخیدم ،دور خودم،دور سرم،که یادم نیست درخت معرفت کدام سر کوچه بود.یک جایی همین نزدیکی ها گم شدم
این "خودم"خالیست.خسته ام کرده
جزوه های درسی را هر روز روی هم می چینم. کوهی ساختم از کاغذهای سیاه شده وهر روز از این ور میز می کشانمشان آن ور میز و فردایی باز می کشمشان سر جای اولشان
مجله های گران مد لباس ومتن های ترجمه نشده آنقدر خاک می خورند که مد که هیچ،به نظرم صنعت ساخت کاغذ هم عوض می شود و من به صفحه دوم نمی رسم
طلوع خورشید را یاد ندارم آخرین بار کی دیدم.روز ها همه خاکستری اند.کارت عضویت باشگاه بدن سازی چند ماه دیگر بیشتر اعتبار ندارد و فکر کنم سیصد و شصت و سه روزش هنوز مهر نخورده باشد.کارت عضویت کتابخانه اصلا نمی دانم کجاست
لباسهای شسته نشده ریز میز تحریر جایشان حتما خوب است
پای همه گلدانهای جلو پنجره ته سیگارها را با چه نظمی کاشته ام
روز به روز رنگ عوض می کنم و احمق تر می شوم.همین چند روز پیش،با جدیت تمام،چنان ناخن سوهان می کشیدم که انگار در حال یافتن فرمول شکافتن اتمم،یا حل مشکلات مردم گرسنه دنیا
تمام روز گشنگی می کشم و شبها عین دستگاه آب هویج گیری اسنیکرز تو حلقم می چپانم
جلو آینه که می ایستم،برای فرار از نگاه آزاده،چشمهایم را سرمه می کشم از کنار بینی تا دم ابرو.بعد با افتخار خطهای قرینه پای مژگانم را نگاه می کنم و ناز شصتتی نثار بلاهتم می کنم
و عاشق تر خاک چند ماهه روی آینه می شوم
یوروی هزار و چهارصد تومنی دود می کنم و شراب ده ساله می نوشم،که این همه نکبت را فراموش کنم
شبها همه جور بهانه ای برای زندگی نکردن دارم
همه فیلم های مزخرف ایرانی را-از چهار خانه و سه خانه و دو خانه و بی خانه گرفته تا دایی جان ناپلون-نگاه می کنم،بلکه این خواب کوفتی بیاد و بچپد تو چشمم.چه خیال خامی
چهار پنج صبح لاشه متعفنم را از پله های تخت بالا می کشم و عریان لای ملحفه های سفید می خزم.تازه چشمانم باز تر می شوند و مثل وزق به سقف اتاق یا آسفالت کف خیابان خیره می شوم
حالا تازه یاد همه می افتم
یاد پدرم که چه قدر دل تنگشم
یاد مامان و حرف زدن ها و سیگار کشیدن هایمان تا صبح
یاد آرزو که حتما تلفنش دیگر این ساعت تمام شده و می رود که بخوابد
یاد کیارش که سرباز است و نمی دانم الان کجاست
یاد افشین که حتما با دوست دخترش دعوا های عاشقانه می کنند
یاد حامد که دو سال فکر می کردم از آسمان است
یاد سمیرا که حتما بچه ها را خوابانده و خوابیده تا خواب خاطرات شیرین سه سال گذشته اش را ببیند
یاد نیلوفر و جنسیت گم شده و اطلسی های خیسش
یاد الیاس و ناتوانی هایش
یاد اشکان و اراده آهنینش،که اگر نزدیک ترش بودم،هیچ وقت سیاهی امشب دفتر خاطراتم را سیاه نمی کرد
یاد مهندس رضای سهی زاده،که نمی دانم چرا زبان هم را نمی فهمیم
یاد سامیار که فکر می کردم دوست خوبی برای من هم می شود باشد
یاد ابولفضل که شیطان بود و کله شق.اما با معرفت
یاد آقای ایرانیی که سر کوچه پیتزا فروشی دارد دلش برای ایران تنگ است
...
همه توی سرم می چرخند،و جایی برای خودم نمی ماند
.
شمس
...
شمس
...
اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي کنم
تو کعبهاي هر جا روم قصد مقامت مي کنم
هر جا که هستي حاضري از دور در ما ناظري
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر مي زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت مي کنم
گر غايبي هر دم چرا آسيب بر دل مي زنم
ور حاضري پس من چرا در سينه دامت مي کنم
دوري به تن ليک از دلم اندر دل تو روزنيست
زان روزن دزديده من چون مه پيامت مي کنم
اي آفتاب از دور تو بر ما فرستي نور تو
اي جان هر مهجور تو جان را غلامت مي کنم
من آينه دل را ز تو اين جا صقالي مي دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت مي کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
اينها چه باشد تو مني وين وصف عامت مي کنم
اي دل نه اندر ماجرا مي گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت مي کنم
اي چاره در من چاره گر حيران شو و نظاره گر
بنگر کز اين جمله صور اين دم کدامت مي کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
يک لحظه پخته مي شوي يک لحظه خامت مي کنم
گر سالها ره مي روي چون مهرهاي در دست من
چيزي که رامش مي کني زان چيز رامت مي کنم
اي شه حسام الدين حسن مي گوي با جانان که من
جان را غلاف معرفت بهر حسامت مي کنم
ده بار
بیست بار
...
دیگر نمی دانم چندمین بار است که می شنوم
هر جا که هستي حاضري از دور در ما ناظري
و می خوانم
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم
...
سرم گیج می رود
...
تو کجایی؟خوابی. می دانم!خودم مثل مامانهای بد اخلاق و جدی بهت گفتم برو بخواب
کاش بیدارت کنم
کاش خوابم بگیرد
ساعت:چهار و چهل شش دقیقه صبح دو شنبه






