
اين خانه با من
من با اين خانه
از بوي كهنهگي خاطرات ايجا هم دستم به نو نوشتن نمي رود
با اين خود درگيري جزيي به همين زودي كنار ميايم و تكليف اين ننوشتن طولاني را روشن مي كنم
قول شرف نيم رخي
مادر می شوم و قلبم از همان تیرهای معروف مادرانه می کشد،وقتی می بینم نوک انگشتت می برد
بچه ها هلت می دهند
سر زانویت خراش می افتد
...
مادر پسرم می شوم
پسرم
پسرم!بیا اینجا!دخترم را می شناسی؟می دانی دختر من،خواهر تو نیست؟!برایت عجیب نیست،می دانم.برای بزرگ تر ها عجیب است
دخترم چند ساله است
می دانستی دخترم تو را خیلی دوست دارد؟دختر من هنوز چند ساله است.فقط،بس که تو را دوست دارد چند سالی هم کوچکتر شده،که هم بازی تو شود
می دانم که تو هم دوستش داری
امروز می گفت می خواهد همه اسباب بازی هایش را به تو بدهد تا بیشتر دوستت داشته باشد
امروز می گفت
بزرگ که بشوم حتما برایم یک تور سفید بلند می خرد و از آن کفش پاشنه بلند ها که خاله کوچیکه می پوشه و گل صورتی داره
دستم را می گیرد و پشت دیوار باغ بالای آفا بزرگ می بردم و خوب که همه جا را نگاه کند و مطمعن شد کسی ما را نمی بیند،یواشکی همه از آن بوس های محکم می چسباند روی گونه راستم.من هم مثل همه خانم های با شخصیت خجالت می کشم و حتما از خوشحالی می میرم.مامان!چرا آدم بزرگها از مردن می ترسند؟من میدانم،وقتی مردم،هم هنوز دوستم دارد و هر روز برایم از آن کیکهایی می آورد که رویش عکس عروسکی دارد که همیشه با صدای من می خندد
بعد گفت
پس کی می بینمش؟برایش یک جعبه پر آبنباتهای رنگی جمع کردم. مامان!خیلی خسته ام.می خوام سرم و بزارم رو پات و تو مثل همه مامانای خوب دنیا،آنقدر موهایم را ناز کنی و برایم از داستانهای خوب پسرت بگویی تا خوابم ببرد
مامان!چند روز دیگه می بینمش
بیست و دو روز دیگر-
بیست و دو روز یعنی چند بار دیگر باید بخوابم و بیدار بشم-
اندازه انگشتهای کوچک دستت-
و انگشتهای پاهای کوچکت
دو تا انگشت هم پسرم بالا می گیرد
دستهایش را کنار دستهایت ببین
مامان!اون هم داره میشمره؟-
آره عزیزم-
خط خوردن جان ستان روز های تقویم و شبهای خفه کننده که گلویت را فشار می وهد و فشار می دهد و فشار می دهد
نوک انگشتان بی جان و سرما زده وسط داغ تابستان
بالشتهای خسته از چنگ خوردن های هر شبه
صدای تیک تیک ساعت که توی سرت می کوبد و یادت می آورد این زمان پرروست و خیال گذشتن ندارد
ملحفه های سرد که اگر دلت گرم نباشد تنت تحمل خزیدن درش را ندارد
دل خوشی های کوچک دو بعدی
صدا،آن هم بعد از گرفتن صد تا شماره که هر بار یادت می آورد این دوری را
کم نبود؟
...
انگشت آدم روی تخته آشپز خانه نانوایی نمی برد،وقتی پشت خط تلفن صدای خرد شدنش را می شنوی.باور کن این آب گوجه فرنگی هاست
چه فرق می کند...فقط کمی قرمز تر است
اینجا هیچ چیز فرق نمی کند
مهم وجود ندارد
حتی اگر به پهنای صورتت گریه کنی،صدا می زنند:مشتری آمده،برو پای صندوق
...
نمی دانی...نمی دانی
وقتی دستم کوتاه است
ساعت های کم خبری چه طور ته ته دلم را چنگ می زنند
نمی دانی...نمی دانی
وقتی دستم کوتاه است
خم شدن کمرت،چطور کمرم را می شکند
...
کاش روزی که گفتم: هم پایت می شوم
پاهایم را به تو می دادم
که این روز ها با پاهای من بدوی
که از تنهایی دویدن ها،پاهایت خسته نشوند
...
سرمای زمستان تنهایی،تن گل پشت پنجره ام را خوشکاند
کم نبود!؟این طوفانها از کجا آمد
...


