نیم رخ

Mein Foto
Name: Azadeh Sohizadeh
Standort: Düsseldorf, NRW, Germany

من آزاده ام

Samstag, Februar 21, 2009

Donnerstag, Dezember 25, 2008

Dienstag, Dezember 09, 2008

Montag, Oktober 27, 2008

فریاد سرخ



Donnerstag, Oktober 16, 2008

اینجایی؟

Post veröffentlichen

Mittwoch, Juli 16, 2008

سیاه پوش غربت نشین


عمو ابراهیم رفت
بی فامیل شدم
دیگه نون داغ کباب داغ خوردن هم صفایی نداره

Freitag, Juni 27, 2008

مادر می شوم


مادر می شوم و قلبم از همان تیرهای معروف مادرانه می کشد،وقتی می بینم نوک انگشتت می برد

بچه ها هلت می دهند

سر زانویت خراش می افتد

...

مادر پسرم می شوم

پسرم

پسرم!بیا اینجا!دخترم را می شناسی؟می دانی دختر من،خواهر تو نیست؟!برایت عجیب نیست،می دانم.برای بزرگ تر ها عجیب است

دخترم چند ساله است

می دانستی دخترم تو را خیلی دوست دارد؟دختر من هنوز چند ساله است.فقط،بس که تو را دوست دارد چند سالی هم کوچکتر شده،که هم بازی تو شود

می دانم که تو هم دوستش داری

امروز می گفت می خواهد همه اسباب بازی هایش را به تو بدهد تا بیشتر دوستت داشته باشد

امروز می گفت

بزرگ که بشوم حتما برایم یک تور سفید بلند می خرد و از آن کفش پاشنه بلند ها که خاله کوچیکه می پوشه و گل صورتی داره

دستم را می گیرد و پشت دیوار باغ بالای آفا بزرگ می بردم و خوب که همه جا را نگاه کند و مطمعن شد کسی ما را نمی بیند،یواشکی همه از آن بوس های محکم می چسباند روی گونه راستم.من هم مثل همه خانم های با شخصیت خجالت می کشم و حتما از خوشحالی می میرم.مامان!چرا آدم بزرگها از مردن می ترسند؟من میدانم،وقتی مردم،هم هنوز دوستم دارد و هر روز برایم از آن کیکهایی می آورد که رویش عکس عروسکی دارد که همیشه با صدای من می خندد

بعد گفت

پس کی می بینمش؟برایش یک جعبه پر آبنباتهای رنگی جمع کردم. مامان!خیلی خسته ام.می خوام سرم و بزارم رو پات و تو مثل همه مامانای خوب دنیا،آنقدر موهایم را ناز کنی و برایم از داستانهای خوب پسرت بگویی تا خوابم ببرد

مامان!چند روز دیگه می بینمش

بیست و دو روز دیگر-

بیست و دو روز یعنی چند بار دیگر باید بخوابم و بیدار بشم-

اندازه انگشتهای کوچک دستت-

و انگشتهای پاهای کوچکت

دو تا انگشت هم پسرم بالا می گیرد

دستهایش را کنار دستهایت ببین

مامان!اون هم داره میشمره؟-

آره عزیزم-

بخوابید هر جفتتون.امروز هم رفت

دنیا تنگ شده

Montag, Juni 23, 2008

سه پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزت برسد


خط خوردن جان ستان روز های تقویم و شبهای خفه کننده که گلویت را فشار می وهد و فشار می دهد و فشار می دهد

نوک انگشتان بی جان و سرما زده وسط داغ تابستان

بالشتهای خسته از چنگ خوردن های هر شبه

صدای تیک تیک ساعت که توی سرت می کوبد و یادت می آورد این زمان پرروست و خیال گذشتن ندارد

ملحفه های سرد که اگر دلت گرم نباشد تنت تحمل خزیدن درش را ندارد

دل خوشی های کوچک دو بعدی

صدا،آن هم بعد از گرفتن صد تا شماره که هر بار یادت می آورد این دوری را

کم نبود؟

...

انگشت آدم روی تخته آشپز خانه نانوایی نمی برد،وقتی پشت خط تلفن صدای خرد شدنش را می شنوی.باور کن این آب گوجه فرنگی هاست

چه فرق می کند...فقط کمی قرمز تر است

اینجا هیچ چیز فرق نمی کند

مهم وجود ندارد

حتی اگر به پهنای صورتت گریه کنی،صدا می زنند:مشتری آمده،برو پای صندوق

...