صبح ها همان غریبه ای هستم که شش سال پیش اینجا آمد و کسی را نمی شناخت.شبها هم قضیه زیاد فرق نمی کند.اصلا اینجا هیچ چیز فرق نمی کند
هوای سرد صبح که به صورتم می کوبد این مو ضوع را با خشونت خاص خودش یادآوری می کند
صبحانه خلاصه می شود به قهوه تلخ در لیوان های پلاستیکی
ناهار ساندویچی سرد داخل پاکت.شام هم نخوری بهتر است.جون وقتی تنها نشستی سر بشقابت،یاد تمام تنهایی هایی که اینجا کشیدی می افتی
اینجا تا روز شروع نشده همه چیز خوب است.اما همچین که این قطار ها راه می افتند،صدای گنجشکها را لای چرخ های آهنی شان له می کنند
اینجا تابستان هم سرد است
اگر گل پشت قاب شیشه ای پنجره نبود،خاکستری زندگی تا توی اتاقم هم می آمد
با گلم،زندگی می کنم.هر چند خلاصه.اما از خفه شدن نجات پیدا می کنم
پ.ن:اینجا حوصله برای نوشتن تنگ می شود

خدا نکند یک روز صبح از اون طرف کزایی بیدار شده باشد
فکر می کند زیبا ترین زن دنیاست و همه دنیا کارشان خراب است و این تنها آدم روی زمین است که کوچکترین ایرادی در کارش نیست
پشتش را صاف می کند.دماغش را رو به سقف می گیرد.پاشنه پاهایش را موقع راه رفتن محکم به زمین می کوبد.درها را محکم می بندد.گاهی هم که حس زیبایی میزند بالا،دست می کند لای مو هایش و چند بار از بالا تا پایین به موهایش دست می کشد
جالب اینجاست که همیشه من مرکز تمام دنیا می شوم و فقط رفتار و افکار من مورد حمله زبان تیزش قرار می گیرند
گاهی ساکت می شوم،بلکه حوصله اش سر برود و کوتاه بیاید.اما تاثیر که ندارد هیچ،وضع بد تر هم می شود
حالا گیر می دهد که چرا حرفی نمی زنم.و اصرار دارد که حرفهایش را تایید کنم و به وضوح خود را مقلوب نشان دهم
امروز یاد گرفتم که این تنها راه است.هر چه من سزیع تر مقلوب شوم،خیال او زود تر راحت می شود
البته امید وارم این راه حل حد اقل تا مدتی جواب بدهد.و دنده ستیزه جویی اش زیاد نزدیک دنده انتقادش نباشد.وگرنه لابد توقع دارد که بحث کنم و حد اقل خیلی زود مقلوب نشوم
خیلی خوش شانس است که من این همه صبورم و همه ادا هایش را تحمل می کنم تا بزرگ شود


بدون شرح
........
پ.ن
یاد این افتادم
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
"من بودنی" که عاقبتش "نیست بودن" است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود،از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به انتظار نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله نا جور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم،هر که بماند مخیر است
ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب منو پای لنگ نیست
باید شتاب کرد،مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال،به معراج می روی

میگه:ببین تو چقدر تو زندگیت دوستای نا مناسبی داشتی که بعد از یه مدت مجبور شدی کنارشون بذاری.اما من و ببین.از این جور مسائل هیچوقت نداشتم
خسته نباشی دوست من!منم اگه خودمو تو خونه حبس می کردم و از هر جور رابطه و سلام و احوال پرسی در می رفتم الان مثل تو تنها بودم
حرف تنهایی شد.دو کلام هم واسه یه دوست دیگه
وقتی اینقدر تنها میشی یه کم فکر کن ببین می ارزید تو دوستی های صادقانه اینقدر سیایت خرج کنی و با خودت حال کنی که:بابا من چه کارم درسته