نمی دانی...نمی دانی

وقتی دستم کوتاه است

ساعت های کم خبری چه طور ته ته دلم را چنگ می زنند

نمی دانی...نمی دانی

وقتی دستم کوتاه است

خم شدن کمرت،چطور کمرم را می شکند

...

کاش روزی که گفتم: هم پایت می شوم

پاهایم را به تو می دادم

که این روز ها با پاهای من بدوی

که از تنهایی دویدن ها،پاهایت خسته نشوند

...

سرمای زمستان تنهایی،تن گل پشت پنجره ام را خوشکاند

کم نبود!؟این طوفانها از کجا آمد

...

دست نداشتن،هزار مرتبه بهتر است تا دست کوتاه داشتن

همسفر


همسفر تنها نرو
بذار تا با هم بریم
سرنوشتمون یکی
هر دو مون مسافریم
تازه از راه رسیدم
هنوزم خسته رام
همسفر تنها نرو
بذار تا منم بیام

***
سخته دل کندن از این
شهر و دل بستگی ها

موندن از خونه جدا
با همه خستگی ها
جون به لبهام رسیده
تا به کی دربدری
گرد غربت روتنم
که بازم باید بری
بذار تا خستگی از
این تن خسته بره
سخته دل بستگی
از شهر دل بسته بره

***
اگه بذاری بیام
من میشم سنگ صبور

گوش به قصه هات میدم
شهر غربت راه دور

Freitag, Juni 20, 2008

خدایا!کی شرمت می شود؟


نمی بینی؟کودکی،می خواهد کودکی بخرد.پولش نمی رسد

چرا اینقدر گران فروشی

Freitag, Juni 13, 2008

تابستانها هم زمستان است



صبح ها همان غریبه ای هستم که شش سال پیش اینجا آمد و کسی را نمی شناخت.شبها هم قضیه زیاد فرق نمی کند.اصلا اینجا هیچ چیز فرق نمی کند

هوای سرد صبح که به صورتم می کوبد این مو ضوع را با خشونت خاص خودش یادآوری می کند

صبحانه خلاصه می شود به قهوه تلخ در لیوان های پلاستیکی

ناهار ساندویچی سرد داخل پاکت.شام هم نخوری بهتر است.جون وقتی تنها نشستی سر بشقابت،یاد تمام تنهایی هایی که اینجا کشیدی می افتی

اینجا تا روز شروع نشده همه چیز خوب است.اما همچین که این قطار ها راه می افتند،صدای گنجشکها را لای چرخ های آهنی شان له می کنند

اینجا تابستان هم سرد است

اگر گل پشت قاب شیشه ای پنجره نبود،خاکستری زندگی تا توی اتاقم هم می آمد

با گلم،زندگی می کنم.هر چند خلاصه.اما از خفه شدن نجات پیدا می کنم


پ.ن:اینجا حوصله برای نوشتن تنگ می شود



سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر
درها بسته
سرها در گریبان
دستها پنهان
نفسها ابر
دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

دنده انتقاد


خدا نکند یک روز صبح از اون طرف کزایی بیدار شده باشد

فکر می کند زیبا ترین زن دنیاست و همه دنیا کارشان خراب است و این تنها آدم روی زمین است که کوچکترین ایرادی در کارش نیست

پشتش را صاف می کند.دماغش را رو به سقف می گیرد.پاشنه پاهایش را موقع راه رفتن محکم به زمین می کوبد.درها را محکم می بندد.گاهی هم که حس زیبایی میزند بالا،دست می کند لای مو هایش و چند بار از بالا تا پایین به موهایش دست می کشد

بعد کابینت آشپز خانه را،منبر فرض می کند و می پرد بالا و حالا شروع می کند عالمانه حرف زدن

جالب اینجاست که همیشه من مرکز تمام دنیا می شوم و فقط رفتار و افکار من مورد حمله زبان تیزش قرار می گیرند

گاهی ساکت می شوم،بلکه حوصله اش سر برود و کوتاه بیاید.اما تاثیر که ندارد هیچ،وضع بد تر هم می شود

حالا گیر می دهد که چرا حرفی نمی زنم.و اصرار دارد که حرفهایش را تایید کنم و به وضوح خود را مقلوب نشان دهم

امروز یاد گرفتم که این تنها راه است.هر چه من سزیع تر مقلوب شوم،خیال او زود تر راحت می شود

البته امید وارم این راه حل حد اقل تا مدتی جواب بدهد.و دنده ستیزه جویی اش زیاد نزدیک دنده انتقادش نباشد.وگرنه لابد توقع دارد که بحث کنم و حد اقل خیلی زود مقلوب نشوم

خیلی خوش شانس است که من این همه صبورم و همه ادا هایش را تحمل می کنم تا بزرگ شود

Montag, Juni 09, 2008

یکی هست این ور دنیا،که تو یادش مونده اسمت


حتی فکر نبودنت تو زندگیم خردم می کنه

ملحفه های تابستانی


همه جا هستی
حتی تا تخت خوابم هم می آیی
با این همه مرز کسی باور نمی کند
فقط من می دانم تو دیشب اینجا بودی
هنوز تمام ملحفه ها بوی تنت را می دهد
یک شب از همین شبها بیا و دیگر نرو

Donnerstag, Juni 05, 2008

تولد


من مرغ آتشم
مي سوزم از شراره اين عشق سركشم
چون سوخت پيكرم
چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر تولد من آغاز مي شود
و من دوباره زندگيم را
آغاز مي كنم
پر باز مي كنم پرواز مي كنم

Dienstag, Juni 03, 2008

بزن تار


بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار
بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار
بزن تار و بزن تار
برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم
برای تو برای من برای هر کی مثل ما
داره میخونه غمگینم
بزن تار ای همیشه با منو از من قدیمی تر
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم

براه عاشقی مردن به خنجر دل سپر کردن
واسه هرکی که آسون نیست
برای جاودان بودن واسه عاشق دیگه راهی
بجز دل کندن از جون نیست

بزن تا بخونم همینو میتونم
بزن تار و بزن تار

Freitag, Mai 16, 2008

...

Dienstag, April 15, 2008

تولد مازیار


بدون شرح


........

پ.ن

یاد این افتادم

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
"من بودنی" که عاقبتش "نیست بودن" است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود،از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به انتظار نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله نا جور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم،هر که بماند مخیر است
ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب منو پای لنگ نیست
باید شتاب کرد،مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال،به معراج می روی

Sonntag, April 13, 2008

شما را به خدا


منو با فاحشه های معروف تهران مقایسه کنید

اما نه با کسی که کلمه عشق را با دهان نجس آب نکشیده اش به زبان می آورد

Montag, April 07, 2008

سفره کوچک خوشبختی


خرده نان های ته سفره خوشبختی ام را هم با هیچ چیز عوض نمی کنم

پ.ن:خوشم میاد که می دونید و حتی پیشنهاد هم نمی دید

دلم گرفته از خیلی ها


میگه:ببین تو چقدر تو زندگیت دوستای نا مناسبی داشتی که بعد از یه مدت مجبور شدی کنارشون بذاری.اما من و ببین.از این جور مسائل هیچوقت نداشتم

خسته نباشی دوست من!منم اگه خودمو تو خونه حبس می کردم و از هر جور رابطه و سلام و احوال پرسی در می رفتم الان مثل تو تنها بودم

حرف تنهایی شد.دو کلام هم واسه یه دوست دیگه

وقتی اینقدر تنها میشی یه کم فکر کن ببین می ارزید تو دوستی های صادقانه اینقدر سیایت خرج کنی و با خودت حال کنی که:بابا من چه کارم درسته

Donnerstag, März 27, 2008

زنده ام. می نویسم


بالاخره که چی

یه وقتی باید دوباره شروع کنم به نوشتن
البته اینکه این مدت نمی نوشتم دلیل خاصی نداشت.و خوب دلیلی برای نوشتن هم نداشتم
خالی موندن نیم رخ رو بذارید به حساب خالی بودن خودم
باور کنید همه چیز مثل گذشته هاست.چیز های کوچکی هم که تغییر کرده از من نیست.من تازه سر خط تغییرم
اگر چیزی می نوشتم هم تکراری می شدخودم از تکرار ها خسته ام.و شما هم حتما

Donnerstag, Januar 31, 2008

این روز ها


شبها سیاه
پنجره باران زده
ساعت ها سنگی
ن

دل من.....................تنگ

Dienstag, Januar 22, 2008

بشکن بشکنه


بشکن بشکنه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!جون دلبرا بشکن
من نمی شکنم
بشکن!مرگ پولدارا بشکن
من نمی شکنم
بشکن!اینجا تهرونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!غم فراونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن،دنیا ویرونه،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!می افتی تو هچل،بشکن
من نمی شکنم
بشکن!جون چاکرا بشکن...روی آجرا بشکن
من نمی شکنم
....
بشکن پدر سوخته!بت می گم بشکن بگو:چشم!وایسادی بر و بر تو چو شمای من زل زدی که چی

Freitag, Januar 18, 2008


ما در ایران یک ناله مستانه ز کس نشنیدیم

ویران شود آن شهر که میخانه ندارد